کيشِ مرگ
ايران و جهان
الاهه بقراط
در تمامي جوامع و فرهنگهايي که کيش شخصيت
وجود دارد، کيش مرگ نيز به شدت خودنمايي مي کند. مرگي که همچون شمشير دو دم، دو
سويه دارد: مرگ جانبازاني که خود را در راه ايمان يا رهبري که اعتقادات آنان را به
سوي اهداف معيني هدايت مي کند و مرگ مخالفان يا "ديگران" و هر آن کسي که از ايشان
نيست
.
در عمليات تروريستي انتحاري، با مرگِ هم زمان دو طرفِ ظاهرا متخاصم، کيشِ مرگ به نقطه اوج خود مي رسد: کشته مي شوم تا تو نيز کشته شوي! نيست مي شوم تا تو نيز نيست شوي! به خود ضربه مي زنم تا به تو نيز ضربه زنم!
دامنه کيش مرگ در تمامي رژيم ها و سازمان هاي ايدئولوژيک به دامنه کيش شخصيت وابسته است. پرستش "پيشوا" و سرسپردگي به فرمانهاي او در آلمان هيتلري به همان اندازه مرگ به ارمغان آورد که پرستش "رهبران خردمند" در اتحاد شوروي و چين سرخ و پيشاني ساييدن بر منبر "ولي فقيه" در ايرانِ جمهوري اسلامي. غلام حلقه به گوش بودن "عاليجناب صدام حسين رييس جمهور محبوب" عراق همان اندازه گور دستجمعي در حوالي شهرها حفر کرد که خودکشيهاي تروريستي مغزشويي شدگان سازمان حماس در فلسطين. محمد عطا تروريست سازمان القاعده که با اصابت هواپيماي ربوده شده به برج هاي دو قلوي نيويورک خود و همدستانش را همراه با بيش از سه هزار انسان بي گناه قتل عام کرد به همان اندازه شيفته کيشِ مرگ بود که "طالبانِ" ملا عمر چاه کن افغاني که به ناگهان به رياست کشور افغانستان رسيده بود.
کيش شخصيت و کيش مرگ هر دو بر يک زمينه رشد و نمو مي کنند: نا آگاهي دو جانبه مريد و مراد که در پهنه کشوري دامنه ميليوني مي يابد، به نظام حاکم تبديل مي شود و سالها به سرنوشت محتوم يک ملت بدل مي گردد. رابطه مريد و مرادي هسته اصلي کيش شخصيت و کيش مرگ است.
چرا برخي از ملت ها هدايت تام و تمام خود را به يک "فرد" مي سپارند؟ کدام ملت ها چنين مي کنند؟ يک نگاه گذرا نشان ميدهد که معياري عام براي پاسخگويي به اين پرسش ها وجود ندارد. ملت اروپايي و کاتوليک - پروتستان آلمان به همان اندازه در اين گرداب درغلتيد که ملت عظيم و هزار قوم و فرقه روسيه و نژاد زرد چين و ملل سياه پوست آفريقايي و کشورهاي سامي نژاد و مسلمان در آسيا. سخن اما بر سر امروز و اکنون است. کيش مرگ بيش از هر جا در کشورهاي به اصطلاح جهان سوم که عمدتا شامل کشورهاي عرب، مسلمان و آفريقايي مي شود، داس خود را به حرکت در مي آورد. در کنگو، در افغانستان، در عراق، در ايران و در فلسطين. اين کيش اگرچه در هر کشور به شکلي در مي آيد، ليکن شيوه آن به گونه اي است که مي توان به راحتي سرشت مشترک آن را در هر کشور و نظام و سازماني که باشد با کمي دقت تشخيص داد.
در جمهوري دمکراتيک کنگو (چه عنوان بي مسمايي!) کودکان هفت هشت ساله اسلحه به دست به کشتار مي پردازند و از استخوان انسان هاي کشته شده زينت آلات ساخته و به خود مي آويزند. نه تنها دولت مرکزي از عهده خلع سلاح آنان و خواباندن شورش مرگ بر نمي آيد، بلکه سپاهيان صلح سازمان ملل نيز در برابر آنان بيچاره شده اند.
در افغانستان بيش از يک سال و نيم که از سقوط رژيم آدمخوار و واپسمانده طالبان و رانده شدن سازمان القاعده از اين سرزمين مي گذرد، هنوز گروههاي مرگ در جنوب اين کشور به کشتار مردم بي گناه و نيروهاي ائتلاف ضد تروريستي مي پردازند تا شايد آنچه را از دست داده اند، که چيزي جز سرکوب و بربريت و پايگاه هاي تروريستي نبود، دوباره به دست آورند.
در عراق به جاي آنکه از فرصتي که به دست آمده استفاده کنند تا بتوانند با قدرت تمام هر چه زودتر خواهان خروج ارتش متفقين از کشورشان شوند، نه تنها به کشتار سربازان آمريکايي و انگليسي مي پردازند، بلکه حتا لولههاي نفتي و تأسيسات برق خود را که از آن ملت عراق است از بين مي برند تا به دشمن ضربه زده باشند!
در فلسطين دامنه کيشِ مرگ به اوج خود مي رسد. يکي از رهبران سازمان حماس که امروز به اصليترين مانع پيشبرد صلح در منطقه تبديل شده است، در گفتگويي با مجله آلماني اشپيگل مي گويد: "ما دست کم به يک چيز رسيديم: هيچ کس در اسراييل نمي تواند به زندگي خود اطمينان داشته باشد، چه در اورشيليم، حيفا و تل آويو و چه در يافا... [قبلا] در برابر هر يک اسراييلي حدود بيست فلسطيني کشته مي شد. امروز اين نسبت سه به يک شده است"! او در پاسخ به اين پرسش که آيا اين محاسبه غير انساني نيست مي گويد:"... راه ديگري نداريم جز اينکه به اسراييليها يک پيام روشن بفرستيم: اگر شما کشتار را ادامه بدهيد، آن وقت بايد همان زهري را بنوشيد که ما مي نوشيم". او تأکيد مي کند که حماس تنها قدرتي است که مي تواند از اين کشتار جلوگيري کند و به صراحت مي گويد: "تنها يک کلمه از رهبري سياسي يا نظامي و يا يک اعلاميه کافيست تا حملات پايان يابند"! ولي چرا اين کار را نمي کنند؟ زيرا فکر آنان و هدف آنان با کيشِ مرگ در هم تنيده است. روي برگرداندن از اين کيش، به معناي روي برگرداندن از اعتقاد و هدف است.
در ايران معاصر، دور جديد کيشِ مرگ نه از خونهايي که بر پشت بام مدرسه رفاه جاري شد، بلکه از ترورهاي فداييان اسلام و قتل انديشمند برجستهاي چون احمد کسروي آغاز گشت و با پيروزي انقلاب و بنيانگزاري جمهوري اسلامي به نقطه اوج خود رسيد. امروز آيت الله سيد علي خامنه اي دستور مي دهد که با دانشجويان معترض "بيرحمانه" برخورد شود و آيت الله هاي ديگر مانند مکارم شيرازي حتا صراحتا از "اعدام اغتشاشگران" سخن مي گويند. اينان تا زماني که به قدرت نرسيده باشند، ترور مي کنند و زماني که بر اريکه قدرت تکيه زنند، دست به سرکوب مي يازند.
بدين ترتيب، کيش مرگ بسته به آنکه پيروان آن در قدرت باشند و يا براي کسب قدرت بکوشند، همواره در يک جامه، جامه مرگ، ظاهر مي شود، ليکن با دو نام مختلف: ترور و سرکوب!