|
نه شرقی نه غربی, نه
تازی شدن را
براي تو ای بوم بر دوست دارم
|
خمينی، ناجی غرق کننده , پويا ارجمند قسمت دوم
|
سياستمدار: خـمينی، نـاجی غـرق کـننده , پويا ارجمند قسمت يكم
 "روحاله خمينی" کسی بود که ملت ايران را در براندازی رژيم مستبد و وابستهی پهلوی رهبری کرد. خمينی کسی بود که گروههای مختلف، اعم از کمونيستهای چپ تا مذهبیها و ديگر گرايشها را حول يک هدف متحد کرد. اگر کسی خمينی را چنين کسی نداند، خب! خيلی چيزها را برای قضاوت صحيح از دست میدهد. آيا اگر کسی بگويد، "خمينی، ديکتاتوری از جنس صدام حسين بود" پس چطور با فرمان چنين شخصی، هزاران تَن خود را به جبهه میرساندند تا از کشور دفاع کنند؟ اگر خمينی را يک شخصيت منفور نزد ملت ايران در آن مقطع از تاريخ بدانيم، کسی جواب اين سوال را میتواند بدهد، "چطور در مراسم ورود او به کشور، و درگذشت او، صدها هزار نفر همراهی و شرکت داشتند؟" اما خمينی تماما چنين چيزی نبود. يعنی اگر ما خمينی را کسی بدانيم که در چنين مسائلی خلاصه میشود، اصلیترين و مهمترين قسمت شخصيت، منش و رفتار او را نديدهايم. اگر میگوييم خمينی محبوبيت داشت، بگوييم که خمينی اين محبوبيت را در سايهی چه مسائلی و در چه شرايطی و چگونه بدست آورد. بگوييم، اگر شمعی کوچک چون خمينی، نزد ملتی همچون خورشيد جلوه مینمايد؛ پس چه ظلمات و تاريکیيی بر اين ملت گذشته است.
اشتباه ايرانيان اينست که گمان میکنند، مسائل را درک میکنند، اما در واقع، زيرکی خود را کمتر بکار میگيرند و در حقيقت چيز زيادی نمیفهمند. ملت ايران گمان کرد که اگر کسی از ميان طبقهی محروم برخاست، ادعای عدالت کرد، بیهيچ برو برگردی اين فرد "عدالتطلب" است. اگرچه ايرانيان در اين مسئله که حرف در مورد عدالتطلبی را، از يک فردی مثل شاه که دارای ثروت ناحق و نامشروع فراوانی است، بهحق نمیپذيرفتند، اما اشتباه آنان اين بود که عدالتطلبی را از هر فردی که از ميان تودهی مردم برخواسته بود و ادعای عدالتطلبی میکرد، میپذيرفتند و دنبالهروی از وی میکردند و خمينی کسی بود که در سال 57، زمانی که ظلم شاه ايران، به حد زيادی رسيده بود، قرعه بهنامش افتاد.
مردم ايران درست در زمانی که کشور ايران دچار بیسامانی و ناامنی بود، کسی را میخواست که امنيت را برقرار کند. رضاخان که در برقراری امنيت در زمان احمدشاه اعتباری ميان مردم کسب کرده بود، به محض اينکه با اعلام طرح او موسوم به "جمهوری" مخالفت شد، به حالت قهر از مجلس بيرون آمد و از سمت رئيس الوزرايی و وزير جنگی استعفاء داد و میخواست از کشور خارج شود، اما ترجيح داد به ملک شخصیاش در بومهن برود. اتفاقاتی که پس از اين روی داد، جالبتوجه است. بهيکباره مطبوعات و مجلس به طرفداران رضاخان بدل شدند. تندترين مقالات، سرمقاله روزنامهی روزنامهی شفق سرخ، به مديريت شيخ علی دشتی بود که تحتعنوان "پدر وطن رفت" عليه شاه و مدرس انتشار داد. همزمان با اعلام طرفداریها، نظاميان به تظاهرات پرداخته و تمامی فرماندهان لشکرها تلگرافهای تندی به مجلس مخابره و تهديد کردند که اگر رضايت سردار سپه - رضاخان- حاصل نشود، به تهران حمله خواهيم کرد و اثری از مجلس و وکلا باقی نخواهيم گذاشت. اين مسائل دستبه دست هم داد که قاجاريه به سقوط بيانجامد و جای خود را به يک رژيم مستبد ديگر بدهد.
در مورد خمينی هم وضعيت از لحاظهايی مشابه است. خمينی نيز مانند رضاخان "قدرتطلب" بود. اگر ادعای وطنپرستی رضاخان در مسائلی مثل سرکوب شورشگران و قبايل خودسر محلی نمايان میشد، اما اسلامخواهی خمينی در حد مسائل ظاهری ماند و اکنون همانها نيز از ميان رفته است. وقتی به اواخر دوران رژيم پهلوی نگاه میاندازيم، میبينيم که شاه ابتدا خواست با خشونت جلوی قيام مردمی را بگيرد، اما وقتی که اين کار را غير ممکن ديد، دست به دامان جبههی ملی شد، افراد سالخوردهی جريان جبههی ملی امتناع کردند و از رهبران درجهی دوم، فردی بهنام "شاپور بختيار" پيشنهاد شاه را پذيرفت و مجلسين به وی ابراز تمايل کردند. اما خمينی که سوار بر کشتی احساسات عظيم مردمی بود، اين را تا سقوط رژيم پهلوی ادامه داد.
خمينی شايد برای مخالفان قسم خوردهی جمهوری اسلامی، مانند "مجاهدين خلق" و جريانهای کمونيستی و ... . به جهت گرفتن انقلاب تماما بهدست خود و قتلو عام مخالفينی که در بهثمر رسيدن انقلاب هزينههای زيادی کرده بودند، يک فرد نادرست باشد، اما از نظر اکثريت مردم ايران، خمينی فردی درستکار نبود، چرا که جنگ ايران با عراق را سالها ادامه داد. خمينی نادرست بود، زيراکه آنها را به جای رساندن به دشتی زيبا و فرحانگيز به شورهزاری رنجآور برد. خمينی نادرست است؛ چون بسياری از آنانی که در انقلاب 57 عليه رژيم پهلوی شرکت داشتند و او را به رهبری پذيرفته بودند، اکنون نادم و پشيمان از اين پيروی هستند و بارها و بارها میگويند، "تقصير خودمان است، آن موقعی که تصوير وی را در ماه ديديم!"
اشتباه ملت ايران اينست که خيلی چيزهايی که بهم مربوط است، دارای پيوند نمیبيند، در عوض بسياری از مسائلی که نامربوط است و يا برای اين تلقی که بهم مربوط هستند، ساخته شده، عميقا از لحاظ داشتن ربط مورد توجه قرار میدهد. اگر کسی در منزلش وسايل لوکس نداشت، و اگر ثروتش خيلی محدود بود و معيشتاش ساده بود، اين فرد لزوما فرد مناسبی برای رهبری نيست. اما مردم ايران اين را نمیفهميدند. وقتی مردم ايران، شاه را با آن کاخها و وسايل میديدند و جلال و جبروتی که او و همراهانش به خود دادهاند و وقتی خمينی را میديدند که وضعيتش آنگونه بود، خب! عدالت را از کدام میپذيرفتند؟! اما اشتباه مردم اين بود که خمينی را بهعنوان رهبر پذيرفتند و حرف او را دربست میپذيرفتند.
ميان تودهی مردم که مستضعفان بيشترين قسمت بودند، دين و مذهب خيلی جايگاه داشت و اکنون هم همينطور است و بهدليل اينکه اکثر فقراء پايگاهی معنوی را برای آرامش خود جستجو میکنند، اما از طرفی اين ميل، يک احساس است و يک نياز است، تا يک منطق، معرفت و روش عقلی؛ بنابراين دين را در سادهترين صورتی که ارائه میشود، جستجو میکنند. اگر میبينيم که با وجود همهی تغييراتی که صورت گرفته، هنوز ملايان، پای منبری دارند، دليلاش اينست، و مطمئنا وضعيت معيشتی مردم با مشتریهای ملاها رابطهی عکس دارد. اگر میبينيم، جنگِ با عراق، به قيمت صدها ميليارد تومان هزينه و از دست دادن فرصت برای آبادانی ادامه میيابد و يا در طول اين سالها، پنج - شش ميليارد دلار از بودجهی مملکت برای ساخت تاسيسات هستهای هزينه میشود، دليلش اينست که سطح رفاه نزد دولتمردان نظام خوب توصيف میشود. وقتی هم خمينی ادعاهايی در مورد مسائل رفاهی مطرح میکرد، هم از اين لحاظ که تودهی مردم خيلی محروميت کشيده بودند، و هم از اينجهت که گويندهی آن يک ملا بود - که دين را در او مجسم میديدند- جذب میشدند، تا به قولی "دنيا" و "آخرت"شان را يکجا داشته باشند.
نزد مردم ايران مسائلی مثل؛ تبعيد صوری خمينی به فرانسه، دادن خانهای - در نوفل لوشاتو- با راحتی و آزادی زيادی که به وی داده بودند و برگرداندن وی با هواپيما و محافظت از اينکه کسی به وی آسيبی نرساند، اهميت ندارد. برای مردم ايران، اين مسئله که در سالهايی که خمينی توسط ماموران مخفی محافظت میشد و از گزندهای احتمالی دور میماند؛ و در همين زمان، بسياری از اعضای گروهها و جريانهای مخالف رژيم به گلوله بسته میشدند، شکنجه میشدند و در گوشهی زندان جان میدادند، اهميت ندارد. برای مردم ايران، اين اهميت دارد که خمينی در مورد شاه چه گفت. خمينی در مورد وضعيت فقر و تبعيض چه گفت. بههر حال وقتی ما مبارزان واقعی را نبينيم و از يک فردِ بدون اخلاص، منطق و استدلال پشتيبانی کنيم، اين نتيجهندادن طبيعی است.
اگر برای مردم ايران از دستنشاندگی خمينی بگوييم، باور نمیکنند. آنها از ما "مدرک" و کاغذی میخواهند که نشان دهد، خمينی عامل انگليسیها بوده! آيا خود خمينی هم اگر بخواهد، میتواند چنين چيزی را با سند ارائه کند؟! حال ما چگونه اين مدرک را گير بياوريم؟ من ادعا نمیکنم کاغذی و مدرکی وجود دارد که در آن، يک مقام بلندپايهی انگليسی، خمينی را به رياستِ دولت پس از سقوط رژيم پهلوی منصوب کرده است، اما مدعی اين هستم که انگليسیها کمک بسياری در استقرار نظامی که خمينی میخواست داشتند و مشکلات فراوانی را از سر راه جمهوری اسلامی برداشتند و اين مساعدت تاکنون ادامه دارد.
آيا اين مسئله برای ما نبايد سوال باشد که "اگر انگليسیها، 25 سال قبل از انقلابِ 57، حاضر شدند يک دولت ملی در ايران را سرنگون کنند - و اين مساله برای انگليسیها که عادت به انجام کارهای اينچنينی که دستشان را رو میکند، ندارند؛ يک فضاحت ماندگار درست کرده است- چرا بهراحتی از قيد رژيم دستنشاندهای که به بهای آبروريزی خودشان حفظاش کردند، بايد بگذرند؟" آيا وقتی ناوهای انگليسی در خليج فارس آمدند، تا در صورت سقوط طرح کودتا در مرحلهی اول - طبق برنامه- نيروی نظامی بريتانيا وارد عمل شود و خودشان دولت مصدق را ساقط کنند؛ با عقل سازگار است که آنها شاهد از دسترفتن رژيمی باشند که منافع زيادی از آن بدست میآورند؟ آيا زمانی که انگليسیها برای مزاحمت يکی از کشورهای دوست و همپيمانشان در اروپا، همهی روابط خود با آن کشور را، فدای داشتن ايران در دست خود میدانند، اين مساله به منطق انگليسیها سازگار است که شاهد از دسترفتن رژيم وابسته و تامينکنندهی منافعشان و در اختيار گرفتن حکومتاش در دست يک فرد ضد انگليسی باشند؟! آيا در زمان صفويه، انگليسیها به قوای دولتی ايران کمک نکردند که پرتغالیها را از جنوب ايران بيرون برانند؟ آيا انگليسیها در مقابل روسيه، بارها وارد عمل نشدند؟ انگليسیها ايران را برای خود میخواهند، نه برای ايرانیها.
حال با اين ويژگیهايی که از استعمار انگليس وجود دارد، چطور میتوان پذيرفت که يک حکومتی به معنای واقعی مستقل و غير وابسته باشد- که در مقابل اهداف استعمارگران است- و بتواند به راحتی خود را جايگزين حکومتی وابسته و تامينکنندهی منافع آنها کند؟ تازه اگر در نظر بگيريم که اين حکومتی که میخواهد بهاصطلاح مدافع استقلال و منافع ملت ايران باشد، توسط گروهی سر کار میآيد - ملايان- که اولا بيشترين دشمنی را با دولت ملی مصدق داشتهاند و ثانيا سالهای سال از دربار رژيم وابسته و به اصطلاح خودشان فاسد پهلوی و اسلافشان از قاجاريه ارتزاق میکردند.
از همهی اينها که بگذريم، اگر خمينی و رژيماش میخواستند استقلال ايران را تامين کنند، و نفت را برای خود ملت ايران داشته باشند، پس چرا هيچ تغييری در اين مسئله نمیبينيم؟ مگر امروز وضعيت کسانی که از منابع نفتی ما استفاده میکنند، آن را استخراج میکنند، تفاوت زيادی با قبل کرده است؟ آيا از دستدادن 38 درصد از سهم متعلق به ايران بههمراه تمامی منابع آن در جهت منافع کشورمان بوده است؟ آيا نگرفتن صدها ميليارد دلار خسارت از عراق در صورت پايان بهموقع جنگ، منفعت ملی ما بوده است؟ خمينی و رهبران جمهوری اسلامی در اينکه مملکت ايران را به پيشرفت، ترقی و منفعت نرساندند، با رژيمهای قبلی در ايران اشتراک دارند. اما حالا که سالروز مرگ خمينی هم هست بايد حق را بگوييم که خمينی دو کار عمده انجام داد که در تاريخ از اين دو زاويه به اين انقلاب و جريان روی کارآمدن جمهوری اسلامی نگاه میشود:
1- خمينی با ادعای اسلام، آنهم اسلامی که در حکومت و سياست برنامه دارد، جمهوری اسلامی را مطرح کرد و در چنين نظامی، - براساس چهار روايت- فردی به نام "ولی فقيه"، منصب "ولايت فقيه" را در اختيار میگيرد و از اختيارات مطلق و طبق نظر خمينی، همان اختيارات پيامبر و امامان معصوم برخورداز است. در نظامی که خمينی در ايران روی کار آورد، اسلام محور همهی کارها بايد باشد. در نظام جمهوری اسلامی، ملاک وضع قوانين، شرع است. اجرای قوانين بايد به تقويت فضيلت و کمال انسانها کمک کند. خمينی با چنين ادعاهايی، برای اولينبار در تاريخ معاصر چند صد ساله که دور از شرع سياسی بود، باز اسلام را به صحنهی حکومت آورد. اما وضعيت اينبار با وضعيتی که در زمان صفويه صورت گرفت، بسيار متفاوت است و شايد اينبار درصورت شکست طرح اسلام سياسی، تمامی آن ادعا بههمراه مدعيان آن برای هميشه کنار بروند. خمينی و رهبران جمهوری اسلامی اگر میدانستند چه ريسک بزرگی کردند، شايد همان کاری را میکردند که امروز مراجع تقليد، از جمله آيتاله علی سيستانی در عراق انجام میدهد.
2- خمينی با روی کارآوردن جمهوری اسلامی، برای اولينبار در طول چند دههی معاصر تاريخ ايران، عموم مردم را به اعتراض عليه نظم موجود فراخواند. مصدق با وجود اينکه يک رهبر ملی و حقيقتا مردمی بود، از اين ظرفيت برای ماندگاری خود استفاده نکرد، اما خمينی از مردم برای انقلاب و روی کارآوردن دولت و بلکه رژيمی ديگر بهره برد. اين مسئله اثر روانی ماندگاری در مردم داشته است. مردم ايران امروز، نه تنها در مقابل آيتالهها سر به طغيان بر میدارند، بلکه در صورت روی کارآمدن هر رژيم ديگری که منافع آنها را تامين نکند، شورش میکنند. خمينی و رهبران جمهوری اسلامی با اين عملی که انجام دادند، "پـر رويـی" بینظيری به مردم دادند. شايد بيراه نباشد که بگوييم مردم ايران، حتی کسانی که از لحاظ کمالات اخلاقی، علمی و حتی مادی چيزی ندارند، اما امروز ادعا دارند و میخواهند حرف آخر را بزنند و کم نياورند.
http://www.siasatmadar.com/
|
|

توجه:استفاه از مطالب اطلاعات.نت با ذكر ماخذ آزاد
می باشد
با خبرهای خود به خبررسانی اطلاعات.نت ياری رسانيد!
-
http://ettelaat.net/
-
|