به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

                                          








                                                                                                                              
محمد جلالی چیمه (م.سحر)

 

  زبان فارسی ، باستان گرایی و هویت ایرانیان

                                          

                                                                                               در پاسخ تقریرات رضا براهنی

 

                       بگو آنچـه دانی که حق گفته بـه 

                                  نه رشوت ستانی و نه عشوه ده ! 

                                                                                         « سعدی»                 

 

پیش از آغاز سخن بگویم که نام رضا براهنی برای من حدود سی و پنج سال است که نامی آشناست.  

از روزگاری که ما  یک راست از روستای خود به دانشکدهء هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تحصیل هنرهای نمایشی راه یافته بودیم و چشم و گوشمان به مجلات و نشریات پایخت باز شده بود. آن روزها می گفتند که «فردوسی» نشریهء متفاوتیست و مقالاتِ روشنفکران در آن درج می شود. مجله را می خریدیم و برخی مطالب آن را می خواندیم. ایشان یکی از نویسندگان جنجال گرای آن مجله بودند. بعد از آن کتابی در «نقد» نوشته بودند که پیش اهل شعر شهرتی یافته بود :«طلا در مس». و کتاب کوچکی به نام «تاریخ مذکر» و خوشبختانه کوشش های قلمی و استعداد و خلاقیت های ادبی خود را به طور مداوم و مستمرّ در رشته های گوناگون بروز داده اند و می توان گفت بیش از هر صاحب قلم دیگر  در دوران خویش کار وبار ِ جوهرفروشان و کاغذ سازان را رونق داده اند. دست مریزاد!

در این سی و پنج  سال حضور ایشان در محافل سیاسی هم (از همه نوع) دیده می شده است. زمانی مقالات ادبی خود را به چاشنی و صبغهءعقاید لنین و تروتسکی معطر و رنگ آمیزی می کردند و روزگاری اصطلاحات و مفاهیم  خاص زبان شناسان، فلاسفه، یا سمیولوژیست های معاصر اروپایی  ـ به جا و نا به جا ـ   در نقد ها و گفتارهای انتقادی و تحلیلی ایشان جلوه می فروخت و گاه نیزـ در موارد معدود ـ در مقام ادیب واستاد دانشگاه و شاعر و رمان نویس و روزنامه نگار فارسی زبان پایتخت، فیل قبیله گرایی شان یاد «تورانستان» می کرد اما بسیار خفیف و شرمگین و پنهانی.  (گویا ازمحصلان اعزامی به ترکیه و دکترا گرفتهء آن دیارند.) در این گونه موارد معمولاً در روش ، همواره  ترفند ِ «استتار اندیشه» یا «تقیهء پست مدرنی» یا تاکتیک «فرار به جلو» را اتخاذ می کردند. مثلاً : ایران ِ باستان گرایی هدایت یا زرتشت دوستی ِ اخوان ثالث را از پایگاهِ «انسانگرایی مدرن» و «چپِ ضد راسیست»  مورد حمله قرار می دادند تا کینه ای را که خود ـ  به تأثیر از افکار پان تورکی ـ  نسبت به گذشتهء کمابیش درخشان و مدنیت ِ دو سه هزار سالهء ایران داستند (و این روز ها بسیار شدت یافته) پنهان سازند!

خلاصه در سراسر این سه ، چهار دهه ، که جناب براهنی نقد و شعر و رمان و مقاله نوشتند و انتشار دادند، همواره در برابر زبان فارسی و اهمیت و نقش کار ساز این زبان در تاریخ و فرهنگ و هویت ِ مردم ایران حرمت نگاه می داشتند یا چنین می نمودند که حرمت نگاه می دارند و مهم ترین دلیل این سپاسمندی وحفظ حرمت ، همانا پُرنویسی ایشان به این زبان بود و خودِ این امر که بی وقفه قلم به کاغذ می فرسودند و پیشه وران فارسی زبان حروف سربی را در چاپخانه ها ، این گونه مستمرّ و مداوم به کار می گماردند، دلیل بر آن بود (یا می توانست بود) که  آقای براهنی  زبانی را که به آن شعر می نویسد و قصه می پردازد و سخن می ورزد ، صمیمانه دوست می دارد و از آن ِ خود می شمارد یا دست کم آن را زبان پدران ِ معنوی و فکری و فرهنگی خود می انگارد و چنانچه جز این می بود، هرگز قادر نمی شدند  به زبان فارسی شعر بنویسند، چه برسد به آن که دعوی های بزرگی نیز در این زمینه داشته باشند تا جایی که در برخی مقالات خود اعلام کنند : «من دیگر شاعر نیمایی نیستم !» (تیتر یکی از مقالات آقای براهنی در سال های اخیر در یکی از نشریات ادبی پایتخت).

پیداست که در این جملهء کوتاه خبری سه دعوی جانانه جاسازی شده است :

1 ـ من شاعرم ( به زبان فارسی)

2 ـ سابقاً نیمایی بودم . (آثار من در سبک آثار و در مکتب نیما بود.)

3 ـ اکنون دیگر نیمایی نیستم ( زیرا نیما را پشت سر نهاده و از وی سبقت گرفته ام ).

هرسهء این دعوی ها حق هر نویسنده و شاعری ست و هیچکس متعرّض ِ آن نیست. روشن است که در زمینهء سنجش  دعاوی در امور ادبی وهنری و فرهنگی، آگاهان و دانایان و منتقدان و نیز خوانندگان آثار و از همه مهم تر ـ به قول پروین اعتصامی ـ زمانه (که داور راست کردار و راستگویی ست) داوری خواهد کرد و حق را به حق دار خواهد رسانید!

ما نیز به عنوان ایرانی  و بنده شخصاً ـ به عنوان یکی از گویندگان شعر فارسی در دوران معاصر ـ خرسند و آرزومندم که دعوی ایشان با حقیقت سازگار افتد و جامعهء ادبی و فرهنگی ایرانیان جای خالی نیما را اینچنین بی رحمانه احساس نکند و آن ردای مرقعّی که نیمای طبرستانی در مقام ِ پیشوای شعر مدرن فارسی به شانه می افکند ، به قامت ایشان راست و استوار نماید. درچنین صورتی به عنوان ایرانی به ایشان افتخار خواهیم کرد و آثار ایشان را همچون آثار نیما و اخوان و فروغ روی چشم خواهیم نهاد وغرورو افتخار دیگری بر افتخارات ِ پیشین ِ خود خواهیم افزود که ـ  به کوری چشم میراث خواران ترکیهء عثمانی  یا نبیره های باقرف و علی اُف و « اُفاففهء» دیگر ـ از خطّهء آذربایجان ِ ما که آنرا به حق سر و چشم و گوش و دل ایران می شماریم ، پس از شهریار ، ـ این بزرگترین غزلسرای معاصر فارسی ـ شاعر نو گرا و پست مدرنی ظهور کرده  که به تنهایی در نقد اجتماعی و فرهنگی دست احمد کسروی و در نقد ادبی دست فاطمهء سیاح و پرویز خانلری و عبدالحسین زرین کوب و درقصه نویسی دست هدایت و چوبک و ساعدی و در شعر دست نیما و شاملو و اخوان و فروغ و نادر پور را از پشت بسته است!

به امید آن روز!

با این وجود اگر ایشان به این هر سه دعوی و دعاوی جانبی دیگر در زمینهء ادبیات و قصه و نقد بسنده می کردند ، ما بازهم به جناب دکتر براهنی استاد  سابق صاحب کرسی دانشگاه تهران و اخیراً دانشگاه کانادا افتخار می کردیم و ایشان را چراغ راه و نور دیدگان خویش می شمردیم و تا ابد مدیون و سپاسگزار ایشان می شدیم که اینچنین سخاوتمندانه و میهن پرستانه  همهء استعداد و قدرت آفرینندگی خود را به زبان ملی و سراسری  ایران یعنی زبان فارسی بخشیده و با سرافرازی ، دینی را که که در قبال ملت ایران و مام ِوطن بابت آموزش و تعلیم و تربیت  و دکتر و استاد و روشنفکر شدن خویش داشته ، ادا کرده است.

اما می باید ـ متأسفانه مشاهده کرد و آب حیرت در چشم گهربار گردانید که جناب استاد به این همه قانع نیست و آنچه بیش از همهء افتخارات، ایشان را به هیجان و خلجان می آورد نه پیشوایی ِ جامعهء ادبی و فرهنگی و هنری (شعر و قصه و نقد) در سطح ملی یعنی در سراسر ایران (و ای بسا جهان ) بلکه رهبری سیاسی ِ چند عدد عنصرِقبیله گرا و نژادپرستی  است که نوستالژی بیمارگونهء میراث داران فکری ِ دولتِ مُستعجل ِ باقروف و غلام یحیی را با افسردگی های اجتماعی و فکری ِ برخی ورشکستگان ِ به تقصیر ِ منشعب از جریان های سیاسی ِ چپ ِ استالینی هم پیمان کرده  و از جمع ناهمگون ِ تبارگرایان پان تورانی و شبه سوسیالیست های روسوفیل ِ عهد بوقی ، گروه های پراکنده ای را در این سو و آن سوی جهان به جنبش آورده  و به یُمن ِ انقلاب انفورماتیکی معاصر و اعجاز ارتباطات ِ اینترنتی و صد البته با حمایت بیگانگان و سوء سیاست بلاهتبار حکومت دینی حاکم ، به جان ِ هستی  و هویت و فرهنگ و زبان و تاریخ و تمامیت ارضی کشور جهل زده و ملا خوردهء ایران انداخته اند!

چنانچه جناب  آقای براهنی ( که کوشش های ادبی ایشان فارغ از هرگونه ارزیابی یا سنجش زیبایی شناسانه  بسیار محترم است )  واردِ حوزهء خطیر سیاست گری نمی شدند و کـَکِ «زعامت عشیره» به جامهء روشفکری ایشان نمی افتاد، و حاصل تجربیات و توانائی های خود را در «نقد هرمنوتیک» و اعتبار 40 سالهء خود را در حوزهء ادب و فرهنگ پشتوانهء برخی افکار فتنه انگیز و خطرناک نمی کردند ، بنده هرگز بر آن نمی شدم تا سخنانی را که در پی خواهد آمد با ایشان درمیان نهم و صد البته ترجیح می دادم که پیش از هرچیز، با استاد در زمینهء شعر و ادب مراوده و مکاتبه داشته باشم و برای حل برخی مسائل و مشکلات خود مثلاً در زمینهء«متافیزیک وزن»ازایشان مدد بخواهم(1) یا به جهت رفع  بعضی نا رسایی ها و نامرادی های خویش در عرصهء بوطیقای شعر فارسی دری و ابعاد گوناگون فنون شاعری دست به دامن فضل و دانش و هنر ایشان گردم.

اما متأسفانه گویا پیرانه سر جاذبهء آن بخش از گرایش های ایدئولوژیک، که طی سالیان گذشته همچون تبی گذرا و خفیف در ایشان بروز می کرد، اینک به مرکز و گرهگاه ِ اصلی افکار ایشان چنگ افکنده و حرارت و تب ایشان را در این خصوص تا  حدی به اوج  رسانده  که درجهء میزان الحراره را نیز شکسته است.

آقای براهنی امروز  ـ به خصوص در دو مقاله «ستم ملی» و «صورت مسئلهء آذربایجان ؟...»  با کمال تأسف از جایگاه یک شاعر و نویسنده در سطح ملی ، خود را تا حد آژیتاتور کم استعدادی تنزّل داده است که هدفش تحریک عوام ، جلب مرید و پیشوائی قوم است تا  چنانچه مقدور شد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند و  ازمرز افغانستان و ترکیه و عراق و باکو  یا خلیج فارس  یا از عرشهء ناوهای هواپیما بر قدرت های بزرگ جهانی، پرندهء اقبال به پرواز درآمد و بر شانهء حضرت استادی نشیمن گزید ، ریاستِ انتصابی عشیره و ایل را نصیب خود سازند و به میر نوروزی چند دوجین موجود تحریک شده و خرد باخته ای نائل گردند که تفرقه و آشوب قومی و کین توزی نژادی و نهایتاً تقویت استبداد و استمرارحاکمیت دیکتاتوری را در کشور ما به یک «پروژهء سیاسی» و آرمان اجتماعی بدل کرده اند!

در چنین موقعیتی ، نویسندهء این سطور که می توانست ـ اگر نه ستایشگر ـ دست کم سپاسگزار یک نویسنده و منتقد ادبی کشور خود باشد ، در این روزگار غدّار خطیر می باید به حکم وظیفهء ملی و انسانی و فرهنگی در برابر اظهارات  تحریک آمیزِ استاد ِ« سیاست زده » ای بایستد که متأسفانه پیرانه سر توسن ِ قلم و فکر به کژراهه سپرده است و چنانچه  به نیروی خرد و به دست فضل و هنر (که امیدوارم سرانجام از آستین ایشان بیرون آید) مهار نپذیرد عِرض 40 ساله ای به نا روا برخی ِ سکّه ای ناسره و بی مقدار خواهد شد. پس بر مبنای چنین  واقعیتی ست که بر آنم تا تقریرات جناب دکتر براهنی را ( در حد توانایی خویش) پاسخ گویم:

 

*

 

آنچه آقای براهنی در این دومقاله ابراز می دارند به لحاظ مضمون به دو گروه زیر تقسیم پذیرند :

1 ـ آن دسته از افکار و سخن ها و حرف ها و پرحرفی هایی که تکراری اند و سابقه ای  حدوداً 100 ساله دارند

2 ـ آن گروه از اظهارات و نظراتی که برخی از آنها مخصوص خود ایشان اند یا اگرچه  تکراری اند بااین حال ، به واسطهء آن که  از صافی ِ نگاه و قرائت خاص ایشان عبور می کنند و از شیوه و سبک خاص ایشان در نگرش و نگارش ِ پر طمطراق ونثری رجز خوان و معارض ، بهره می جویند ، می شود آنها را مکنونات ضمیرِ ایشان انگاشت یا دست ِکم شکل ِ عرضهء سخن را حاصل ِ روحیهء طلبکار و پرخاشگر ایشان دانست.

به هر حال ، آنچه که از ابتدا تا انتهای اظهارات ایشان  آشکارا و گاهی  به مبالغه جلوه می فروشد ، روشی است که حضرت  استاد با بهره مندی از ظرفیت ها ی فنی و حرفه ای خود به کار می گیرد تا تحریف های تاریخی وبرداشت های  مجعول و مقلوب  از مسئلهء زبان ها  وا قوام و ملیت و فرهنگ  ایرانیان را(که غالباً دست ساختِ همسایگان روسی [سفید یا سرخ] یا ترک [میراث خواران امپراطوری عثمانی ] یا دستپروردگان استعمار روسیه در نواحی آن سوی ارس است ) به یک نظریهء قدرت خواهی و باج طلبی از ملت ایران بدل سازد و به نام دفاع از کثرت قومی و فرهنگی و زبانی ، و پشت نقاب انسان دوستی و «فدرالیسم» وعباراتی از این نوع ، عوام زدگان و شستشو شدگان ِ فکری را بسیج کرده ودر برابر استمرار وحدت ملی ایرانیان و در برابر مهم ترین و شکوهمند ترین عنصر وحدت بخش و اشتراک آفرین مردم سراسر ایران ، یعنی در برابر زبان فارسی به کار گیرد.

متأسفانه این است هدف و انگیزهء آقای براهنی در زحماتی که اخیراً بر دوش افکار قوم گرایانه و خطرناک خویش نهاده و فرسایش بی پروا و جسورانه ای که به قلم متفلسف و سفسطه گر و پر اُشتلُم ِ خویش تحمیل کرده است.

گفتیم که بسیاری از این تقریرات تحریک آمیز و بد سگال، همه روزه به کراّت  گفته می شوند و صفحات و سایت ها و اکران ها و بلندگوهای بسیاری از نشریات ِ حرفی و صوتی و تصویری را به اشغال خود در می آورند.  باری امکانات هست و و پول هست و سیاست و منافع گوناگون بیگانه درکار است و اسباب و ابزار ایران ستیزی از همه سو فراهم. اما به قول ِ شاعرآزادی و مرد فرهنگ و ادب ایران ،  بهار :

 

« گرفتم آن که دیگ شد گشاده سر

کجاست شرم ِ گربه و حیای او ؟ »

 

«براهنیسم» در گفتار : 

(توضیحات مربوط به مضمون سخنان و روش« براهنیسم »

در پایان یادداشت ها  با «اعداد رومی »(chiffres romains)  مشخص شده اند.)

 

1ــ روایات مکرر

در اینجا پیش از آن که به یادداشت های متعددی که هنگام خواندن در حواشی دو مقالهء اخیر آقای براهنی نوشته ام مراجعه کرده و با تنظیم برخی از آنها به پاسخ ایشان بپردازم اجازه می خواهم که فرمول وار اهمّ تقریرات ایشان را اگرچه غالباً از فرط تکرار 80 ساله،  ملال آور و اسفبارند، خیلی پوست کنده و فارغ از رنگ و لعاب های متفلسف یا مظلوم نما  در برابر نگاه و منظر خوانندگان قرار دهم :

ــ ایران کشوری ست «کثیر المله»! یعنی  یک کشور است با چند ملت .

ــ در ایران یک « ملت غالب» موجود است به نام «ملت فارس» .

ــ این « ملت فارس »  دست کم 80 سال است (از زمان حکومت رضاشاه پهلوی تا امروز) سلطه خود را با زور و جبر بر سایر «ملت ها » تحمیل می کند. دولت مرکزی در ایران  همواره نماینده و حافظ منافع «ملت فارس» بوده (به خصوص در زمان پهلوی ها و حکومت اسلامی).

ــ « زبان هند و اروپایی» فارسی از سوی «روشنفکران نژادپرست آریایی» به خرج «ملت عرب الاحواز» و «ملت بلوچ» و«ملت ترک» و «ملت ترکمن» و«ملت کرد» و «ملت لُر» ،  به خود این «ملت ها» تحمیل می شود.) ( I

ــ ما  «ملت ترک » ایم و زبان فارسی از ما نیست.

ــ سایر «ملت» های نام برده به جز «ملت فارس» با ما مشترک المنافع وهم عقیده اند. هویت  این «ملت ها » از هویت «ملت فارس» جداست و « ملت های دیگر می باید هویت ها ی خود را اشاعه دهند» .

ــ ایران باید فدرالی شود .   ( II )

ــ ایران زندان «ملت ها» ست. و «ملت فارس»  (یعنی زندان بان این « ملت ها » ) طبق آمار در اقلیت است. (2)

ــ فرقهء دموکرات آذربایجان ایجاد شده بود تا دموکراسی برای ایران ایجاد کند!

خوب اینها بودند چکیدهء افکار کهنه شده و بید زده ای که  دهه هاست ازجایگاه دشمنی با ایران اما این بار از زبان آقای دکتر رضا براهنی مطرح می شوند.

اما سخن بدین ها ختم نمی شود و هنوز به قول حافظ بازی های پنهان در پرده است . اکنون ببینیم  و انگشت شگفتی به دندان گزیم و سخنانی را بشنویم که طرح آنها در جامعهء امروز ایران نه فقط به تجربه در غوغاگری و آزمودگی در سفسطه و تخلیط و تفلسُف  متکی ست بل از کهن کینه ای جانشکار و غریزه ای تهی از حس تعلق به ایران  و عواطفی بیرون ازهرگونه  احساس مسئولیت ملی  و انسانی ،  مایه ها برده  و بهره ها گرفته است.سخنانی که  بیان آنها ، خاصه به این لهجه و لحن و لون به جسارتی دیده ناشده و به چشم و روئی کشف ناشده نیازمند است. و اینهمه منضمّ با و تعبیه در روش ها  وترفندهایی ست که آشنایی با آن ها  پیش از ارائهء فشرده ای از تقریرات استاد ، خالی از فایده نخواهد بود:

 

براهنیسم در روش (3) :

 

روش ایشان در جلوه ای کاملاً حرفه ای از ویژگی های زیر برخوردار است:

ــ  از اسباب و ابزار نقدنویسی در ادبیات و نیز از فنون قصه پردازی و «عنصر خیال»  بهره می گیرد.( III )  

ــ پرخاشگر و حمله ور است.

ــ مظلوم نما و طلبکار است .

ــ در برخی موارد غیر اخلاقی ، ضعیف کش و بی رحم است.

ــ ترس افکن و تهدید گر است.(IV)

ــ پر مدعا و رجزخوان است.

ــ از تحقیر و تحبیب بهره ور است.

ــ از باج دهی به عوام برخوردار است.

ــ فخرفروش عشیره و تبار و ولایت است .

ــ وکیل مدافع خود خواستهء دیگران است .(V)

ــ به جناس سازی از عناصر نامتجانس متکی ست .(VI)

ــ بزرگنمایی و تقلیلگری،  هردو ، ابزار تحریف و دعاوی دروغ می شوند.

ــ مفاهیم مربوط به حوزهء ادبیات  یا فلسفه و روانشناسی دستمایهء جدل سیاستگر و وسیلهء خلع سلاح حریف می شوند.

ــ از «صنعت تخلیط الافکار» به تمام و کمال بهره می جوید. (VII )

ــ نفرت از زبان فارسی ، کار را از حوزهء نظر وعقیده  به عرصهء آسیب شناسی و پاتولوژی فردی و اجتماعی می کشاند.

ــ محور اصلی و هستهء گوهرین گفتار مبتنی بر یک اتنوسانتریسم بیمارگونه و پرستش نژادی (ترک) است.

ــ و اینهمه «آوازه ها»   به یک غرض غایی چشم دوخته و آن برانگیختن احساسات قومی ، بیدار کردن دیو نفاق و روشن کردن آتش کینه و حسد و نفرت در میان ملت  ایران است . (VIII)

ــ بنا بر این تحریک آمیزو عاری از حس مسئولیت است.

 

2 ــ روایات « نونما »

 

ــ نقد استتیکی تصویر «سوسک» و نقد «هرمنوتیکی» واژهء «نمنه»

ــ نقد و تحلیل روانکاوی کاریکاتوریست جوان زندانی.

ــ نقد شخصیت و افکار روشنفکران ، متفکران و ادبای ایرانی همچون هدایت ، شاملو ، نادرپور ، یار شاطر،             جلال خالقی مطلق و ... به اتهاماتی از نوع  نژاد پرست  و شوینیست و باستان گرا و ...

                      (و حتی اهانت به دکتر افشار و دکترشیخ الاسلامی با  رَها کردن عبارتی دون شأن قلم).   IX) )

ــ نقد باستان گرایی 80 ساله ( از رضا شاه به بعد).

ــ دادخواهی قومی و نژادی در مقام وکیل مدافع همسر رضا شاه و مادر محمدرضاشاه. (X)

ــ براهنیسم بر این اعتقاد است که اعتلای زبان فارسی در طول تاریخ نتیجهء «حسن نیت» و «تسامُح»      

و«انساندوستی » شاهان و امیران  ترک بوده است که 1000 سال سلطنت کرده و اجازه داده اند که زبان فارسی «در حوزه های مختلف شعر و فلسفه و عرفان ونثربدون مانع و رادع» توسعه پیدا کند« وگرنه ما امروز به جای زبان فارسی با زبان ترکی سرو کار میداشتیم».

ــ از رواج موسیقی  و تئاتر و رقص و انواع جلوه های فرهنگ و هنر ، و اسفالت شبانهء تبریز در سایه 

دستگاه یکسالهء حکومت پیشه وری که« پدر همهء بچه های تبریز» خوانده شده ، ستایش می شود  و توطئهء استالین و «ملت فارس» به نمایندگی قوام السلطنه برای کوبیدن «دموکراسی آذربایجان» به اهل روزگار یاد آوری می گردد.

ــ تغییر جهان و بروز انقلابات و کودتاها وبرخی  جنگ های داخلی در سال های اخیربه یاد خوانندگان آورده می           شود. و نتیجه گرفته می شود که «بسیاری از ملت ها آزادی خود را به دست آورده اند» و چنین سرنوشتی برای «ملت های ساکن ایران»  هم آرزو  و مطالبه می شود.

ــ آذربایجان باید «هویت خود» را اشاعه دهد.

ــ سراسری شدن تعلیمات عمومی در کشور« یک خیانت به "ملت ها" بوده است» زیرا این "ملت ها" ناگزیر شده      اند که به نفع «ملت فارس» از زبان خود دست بردارند.

ــ زبان فارسی متکبر و مغرور است.

ــ  بر اساس دعوی براهنیسم : « با پول نفت "ملت عرب" زبان فارسی در ایران ترویج شده است».

ــ  حذف زبان فارسی به عنوان زبان آموزش سراسری و ملی از مطالبات اساسی ست اگرچه تلویحاً عنوان

می شود.

ــ  ایجاد اتحاد جماهیر ایران باید در دستور کار قرار گیرد.

ــ آمار مراکز معتمد و ذیصلاح ِ  براهنیسم فارسی زبانان ایران  را 33درصد و بقیهء «ملت ها»ی ساکن این  سرزمین را 67 درصد ارزیابی می کند.

ــ طبق مطالبات براهنیسم  دو زبانه کردن پایتخت هم از لحاظ  سازمان های دولتی و ملی و هم از لحاظ تعلیمات و        زبان ها و فرهنگ ها از اهمّ وظایف حکومت آینده (یا حال) است.(از ذکر دو زبان پیشنهادی خودداری            می شود!)

ــ  باید زبان ترکی در تهران رسمی شود، چون بنا به منابع آماری مورد اعتماد  براهنیسم «ترک ها» در

اکثریت اند ! همچنین می  باید با توجه به همین منابع آماری  بر اساس «اکثریت  یا اقلیت کمّی» ، (مقدم بر دموکراسی سیاسی ) دموکراسی زبانی در ایران برقرار شود!  

 

بسیاری از این دعاوی ارزش پاسخگویی هم ندارند چرا که مهر بطالت خود را  بر پیشانی خود حمل می کنند و تنها کاری که از آنان برمی آید  لبخند طعن و تمسخری ست که برلبان اهل بصیرت می نشانند یا  احساس تأسفی است که در میان اهل درد و دلسوزان این ملت و این سرزمین برمی انگیزند . از این رو نیک تر آن است که به اشارتی گذرا یا سکوتی گویا از کنار آن ها گذر کنیم. اما برخی دیگر از دعاوی، متآسفانه ریشه در جان سختی ها و سماجت هایی دارند که  نزدیک به یک قرن است در اثر بمباران های فکری و ایدئولوژیک از خارج و داخل ایران ، همچون ویروسی در خانهء برخی ذهن ها نشیمن کرده و ریشه دوانده  و حتی فروپاشی دیوارهای ستبر قلعهء روسی و مرگ جانکاه اردوگاه سوسیالیستی هم به ریشه کن کردن آنها توانا نبوده است. از این رو شایسته تر آن است که  ( به ویژه برای آشنایی جوان تر ها و مردم با حسن نیتی که دراین اوضاع آشفته ، در معرض برخی «مارکِشی» های  سیاسی  یا ایدئولوژیک  قرار دارند) بر آن ها تأکید بیشتری شود و همراه با توضیحات گسترده تری پاسخ داده شوند.

در اینجا با اهمّ مسائل آغاز می کنم ودر میان آنها به اقتضای فرصت و مناسبت، اشاراتی  به موارد جزیی تر (و گاه کودکانه تر) نیز خواهم داشت که اینجا و آنجا ، در میان این دعاوی بی بنیاد جاسازی و تعبیه شده اند:

 

پاسخ

 

آقای براهنی ، ایران کشوری «کثیر المله» نیست و نیازی به تکرار نیست که این واژه بر اساس یک غرض سیاسی ، به جهت تکمیل ِ متصرفات و تداوم تجاوزات استعماری تزاریسم ، از دورهء بلشویک ها در روسیه، و به کوشش دفاتر ویژهء دایره های نظریه سازی و ایدئولوژیک روسیهء شوروی تدارک دیده شده و به واسطهء تسخیرشدگان فکری و سیاسی و عقیدتی ایرانی در کشور ما رواج یافته است.

اساس و بُنمایهء این نظریهء شوم ، برگرفته از کتابی ست به نام  «سوسالیسم و مسئلهء ملی» که استالین برای به اصطلاح «حل مشکلات ملی» در روسیهء استعماری و برای انتظام دادن و در واقع به جهت انقیاد کامل متصرفات تزاری و ملت های مسلمان قفقاز و ماوراء قفقاز و آسیای میانه تنظیم کرده بو و به مدت 60 الی 70 سال به وسیلهء شیفتگان بلشویسم و وابستگان فکری و سیاسی روسیه در ایران به نام «راه حل مارکسیستی مسائل ملی» در ایران تبلیغ می شد  و مقصود آن بود که  این نظریات دستوری با شرایط اجتماعی ، تاریخی، جغرافیائی و فرهنگی و زبانی ایران تطبیق داده شود تا همان برنامه ها و آرزو های تزاریسم روسی ، این بار به نام «مارکسیسم» و در جامهء سرخ «اردوگاه سوسیالیستی» تحقق یابد.این هدف شوم حتی یک بار ، یعنی در دورانی که بواسطهء وقایع مربوط به جنگ جهانی دوم  شمال ایران در اشغال ارتش سرخ بود واقعیت عملی یافت و به مدت یک سال شهرهای شمال غربی کشور ما را دچار آشوب و پریشانی و جداسری ساخت .هرچند خوشبختانه دشمن ناگزیر به ترک ایران شد و جز روسیاهی برای مزدوران داخلی و خیالبافی برای کژاندیشان یا شستشو شدگان مغزی باقی ننهاد.

پس جناب براهنی ، اساس تئوری شما در این دو مقاله مبتنی بر یک پیش فرض بی بنیادِ وارداتی ست و دست ساخت کارگاه های نظرپردازی بیگانگانی ست که با طرح آنها ده ها سال است، اهداف سیاسی خاصی  را دنبال می کنند وبرای  ارضاء آزمندی های منطقه ای و جهانی ،  تورِ تئوریک می بافند و به قلم  برخی «ایرانیان » می نویسانند و به زبان برخی «ایرانیان» می گویانند.  این گونه است که ویروس این تفکر منحرف در ذهنیت تعدادی از بازماندگان ِ مرحوم سوسیالیسم روسی جان سختی می کند(4) و آش ِ دشمنان ایران را به هم می زند و برای مطامع برخی همسایگان و قدرت های بین المللی  خوراک تهیه می کند.

چنین نظریه ای ، به واسطهء آن که با منافع کسانی که ایران را کشوری متشتت و ضعیف و پراکنده می خواهند هماهنگ است ، به انواع چاشنی های نظری دیگر از نوع  تئوری های نژادپرستانه پان تورانیستی میراث خواران ترک عثمانی  یا  خواب و خیال های پان عربیست های بعثی و ناصری تقویت شده  ونیز  از صدقات و دست و دلبازی های پترودلاری شیخ های حاشیهء خلیج فارس  و توحش ِ بنیاد گرایانهء وهابیسم نفتالوده عرب نیزبرخوردار است.

و در چنین وضعیت داخلی و منطقه ای و بین المللی ست که انواع «تریبون» های ترکی و عربی و اروپایی و آمریکایی را به اشغال خود درآورده است. پس آقای براهنی از شما انتظار نمی رود که شالودهء افکار سیاسی خود را برچنین نظریه ای بنیاد نهید به ویژه آنکه سالیانی درازی  اندر «مظلومیت تروتسکی» این «شهید بزرگ ِ استالینیسم» گریسته و نوحه سرداده اید. اکنون جای بسی شگفتی ست که پان تورکیسم ِ پنهان ِخویش رادر پرتو نظریات فریب کارانهء حضرت استالین در بارهء «مسائل ملی» توجیه و تقویت می فرمایید! مردم چیزفهم جهان از شما انتظار ندارند که به تأثیر از استالینیزم بگویید و بنویسید و امضاء کنید که : «ایران کشوری است کثیرالمله!» آقای براهنی!

پیداست ، هرگاه این پیش فرض را مبنای تفکرات سیاسی خود قرار دهیم ، آنگاه می باید در ایران به دنبال ملت ها و به خصوص به دنبال یک «ملت ستمگر» به نام «ملت فارس» بگردیم .

 

 گفتند: یافت می نشود جُسته ایم ما

گفت : آنک یافت می نشود ، آنم آرزوست!  (مولوی)

 

و آن  «آنی» که  شما و همفکران آررزو دارید ، ظاهراً وجود ملت های متکثر و متنوع در کشور ایران است و به ویژه وجود یک «ملت  غالب» برای بنیاد و پی ریزی نظریات شما اهمیت حیاتی دارد!

                      آری ساختمان نظری شما به وجود «ملت ظالم» نیازمند است  و بدون یافتن یا ایجاد یا تراشیدن ِ یک «ملت غالب » و  نشان دادن یک «قوم الظالمین» برای زمینه سازی اجرای یک «سنگسار»  یا  «شمع آجین ِملی»( lynchage) در ایران پای چوبین استدلاتان خواهد شکست و کمُیتِ فکریتان خواهد لنگید و به گِل فرو خواهد رفت. معادلهء شما یک طرف بیشتر ندارد : طرف دوم . از این رو به جعل طرف اول معادله نیازمند شده اید و سرآسیمه به دنبال «پرتغال فروش» می گردید تا او را « ملت ظالم فارس» بنامید!هم اکنون در یک بنگاه معاملاتی ِسیاسی که به نام «کنگرهء ملیت های ایران...» ساخته اید(یا همفکران شما ساخته اند تا با این نام دهان پرکن با محافل آنچنانی نشست و برخاست کنند و از «مزایای آن» برخوردار گردند!) و شمع و گل و پروانه و بلبل را  به نمایندگی از  مردم خوزستان و بلوچستان و کردستان جمع آورده اید، جای این «پرتغال فروش» خالی ست! و چنانچه مرز وقاحت سیاسی سراسر تاریخ رانیز درنوردد بازهم چنین «پرتغال فروشی» پیدا نخواهد شد و «ملت فارس» نماینده ای در«کنگرهء ملیت های ...» شما نخواهد یافت!  زیرا چنانچه  به فرض محال ، سیاستباز دغلی یافت شود و  مجموعه بی آزرمی های جهان را یک جا از آن ِ خود کند و پلاک یا مدال «پرتقال فروش» به گردن بیاویزد و  با برخورداری از لقبِ افتخار آمیزِ «فارس هوشمند » ، که شما به او عطا کرده اید ، در «کنگره ها» و «فرقه ها» و «احزاب» ی از این قبیل،عَلَم نمایندگی از«ملتِ ناموجود فارس» را به دوش بگیرد نه تنها مضحکه ء کودکان ِ کوی و برزن خواهد بود، بل به عنوان دیوانه می باید به نزدیک ترین تیمارستان شهرخویش عودت داده شود یا چنانچه،  سلامت مشاعر و قوای عقلی او مورد تأیید پزشکان و عالمان علم روانکاوی قراگرفت ، به اتهام خیانت به کشور و مردم ایران تحت تعقیب دادگاه صالحه قرار گیرد!  زیرادر سرزمین ما ایران هرگز ملتی به نام«ملت فارس» وجود خارجی نداشته ، ندارد و نخواهد داشت.

 در این زمینه پیش از این به اجمال سخن گفته ام و مکرر نمی کنم : علاقمندان  می توانند  به این دو مقاله که در سایت های ایرانی انتشار یافته است ، مراجعه کنند.(5) تنها اشاره وار می گویم و می گذرم که هرگز تکلم به یک زبان دلیل وجود یک ملت نیست همچنان که انگلیسی زبانان جهان را «ملت انگلیس»  خطاب نمی کنند و فرانسوی زبان های قارهء آفریقا یا آمریکا راهم فرانسوی نمی دانند.

 پس در ایران تنها یک زبان فارسی موجود است ونه یک «ملت فارس».

اما مقصد شومی که در این واژهء«ملت فارس» تعبیه شده و اصولاً«  غرض از اطلاق ِ واژهء «فارس» به مردم ِ فارسی زبان ِ جهان آن است که این کلمه را در برابر واژه «ترک» یا «عرب» یا «بلوچ» یا «کُرد»  قراردهند و متکلمین به زبان های ترکی و بلوچی و عربی یا کردی را در ایران تا حد «ملت»ی جداگانه ارتقاء دهند و مطالبهء حق ویژه کنند . یعنی  موقعیت و نقش ِ زبان مشترک و سراسری و ملی و تاریخی و فرهنگی اقوام ِ گوناگون ِ ایران یعنی زبان ِ فارسی را تا حدِ زبان یکی از« اقوام» یا به قول خودشان «ملت» های ساکن ایران کاهش می دهند و هم عرض  و هم ارز ِ دیگر زبان ها و گویش های رایج در کشور ما قرار می دهند تا از متکلمین به این زبان به نام ِ «حق قانونی و دموکراتیک»  درخواستِ مطالباتِ ملی تا حد جدایی کنند! این است جوهر و هدف فکری که با تکیه بر تنوعاتِ زبانی مردم ایران مرتکبِ «تئوری ملت سازی» می شود. (6)

پس آنچه در ایران وجود دارد و وجودی  درخشان و بنیادین درارد ، نه «ملت فارس» که زبان فارسی ست. زبانی که به  قول نویسندهء بزرگ ایران دکتر غلامحسین ساعدی ــ که خود آذری بود و به زبان مادری خود هم بسیار علاقه داشت ـ  : « ستون فقرات یک ملت عظیم است».(7) و اگرچه تنها در ایران به آن تکلم نمی شود و نمی شده است ، با اینهمه موجودیت ایران بدون این زبان که میراث مشترک ملی و رشتهء پیوند مردم سراسر ایران است ، به مخاطره خواهد افتاد. و این سخنی ست که کلیهء عقلا و اندیشمندان  قوم ازهرتیره و نژاد و قبیله و ولایتی که بوده اند جملگی بر آنند.

 نیازی به تکرار این سخن نیست که مردم سراسر ایران در ایجاد و گسترش و درخشش زبان فارسی نقش داشته اند.همهء مردم ایران در بستر یک تاریخ مشترک ، مواریث ملی مارا (که سرچشمهء اصلی هویت ایرانی ماست ) و  در این زبان منعکس و مسطور و مکنون است آفریده اند و خود نیز به تعبیری  آفریدهء این زبانند. وجود آنان و هویت آنان با این زبان پیوند دیرین و گسست ناپذیر دارد و شمشیر هیچ نژاد و تباری قادر به بریدن این پیوند نیست و بگذارید بگویم که حتی اگر خودِ چنگیز و تیمور و هلاکو زنده شوند و تئوری استالین را در باره حل «مسائل ملی» بپذیرند و همچون همفکران شما به مذهب قوم پرستی و نژادگرایی میراث خواران ترکیهء عثمانی بپیوندند و عضو «کنگرهء ملیت های ایران...» شوند و در مقام وکالت فضولی از«حقوق ملی» ارامنه وکرد و تاتی و طالش هم دفاع کنند و از قدرتهای خارجی برای ایجاد «فدرالیسم در ایران » تقاضای کمک و حمایت مالی و سیاسی کنند ، بازهم قادر نخواهند بود که میان مردم سراسر ایران و حافظ و سعدی و فردوسی و مولوی و خیام جدایی بیفکنند.

خیر آقای براهنی ! این زبان بریدنی نیست و ایران را نمی توان به نام تنوع زبان ها و تکثر لهجه ها به پاره های گوناگون تقسیم کرد. پس بیش ازاین پیروان و فریب خوردگان را به دنبال نخود سیاه نفرستید و هابیل را بر قابیل نشورانید.

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

بی کس است ایران به حرف ناکسان از ره مرو

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

                                                                                       شهریار تبریزی

 

چتر زبان فارسی بر سراسر ایران گسترده است زیرا به لحاظ تاریخی زبان ملی و زبان مشترک و زبان آموزش همگانی و سراسری ست و جای زبان ها و لهجه های دیگر را تنگ نمی کند و نباید تنگ کند. اما ، به بهانهء آرزوهای برحقی که تقویت زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از دولت های مرکزی درخواست دارند ، نمی توان و نمی باید شمشیرکین جوئی در برابر زبان فارسی برکشید وبا شعار حذف زبان آموزش سراسری و ملی در برخی از ایالات مرزی کشور ما ، تیشه به ریشه ملت ایران کوبید. زبان فارسی ازمیان رفتنی نیست زیرا با اتحاد ملی ایرانیان یعنی با موجودیت ایران گره خورده است و این نکته را دشمنان کشور ما به خوبی درک کرده اند و درست به همیین سبب است که زبان مشترک و ملی ایرانیان یعنی زبان فارسی دری را نشانه گرفته اند!

هویت ایرانی از زبان فارسی ، از گلستان و بوستان سعدی ، از شاهنامهء فردوسی ، از دیوان حافظ و از سرود ها و نغمه های روستایی باباطاهر و فایز دشتستانی ، حتی از نوحه های جوهری ومرثیه های محتشم کاشانی جدانیست. هویت ایرانی همان سنگ مزار اجداد من و شماست. هریک از اعضاء ملت ایران و هریک از شهروندان این کشور (درهرکجای این سرزمین که بوده باشند و به هر زبانی که تکلم کنند) ، سرگذشت نیاکان و پیشینیان ِ خویش را و عهدنامه ها و مقاوله نامه ها و معارضه نامه ها و فتح نامه ها و سندهای خانوادگی ازدواج ها و برادرخواندگی ها و مالکیت ها و سلب مالکیت ها ، وصییت نامه ها و تفویض نامه ها و طومارها و عرض حال ها و هزاران نسخه از یاد نامه ها و یادگارها و عریضه ها را به زبان فارسی می خوانند و به زبان فارسی ست که گورهای گم شدهء عزیزان خود را پیدا می کنند. حالا شما برای مردم آذربایجان و دیگر شهروندان مناطق مرزی کشور ما از شمال تا جنوب نسخه می نویسید و امرنامه به دولت مرکزی می فرستید که : هرچه زودتر به قول شما :  این «ملت ها می باید هویتشان را اشاعه دهند!»؟

آقای براهنی تصور نکنید که هویت مردم ، شعر یا نثر شماست که  می باید به هر قیمتی «اشاعه» داده شود!هویت مردم ایران همان شاهنامه ای ست که بر رف خاندان های ایرانی آذربایجان با همهء شکوه و هیمنهء خویش  نشسته است . هویت همان نگاه حرمتگزاری ست  که به سوی این کتاب می چرخد  و اسطوره ها و شاهان  ایرانی پیش ازاسلام را پای کرسی ها یا دیگر حلقه های فرهنگی  خانواده های ایرانی فرامی خواند. هویت همان احترامی ست که به دیوان حافظ نثار می شود . همان پیچ و تاب دلآویز نستعلیق و شکسته ایست که خوشنویسان مکتب تبریز کتابت کرده اند و از زبان حافظ به آیندگان گفته اند :

 

یاربیگانه مشو تا مبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 

 هویت همان آوازهء جادویی اقبال السلطان آذر است وقتی در سه گاه قفقازی یا در بیات شیراز می خواند.

گویند کسان بهشت با حور خوشست

من می گویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

آواز دُهُل شنیدن از دور خوشست !      (خیام)

 

جناب آقای براهنی ، استاد دانشگاه . در این رشتهء درسی متأسفانه شما کم آورده اید و دانشجوی باهوشی در ایران نخواهید یافت!

کلیدهویت ایرانیان ــ ازهرتیر و طایفه  و تبار ــ  در زبان فارسی تعبیه است و این هنری ست که تاریخ به این زبان عطا کرده  و نقشی ست که گذشتهء مشترک بسیاری از اقوام و عشیره ها و تبارها و نژادهای این سرزمین بر عهدهء زبان فارسی  نهاده و این میراث مشترک و یکدله ساز را به ایرانیان سپرده است. و ملت ایران بابت این هدیهء بزرگوار و نجات بخش به احدی بدهکار نیست، تا چه رسد به این که ــ آنگونه که شما و برخی نژادپرستان می گویید و می نویسید ــ مدیون یورشگران و تجاوزکارانی بوده باشد که از مرزهای چین و نواحی دوردست آسیای مرکزی به قصد جهانسوزی و ویرانگری به ایران و هند و بخشی از اروپای شرقی سرازیرشده بودند. اگر کسی به دیگری بدهکار باشد این یورشکران قبایل و سلسله های متخاصم ترک  یا مغول یا گورکانی نژادند که بارها شهرهای ایران راویران کرده اند (شهر تبریز،  همین شهر که شما به آن فخر می فروشید و «باغ عدن باستانی»  و «پایتخت ترکان ایران » اش می نامید، دست کم  سه بار به وسیلهء لشکر متخاصم سلسله های ترک و عثمانی  اشغال و ویران شده است و مردم آن کشته شده و زنان و کودکان و هنرمندان آن به اسارت برده شده اند.

( و من نمیدانم چگونه می شود هم تاریخ باستانی شهر خود را دوست داشت  و از آن خود دانست و با مردمانی که در طول تاریخ قربانی  ظلم و تجاوز شده اند احساس همدلی و هم ریشگی داشت ، وهم به واسطهء یک شیفتگی و سرسپردگی ایدئولوژیک ِ نژادی ، یورشگران و متجاوزان به این شهر  را ستایش کرد و آنان را پدران و اقوام و اجداد خود پنداشت!).

پس بدهکاران به این سرزمین نه زبان فارسی که تجاوزگرانند که به اعجاز مدنیت دیرین و زبانی که محمل و کجاوهء این مدنیت و فرهنگ بود و در کلام بزرگانی همچون بیرونی و ابن سینا و رازی و بیهقی و فردوسی و نظامی و عطار و سهروردی و عین القضاة و روزبهان و شمس و مولوی و سعدی و نظامی و خاقانی و فلکی شیروانی وحافظ و همام و  صائب بیان می شد ، کم کمک رام شدند و نام و هویت و ایرانیتِ باشندگان این سرزمین را به خواست یا به اکراه پذیرفتند تا آنجا که  شیوهء مُلکداری خود را از آنان اقتباس کردند وبه زبان سعدی :          «پلنگان رها کرده خوی پلنگی»  به  قول حافظ : «صلایی به شاهان پیشینه» زدند وحتی شیوهء زیست خود را در رزم یا در شکار و بزم از آنان گرفتند  و بر کشوری فرمانروایی کردند که به دانش و خِرَد و سیاستِ وزیران و منشیان و مستوفیان و دانشمندان این ملک اداره می شد.

 گفتنی ست که هیچ گونه سنخیت نژادی یا  یا اشتراکات قبیله ای یا زبانی یا فرهنگی در میان سلاطین و امرا وسلسله ها و قبایل ترک و مغول و تتار نبود که هریک از این گروه سه گانه  برخاسته از تبار  و زبان و فرهنگ خاص خود بودند . موجودیت و هویت آنان در دشمنی با یکدیگر معنی می یافت و  پادشاهان و سلسله های گوناگون در جنگ ها و مخاصمات پی درپی و خانمان برانداز بریکد.یگر غلبه می یافتند این تاخت و تازها و غارت و یغما ها و جنگ های جهان سوز همواره در میان اعضای یک خاندان نیز برپا بود . پسر بر پدر می شورید. پدر فرزند را کور می کرد و جنایت ها بود که اعضاء قبایل و خاندان ها و سلسله ها به ضد یکدیگر برجنایت می افزودند وآنان که در میانه می سوختند و نابود می شدند مردم کشور ما بودند .از اهالی تبریز و مراغه و زنجان بگیرید تا برسید به نیشابور و زاهدان و کرمان و اصفهان و ری و قزوین. مردم سرزمین ما قرن ها بهای این تاخت و تازهای خانگی شاهان و امیران و غازیان و سرهنگان ترک و تاتار و مغول را پرداخته اند. تداوم ِ هزارسالهء حکومت سلسله های شاهی ترکان و تتاران ومغولان در ایران همواره تداوم دشمنی و جنگ این یک بر ضد آن دیگری بوده است و هریک از آنان حکومت خود را بر ویرانه های خاندان پیشین بنا می نهاده است .

 می خواهید بدانید روش حکومتداری بسیاری از این شاهان ترک تبار و نیز رابطه شان با فرزند یا پدر خویش چگونه بوده است تا نمونه ای از این جنگ ها و غارت ها و ویرانگری ها را به یاد بیاورید و دریابید که چگونه  در بستر آشوب های روزگار ، مردم ری و قزوین و اراک و کاشان و اصفهان و سایرنواحی مرکزی ایران (عراق) با همان شمشیر قتل عام  وزیرسُمّ همان ستورانی له می شدند که مردم تبریز و مراغه ؟

باری ،  به این سخن حافظ در بارهء رفتار امیرمبارز محمد مظفر (شاه غازی) و نیز رفتاری که فرزند وی با او کرده است  توجه بفرمایید تا مشتی از خروار و یکی  از هزاران بی رحمی و قساوت را از زبان خواجهء شیراز بشنوید :

 

شاه غازی خسرو گیتی ستان

آنکه از شمشیر او خون می چکید

سروران را بی سبب می کرد حبس

گردنان را بی خطر سر می برید

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چون مُسخّر کرد ، وقتش در رسید 

آن که روشن بُد جهان بینش بدو

میل در چشمِ جهان بینش کشید.

 

می بینید که «سلطان غازی» ( «خسرو » گیتی ستان )  ، یعنی ولی فقیه عصر حافظ ، (سلطانولی امام) امیرمبارزالدین محمد مظفر پس از  تاخت و تاز و غارت و کشتار ، در تبریز(مشهور ترین شهر آذربایجان که شما «پایتخت نمادین ترکان جها ن» اش می خوانید) و شیراز و شهرهای مرکزی ایران وپس از  تسخیر این نواحی  به دست پسر خود کور می شود.

ازاین شیوه خشونت و نامردمی که در میان سرکردگان وحکمرانان 1000سالهء ایران رایج بود ، فراوان می توان مثال آورد و حتی نیازی نیست  که به سقط بیضهء بنیانگذار سلسلهء قاجارها اشاره ای کنیم.

(با توجه به این نکته شاید بفهمید چرا احمد شاملو از نام خویش یعنی از انتساب به ایل «شاملو»  ـ که یکی از ایلات هفت گانهء قزلباش بودند و خون ریزی ها کرده بودند ـ   بیزاری می جوید و شاید بفهمید که حس او نه بیانگر  «نژادپرستی ضدترک» ـ چنان گه شما می گویید ـ بلکه شهادتِ صمیمانه ایست بر انساندوستی وهومانیسم  این شاعر بزرگ معاصر. زیرا وجود و نام خویش را بری و بیگانه از ستمگری های  تبار و طایفه ای می خواهد که به آن منتسب است! و به عنوان شاعر ، بد نیست که شما هم به او تأسی جویید و از پرستش موهوماتی از نوع نژاد و تبار و ولایت و قبیله بگریزید !)

 باری،هیچ نقطهء اشتراکی در میان این سلاطین  یا امرای مستبد نمی توان یافت  ونه هیچ اثری  که تعلق آنان را به یک عنصر ریشه دار فرهنگی یا قومی یا زبانی اثبات کند یا از وجود نوعی عِرق ِ نژادی وتباری و خونی در میان  آنان سخن گوید:

 نقطهء اشتراکی اگر میان آنان باشد چیز دیگری جز ایران و استمرار فرهنگی  و تاریخی آن نبوده و نیست. ایرانی که به عنف و جبر یا به هر دلیل دیگر در آنجا به سلطنت رسیده بودند و سنت پادشاهی دوهزار ساله را در این کشور به مدد وزیران و مستوفیان و خردمندان این سرزمین ادامه می دادند و زبان فارسی برای آنان  محمل این فرهنگ و استمرار تاریخ کشوری شده بود که بر آن حکومت می کردند. آنها که می کوشند یک ملت ترک از دل 1000 سال غارت و خونریزی قبایل و عشایر متخاصم و معاند بیرون بیاورند و یک «زبان واحد ترکی»  به آنان بدهند و قبای  «فرهنگ ِ واحد ترک بر آنان بپوشانند»  و این« لولو»ی ساختگی خود را در برابر ملت ایران (که این روزها به جسارت یا به نادانی یا به دستور، «ملت فارس » اش می نامند) قرار دهند، جز با تمسخر و لبخند اهل فهم و درک، مواجه نخواهند بود. پیداست که آن گروه از مطالبات نژادی که خود را پشت مسئلهء تنوعات زبانی و فرهنگی پنهان می کنند ، مقصودی جز تبرئهء ترکتازی ها و ویرانگری های قبایل متخاصم و خونریز را ندارند و فکر و فلسفه شان مبتنی بر تئوری های نژادی و فاشیست مآب اواخر قرن نوزدهم و نیمهء اول قرن بیستم است . آنان  در پرتو این تئوری ها و با چنین شیشهء کبود ایدئولوژیکی ست که به تاریخ ایران و سرگذشت مناطق و نواحی مختلف این سرزمین می نگرند  و تفسیر های هذیان آلودی از داستان ِزبان فارسی و تمدن ایرانی ارائه می دهند  و در بوق و کرنا می دمند. تفسیرهای مقلوب و مجعولی که  برخاسته و حاصل ِ گم گشتگی های فکری و نگاه کژنگر آنان است. روشن است که  هیچ نقاب مظلومیتی نیز قادر نیست تا وجود این تخمه و نطفهء توسعه طلبی  و تجاوزگری  و مخالفت با  آزادی و حقوق انسانی  ِ مکنون در تئوری های آنان را از نگاه تیزبیین انسانهای آزادی خواه و بشردوست پنهان نگاه دارد. هرچند افکار خود را درانواع زرورق ها و بسته بندی های مساوات طلبانه یا دموکراتیک بپیچند و به نام  تکثر فرهنگی و زبانی  اهداف ناموجه خود را به عبارت هایی از نوع «فدرالیسم » یا «حق تعیین سرنوشت» یا «اتحاد جماهیر ایران!!» و امثال این مفاهیم زینت دهند!

                      از این رو  شایستهء شما نیست که عنصر ترک را در برابر ایرانیان و در برابر زبان فارسی پرچم تفاخر نژادی و قبیله ای سازید و «طلبِ پرداخت نشدهء» مهاجمان خارجی را از ایرانیان مطالبه فرمایید. استمرار هویت و همدلی و همبستگی و همنوایی و  همدردی و همزنجیری ایرانیان ریشه دار تر از آن است که تئوری های قالبی و دستوری و بخشنامه ای بیگانگان بتواند آن را به سموم نفاق  بیالاید و با ایجاد تفرقه و شکاف  در میان مردم ایران، زمینه ساز نزاع داخلی و جنگ برادرکشی گردد و نمونهء دیگری از آن توحش جنگل را در میان بخشی از ایرانیان بیدار سازد که ترکان عثمانی در اواخر قرن نوزدهم نسبت به ارامنه بروز دادند ، یا نازی های آلمان هیتلری نسبت به یهودیان و کولی ها روا داشتند یا صربی ها در یوگوسلاوی بنام نژاد اسلاو بر ضد هم وطنان غیر اسلاو خویش مرتکب  شدند.(8)

شما نیز آقای براهنی همچون سایر همفکران ، زبان ترکی و استان آذربایجان ما را بهانه می کنید تا از پان تورکیسم و واز نژاد و تبار ترک حمایت کنید. شما از زبان ترکی، دین درست می کنید و«مؤمن و ملحد» می تراشید و«مؤمنان»  را به بریدن سر«ملحدان» گسیل می دارید و این کار شاعر نیست، خاصه اگر در مقام علمدار ی«مدرنیسم» ، نسبت به حقوق انسان ها و برابری ها و برادری ها اظهار حساسیت کرده و گاهی نیز دف و دایره ء هومانیسم  و صلح را به صدا درآورده بوده باشد!

 شما به چه حقی زبان فارسی را به« محروم داشتن هم وطنان ِ مناطق ِ مرزی کشور ما ازهویت » متهم می دارید؟! این چه تهمتی ست که به مردم ایران می زنید آقا؟ یعنی اگر به ترکی در دانشگاه درس خوانده بودند هویت داشتند ، اما اکنون که به یمن آموزش سراسری و ملی و رایگان و اجباری ایران دکتر و مهندس و ادیب و سیاست ورز یا  تاجر یا هنرمند شده اند ، دیگر هویت ندارند؟

آقای براهنی مردم آذربایجان ایران که به یمن آموزش  ملی و سراسری و رایگان کشور ، اینهمه باسواد و روشنفکر و متخصص و هنرمند به جامعهء ایران عرضه کرده اند بر اساس نظریهء شما و همفکران هویت ندارند و لابد آنها که 70 سال  در قفقاز  یا ترکمنستان زیر پوتین های تزاریسم سرخ له شدند و جز دندان های طلا، از ادب و تاریخ و فرهنگ و سنن و آداب  و شعائر اجدادی  هیچ چیز دندان گیری برایشان  باقی نمانده است ، هویت دارند و هویتی مستحکم ، چون در مدارس خود به زبان ترکی آموزش دیده شده اند؟

لابد فرزندان و اعقاب مردم مسلمان ِ آسیای صغیرکه پان تورانیسم فاشیست مآب همه چیزشان را گرفت تا « تُرکیت» آنها را به خلوص ِهیجده عیار برساند به زعم شما هویت یافته اند ، اما مردم ایرانی آذربایجان که به زبان پدران خود و به زبان شمس و به زبانی که پرورده و برآمده و جهانگیر شدهء شهر و دیار خود آنان بوده است  درس خوانده و دانش آموخته اند ، از نگاه ایدئولوژیک و سیاست زدهء شما هویت ندارند؟ !

 آیا مردم قفقاز و نیز مردم بسیاری از جمهوری های تحت تسلط تزاریسم و تزاریسم سرخ ــ  که به قول شاعر تاجیک خانم گل رخسارـ   دو بار( وبرخی از آنها  سه بار) بی سواد شده اند،  مساجدشان تبدیل به اسطبل شده،  زنگ کلیساهاشان ذوب شده است تا از آن داس و چکش ساخته شود و بر سردر اماکن متبرکهء آنان آویخته گردد،  کتاب ها و اسناد و سرگذشت پدران و قبالهء ازدواج مادرانشان را کود کرده اند و 80 سال نوکران چشم و گوش بستهء روس آنچنان تسمه از گردهء آنان کشیده اند ــ  تا آنجا که اگر امروز بر سر گور پدران و مادران خود بگذرند، حال و روز و حس و ادراکشان با حال و روز و حس و ادراکِ توریست های ژاپنی بر ویرانه های یک تمدن مایایی در امریکای لاتین تفاوتی نخواهد  داشت  ــ  هویت خود را حفظ کرده و به گفتهء شما «اشاعه » داده اند؟

اگربه مدرسهء ترک زبان رفتن و به ترکی درس خواند ن ، هویت بخش و فرهنگساز می بود پس کجاست فرهنگ توسعه یافته و جهانگیر شدهء مردمان ِ این سرزمین های مغلوب؟ کجا هستند شاعران و نویسندگان آنان؟

پس چرا دیگر طالبوف ها در تفلیس سخن نمی گویند؟ آخوند زاده ها و قراچه داغی ها چرا نمی نویسند ؟ پس میرزا علی اکبر صابر طاهر زاده کجاست؟کجاست او که به هنگام ِ سرودن و به زبان ترکی سرودن ، نام ایران و آرزوی بهروزی کشور ما در شعرهایش موج می زد ؟ و خود یکی از پایه گذاران شعر مشروطیت ایران بود؟  با دهخدا مراوده و مکاتبه و دوستی داشت و بیشترین تأثیر را بر شاعرانی همچون نسیم شمال و حتی عشقی داشت  تا جایی که به قول بهار:

احمدای سید اشرف خوب بود

شیوه اش مرغوب بود

لیک «هوپ هوپ نامه» بودش در بغل !

 

                      و همو بود که بخش هایی از شاهنامهء فردوسی را نیز به شعر ترکی برگردانده بود :

 

پس اولدوم بویوردی شه نیک پی

خدیو جهندار کاووس کی

کرک لشکر ایتسون سرور و نشاط

سرورو نشاطه آچیلسون بساط

بزرگان ایران قوروپ دستگاه

بزندی طلالاطله قصر شاه.... 

                                                                 میرزا علی اکبر صابر: «هوپ هوپ نامه»

 

پس چرا کسی که در شعر ترکی  قرن بیستم می درخشد و تنها به واسطهء دو یا سه شعری که به زبان ترکی سروده است ، تاج شهریاری تاریخ شعر ترکی بر سر می نهد ، یک دانشجوی سابق دانشکدهء پزشگی ایران یعنی محمدحسین بهجتِ تبریزی ،« شهریار» ِ غزل معاصر فارسیست؟ پس چرا شهریار در میان ِِ آنها که به زعم شما هویت خود راحفظ کرده و اشاعه داده اند ظهور نمی کند ، بلکه از کوچه های تبریز ، از زادگاه شمس و  هُمام و صائب برمی خیزد و در میان خیمهء خیام باحافظ هم پیاله می شود و از میان سنگفرش  کوچه های تبریزکه هنوز ردّ و اثر پای خیابانی و ستار و کسروی  بر آنها باقی ست ،  میخواند :

 

زنده تاهست ، نام ایران است

زنده تا بود نام ایران بود

 

و جوانان آذربایجان را با کلامی که سراپا مهر به میهن است ندا در می دهد که :

 

«مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر

روز سختی چشمِ امیّد از تو دارد همچنان!»  ؟

 

می دانید چرا؟ برای این که شهریار هویت داشت و به این هویت آگاه بود و بر آن اطمینان خاطر و اعتماد کامل قلبی داشت !  شهریار همچون شما  به انگیزهء اغر اض و امراض غیر فرهنگی و غیر وطنی زبان  فارسی را«برای انتقام» یاد نگرفته بود  و منتقد ادبی نشده بود تا روی «ملت فارس» را کم کند(9)  و بیهوده نبود که بیش از 50 درصد غزل های حافظ را استقبال کرده بود و خواجهء شیراز را  و سعدی را و مولوی را به  جشن شکوهمند شعر خود دعوت می کرد!

 اما شما با این شمشیر دشمنی که در برابر زبان فارسی از رو بسته اید قصد دارید تا دیوان 1000 صفحه ای شهریار را بسوزانید . تا همام و صائب را از زادگاهشان اخراج کنید تا شمس را به چاه بیندازید و سرنوشتی را که نظامی در گنجه و خاقانی در شروان و مولوی در قونیه یافته است نصیب شمس و صائب و قطران و همام و شهریار سازید. تا چنانچه «فردای محشری» حقیقت داشت  واین بزرگان را به معجزه ای از گور خویش برانگیخت،  از خواندن نام خود بر مقابر خود ناتوان باشند!  شما با پارسی ستیزی تان می خواهید سرگذشت و تاریخ و هویت و میراث فکری و معنوی دو،  سه هزارسالهء مردم این دیار را محو کنید و این یک  برنامه انحطاط فرهنگی است. یک پروسه بی فرهنگ سازی است  و کوشندگان چنین پروژهء شومی  آرزو دارند  تا یک شبه بخش بزرگی از ملت ایران، بی تاریخ و بی سرگذشت  شوند و نام این هویت زدایی از مردم کشور ما را مبارزه در راه  تکثر فرهنگی و زبانی برای« احراز هویت» و «اشاعهء هویت ترکی» یا « هویت عربی» یا «هویت لری»  یا «هویت بلوچی»  و.... نهاده اند. یعنی مقصدشان امحاء مدنیت و شهرنشینی و بازگشت به هویت های ایلی و عشایری و قبیلیه ای و چادرنشینی ست.

این چه هویت گستری و فرهنگ پروریست که هدفش بریدن زبان فرهنگ و معنویت و تاریخی یک سرزمین بوده باشد و با شعارهایی از نوع: «زیان فارسی تحمیلی ست» یا «زبان فارسی ازمن نیست» یا «زبان فارسی متکبر است » و از این قبیل بخواهد رابطه مرم را با تاریخش  و با پدرانش و با فرهنگ و معنویتِ چندین هزار ساله  اش قطع کند؟ می خواهید برای بخش مهمی از سرزمین ایران آتاتورک بتراشید؟ تا پدر ترکان محسوب شود؟ مگر مردم رشید آذربایجان از زیر بته بیرون آمده اند که شما آقای براهنی سید جعفر پیشه وری را« پدر همهء بچه های تبریز»