به سايت اطلاعات.نت
خوش آمديد
 

صفحه اول | روزنامه ها | گروهاي سياسی| ادب و هنر | راديو | موسيقی | تلويزيون | فايل هاي صوتی
اينتر نت | كامپيوتر | مقالات مذهبی | ورزشی |  تاريخ وفرهنگ| تماس با ما| بایگانی

آیات شیطانی

 

نوشته ی: سلمان رشدی

ترجمه ی : روشنك داریوش (ایرانی)

 

چند نکته در مورد تایپ و ویرایش این کتاب:

1. برای تایپ و ویرایش کتاب آیات شیطانی گروه به مدت شش ماه همت کردند و از اوایل آبان 1384 تا اواخر فروردین 1385 کار ادامه داشت. در این مدت کتاب بارها و بارها ویرایش و با متن اصلی تطبیق شد. البته این تطبیق تنها از لحاظ صوری بود که شرح آن را خواهم داد و تطبیق ترجمه ای نشد.

2. متن، پاورقی ها، دیکته های کلمات و عبارات انگلیسی پاورقی ها و نحوه ی پاراگراف بندی متن تایپ شده با متن انگلیسی کتاب تطبیق داده شد. برای نمونه پاراگراف بندی و تقسیم بخش های یک فصل با پاراگراف و بخش بندی کتاب اصلی یکسان گردید. اگرچه هنگام این امر متوجه شدیم که مترجم (خانم روشنک ایرانی/ روشنک داریوش) بنا به دلایلی (احتمالاً عجله برای چاپ کتاب) تعدادی از پاراگراف های فصل 9 را که مربوط به مرگ پدر صلدین چمچا و بسیار زیبا و احساسی بود، حذف نموده اند!

میان بندها نیز یک فاصله ی کامل گذاشته شد تا چشم خوانندگان خسته نشود.

3. تمام غلط های املایی و چاپی را زدوده، متن را یکدست کردیم که این اغلاط متاسفانه کم نبودند. برای این که با مفهوم "یکدست سازی" متن بیشتر آشنا شوید مثال هایی می آورم:

O نام "جان مسلمه" که در کتاب گاه به صورت "مسلمه" و گاه "مثلمه" آمده بود یکسان شد.

O نام زنان "ماهوند" یکدست شد:

مریم قبطی = مریم کپطی!!
میمنه = میمونه / میمنت
رامله = رمله

4. البته در این بین غلطهای معنایی خیلی بد تصحیح شد:

"خر عثمان" به جای "گاو عثمان"! که حتا مترجم در جایی نوشته بود شاخ های خر!

اما بعضی غلط ها که مربوط به ترجمه می شد، با وجود آن که می دانستیم اشتباه فاحشی است، برای آن که سَبکِ کار مترجم به هم نخورَد آن ها را به همان صورت نوشتیم. باشد که اگر در آینده مترجم دیگری بخواهد کتاب را برگردان کند به آن ها توجه کند. مانند:


"مردان قورباغه ای"! به جای "غواصان". (می دانید که واژه ی مردان قورباغه ای گرته برداری غلطی از frogmen به چم "آب باز" یا "غواص" است.)

5. تمام واژگانی که خواندن آنها سخت بوده اند سجاوندی شده اند. مانند: خِرَد و خُرد، بِرَوید و بِرویَد، مُلک و مَلِک و مِلک.

و موارد دیگری که خوانندگان در حین مطالعه متوجه آن ها می شوند. بخصوص اگر کتاب را قبلا خوانده باشند. باشد که این کار فرهنگی گامی برای کارهای مشابه باشد.

 

 

پیشگفتار مترجم

 


گویند رمز عشق مگویید و مشـــــنوید

مشكل حكایتی است كه تقریر می كنند

(حافظ)

خواننده ی عزیز


سرانجام ترجمه ی قسمت اول كتاب آیه های شیطانی به پایان رسید، ولی كوه مشكلات چنان قد عَلَم كرده بود كه تلاش فراوان برای بهبود كیفیت چاپ و عَرضه‌ ی آن بی حاصل ماند. به این امید كه كمبودهای حاضر در چاپ بعدی و همراه با انتشارِ جلد دوم جبران شود.

 

از آنجا كه این كتاب به قدر كافی در نشریات گوناگون بین المللی مورد نقد و بررسی قرار گرفته، ابتدا نیازی به نگارش مقدمه نمی دیدم، ولی در پایان كار ذكر نكاتی را درباره ی‌ برگردان فارسی كه با كوشش در حفظ سَبك نگارش و ریزه كاری های بیان نویسنده انجام گرفته لازم دیدم. اما صحبت از سَبك و فُرم، بدون گفتگو از محتوا و همچنین اندك شناختی از نویسنده و دیگر آثارش راه به جایی نمی بَرَد. از این رو یادداشت زیر را منباب یادآوری به نظر می رسانم.

 

سلمان رشدی در سال ۱۹۴۷ در بمبئی به دنیا آمده، از سن ۱۴ سالگی در انگلستان اقامت گزیده، رُمان های بچه های نیمه شب، شرم (كه در فرانسه جایزه ی بهترین رُمان خارجی را برنده شده.)، لبخند جگوار: سفری به نیكاراگوآ، سناریوی دو فیلم تلویزیونی و مجموعه داستان گریموس را به رشته ی تحریر در آورده، جوایز ادبی بوكر پرایز، جمیزنیت بلك مِمُوریال و انجمن ادبی انگلیسی زبانان را برنده شده و آثارش تاكنون به ۲۰ زبان ترجمه و منتشر گشته است. (از جمله رُمان های بچه های نیمه شب و شرم را به فارسی نیز برگردانیده اند.) رشدی در سال ۱۹۶۸، هنگامی كه دانشجوی دانشگاه كمبریج بود به جنبشِ چپ پیوست و در تظاهرات دانشجویان علیه جنگ ویتنام شركت جست. در همان سال ها، تماشای تئاتر در تماشاخانه های پیشرو (آوانگارد) لندن، عشق به هنرپیشگی را در او زنده كرد. با این حال در پایان تحصیلاتش در یك آژانس كوچك تبلیغاتی سردبیر شد و نگارش اولین رُمانش را آغاز كرد. این رُمان كه درباره ی‌ یكی از قدیسین مسلمان بود، توفیق انتشار نیافت و دومین اثرش، مجموعه داستان گریموس نیز مورد پسند منتقدین قرار نگرفت. اما او مأیوس نشد و پس از پنج سال در سال ۱۹۸۱، رُمان بچه های نیمه شب را منتشر كرد. رُمان تكان دهنده ای كه پس از انتشار، صفحات مطبوعات انگلستان را به خود اختصاص داد و قصه ی‌ استقلال هند است كه از زبان مسلمان جوانی حكایت می شود. از قضا این رُمان رشدی نیز به این خاطر كه در آن خانم گاندی را بیوه لقب داده و از فساد دولت كنونی هند انتقاد كرده است، باعث جنجال فراوانی در هندوستان شد. حیرت آور نیست كه در سال ۱۹۸۳ نیز نویسنده كه همچنان جهان را با معیارهای ناشی از عدالت طلبی ارزیابی می كند، در رُمان شرم با سَبكی كه افسانه، واقعیت و تاریخ را در هم می آمیزد، شخصیت های سیاسی مُعاصر پاكستان را به انتقاد گرفت و از بینظیر بوتو با لقب باكره ی تنكه آهنی یاد كرده است. انتشار این رُمان نیز در پاكستان ممنوع شد. منتقدین رُمان آیه های شیطانی را آخرین سنگ بنای نگارش رشدی و تكمیل كننده ی رُمان های سه گانه اش می دانند. سلمان رشدی كه منتقدین پس از انتشار رُمان بچه های نیمه شب، او را همطَراز و نزدیك به جیمز جویس یافتند، می گوید: "در بچه های نیمه شب هند را توصیف كرده ام. هند كودكیَم، هند نسلی كه همراه با استقلال هند به دنیا آمد. رُمان شرم درباره ی پاكستان است، كشوری كه پدر و مادرم در آن پناه گرفتند. آن ها نیز چون بسیاری از مسلمانان از آزار هندوها گریختند. اما پس از نَقل آنچه تا آن زمان گذشته بود خواستم بخش دیگری از داستان زندگیم را بازگو كنم: مهاجرتم به انگلستان. ۱۴ ساله بودم كه به این كشور آمدم. غریب و از سرزمین خود واكنده بودم. در اینجا سرما، تحقیر و نژاد پرستی انتظارم را می كشید، اما بعدها دنیای دیگری یافتم. دنیایی تازه با ارزش های متفاوت، و طرح كتاب آیه های شیطانی از این تجربه مایه گرفته است. می خواستم رَوَندِ مهاجرت را توصیف كنم. از یك سو آن همه شكستگی و واكندگی و رنج و تحمل و از سوی دیگر كشف و دریافت ارزش های نو را بیان كنم."


رُمان آیه های شیطانی با سقوط دو مرد از آسمان آغاز می شود. جامبوجت ربوده شده ی بُستان برفراز دریای مانش منفجر می شود و دو تن از مسافران به طرز معجزه آسایی زنده و سالم بر زمین سقوط می كنند. این دو جبرئیل فرشته و صلدین چمچا نام دارند و حرفه شان هنرپیشگی است. جبرئیل ستاره ی‌ پُرآوازه ی‌ فیلم های مذهبی هند است كه در جستجوی الی كُن، ملكه ی یخ، یا زنی كه بر قله ی اِوِرِست پا نهاده به لندن سفر می كند. و صلدین، بازیگر نقش های رادیویی و فیلم های تلویزیونی كودكان و استاد تغییر لهجه و تغییر صدا، از دیدار پدرش در بمبئی به انگلستان عزیزش، "كشور میانه رَوی و اعتدال"، باز می گردد.

 

این دو پرسناژ حین سقوط از آسمان همراه با استحاله ای مرموز ماهیّتی نمادین می یابند و یكی به موجود شیطانی و دیگری به مردی فرشته آسا كه در تاریكی هاله ای نورانی گرد سرش می درخشد، تبدیل می شوند.


استحاله ی‌ سمبولیك جبرئیل و صلدین، خواننده را در اندیشه ی چرایی و چگونگی آن درگیر می كند، ولی از دیدگاهی دیگر آن دو شخصیت های اصلی رُمانند كه میانشان ماجراهای پُرتحرك در قالب قصه هایی كه به نحوی اسرارآمیز به یكدیگر می پیوندند جریان دارد.


در این كتاب تز و آنتی تز فراوان است. همه چیز تغییر شكل می یابد و آنچه را بهترین افكار می یابیم از دیدی دیگر به شیطانی ترین پندارها تبدیل می شود. آیه های شیطانی پیش از آن كه رُمانی ضد دین باشد و مانند كتاب ۲۳ سال مداركی علیه پیغمبر ارائه دهد، كتابی است درباره ی‌ چگونگی استحاله و تغییر. استحاله ای كه در اثر غربت یا تلاش برای هماهنگی با تغییرات سریع و پیچیده ی‌ این دنیای دیوانه در انسان ها به وقوع می پیوندد. دنیای ما كه به گفته ی‌ پدرِ الی "پُر از تضاد است. این را از یاد نبر. در اینجا اشباح، نازی ها و قدیسین همه همزمان زندگی می كنند و در حالی كه در گوشه ای از خوشبختی به اوج می رسی، جهنم در پایان راه انتظارت را می كِشد. دنیایی از این وحشی تر وجود ندارد." و هیچ نویسنده ای تا كنون تضادهای این دنیا را این چنین تصویر نكرده است. رُمان آیه های شیطانی تماشاخانه ی‌ برخورد نیك و بد و كارزار خیر و شر است. دنیایی مانوی كه در آن سپیدها، سپید سپیدند و سیاه ها، سیاه سیاه.


بخش دوم كتاب كه در شهری به نام جاهلیه می گذرد و ماهوند نام دارد با الهام از افسانه ی‌ غرانیق به رشته ی‌ تحریر درآمده، اِسپِنسِر نیز یكی از بت های عهد عتیق را كه معتقدانش مردمانی شرور بودند، ماهوند نامیده بود.


در این بخش، ماهوندِ سوداگر كه پیامبر می شود و یكی از بزرگترین ادیان جهان را بنیان می گذارد، پس از ماجرای آیه های شیطانی به یثرب كه بعدها مدینه نامیده شد، پناه می برد.


اما ماجرایی كه بر ماهوند می گذرد عمومیت دارد. در این كتاب خدایان، فرشتگان، شیاطین و پیامبران دارای خصلت های بسیار انسانیَند و در بیشتر اوقات در تشخیص میان نیك و بد عاجر می مانند.


انتخاب نام دیگر شخصیت های رُمان نیز سؤال برانگیز است. مثلاً شیخ شهر جاهلیه ابوسمیل نام دارد. آیا رشدی نام دهی در مِصر كه در سال ۱۹۶۰ هنگام ساختمان سد اسوان به زیر آب رفت و معابد آن بعداً در زمین های مرتفع تر بازسازی شد را وام گرفته است؟ آنچه نام دِه را تداعی می كند ماسه ای بودن شهر جاهلیه است، شهری كه از ماسه ساخته شده و آب دشمن آن است.


در آخر این بخش جبرئیل، مَلِك مقرّب اقرار می كند كه نمی داند كدام نیرو زبانش را به سخن می گشاید. گویا شیطان از زبان او ابیاتی را بیان كرده است. اما این كه شیطان می تواند در قالب فرشته سخن بگوید، خواننده را به این خیال می اندازد كه خدا همان شیطان است و شیطان خداست و یا این كه خدا موجودی است كه نیمی از او شیطان و نیمی دیگر فرشته است.


رشدی در بخش دیگر رُمان، وقایع مهم دهه ی‌ اخیر، فاجعه ی‌ یونیون كارباید در بوپال (هند)، كشتار كودكان در آسام، جنگ فلكند، تظاهرات میدان گراونر علیه مداخله ی نظامی امریكا در ویتنام، خطر مواد مخدر، پدیده ی نوظهور افزایش پنج قلوها و شش قلوها، جنجال زاغه نشینی و خانه های موقت در لندن و... را همراه با طنزی كنایه آمیز تصویر می كند و این همه در كنار رفتار پُرتبعیض و غیر انسانی پلیس انگلستان و مأمورین اداره ی مهاجرت با صلدین، كه تصور می كنند به طور قاچاق وارد شده، از رُمان آیه های شیطانی اسطوره ی‌ عصر شگفت انگیز ما را می سازد. عصری كه در آن آینده ی‌ بشر به زیر سؤال رفته و میزان صمیمیت و شعور كسانی كه می كوشند موقعیت را در دست داشته باشند مورد تردید است.


احتمالاً آنچه برای خوانندگان متدین تكان دهنده تر از بخش دوم كتاب (ماهوند) می باشد بخش بازگشت به جاهلیه در اواخر كتاب است كه صحنه هایی از یك روسپی خانه را ترسیم می كند. در اینجا روسپی ها به خاطر جلب مشتری و رونق كار، نام همسران پیغمبر را برخود می نهند و این ترفند پُرآوازه درآمد روسپی خانه را به چند برابر می رساند. نیازی به گفتن ندارد كه رشدی با تمایلات مذهبی به كلی بیگانه است و با دقت و موشكافی روانشناسانه به نمایاندن ضمیر ناخودآگاه مردان و زنان و روح زمانه دست زده است.


در این كتاب كه از متن انگلیسی ترجمه شده و واژه های فرانسه، اسپانیولی و هندی را تا آنجا كه برای درك مفهوم لازم بوده در پانویس ها به فارسی برگردانده و امور تغییرات سبك و فُرم نگارش كه گاه ادبی و گاه عامیانه است را تا حد ممكن مراعات كرده ام.


تاكنون، بعضی از منتقدین این رُمان را با هزار و یك شب مقایسه كرده اند، بعضی دیگر آن را حماسه ی‌ دنیای مُدرن خوانده اند و برخی، سبك رئالیسم جادویی رشدی را همطراز گارسیا ماركز می دانند، اما صرف نظر از هیاهو و جنجالی كه حیات این رُمان را در هم پیچیده، آینده نشان خواهد داد كه آیه های شیطانی یكی از آثار ادبی ماندگار قرن بیستم است.



روشنك ایرانی

 

 

 

 

فصل اول

 

جبرئیل فرشته

 

 

 

۱

 

 

 

جبرئیل فرشته [Gibreel Farishta] در پهنه ی بی كران آسمان چرخ زنان فرو می غلطید و به آواز بلند چنین می خواند: "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش. هوچی، هوچی، هو. ای كه خواستار فرود بر سینه ی‌ زمینی، ابتدا رمز پرواز را بیاموز. تا، تا، اتاكاتون. لبانت آن گاه به لبخندی دوباره باز می شود كه پیشتر گریسته باشی... اصلاً بگو ببینم، چطور می توان بی آه و ناله دل معشوقه را به دست آورد، هان؟ بابا، تو كه خواهان تولدی دیگری..." در یكی از روزهای زمستان، شاید اولین روز سال نو و یا در زمانی نزدیك به آن، هنوز سپیده نزده بود كه دو مرد، دو مرد واقعی، بالغ و زنده، به نحو شگفت انگیزی از آسمان به زمین سقوط كردند. آن دو بدون استفاده از چتر نجات یا حتی بال در هوای صاف و آسمان بی ابر دمدمه های سَحَر از ارتفاع بیست و نه هزار پایی كناره ی دریای مانش به زمین پرتاب شدند.

 

"به تو می گویم مرگ را پذیرا باش. با تو هستم..." جبرئیل در زیر نور ماه عاج گون چنین می گفت و همچنان آواز می خواند كه ناگهان عربده ای تاریكی شب را شكافت: "تو هم با این آواز خواندت. مُرده شورَت را ببَرند!" و واژه ها چون بلور كریستال در شب سپیده ی یخزده معلق ماندند: "تازه در سینما هم تو فقط لب می زدی و نوار خواننده های خوش صدا از لب هایت پخش می شد. پس حالا دیگر بس كن و گوش من را از شنیدن صدای جهنمیَت خلاص كن."

 

اما جبرئیل، سولیستی كه خارج می خواند، فی البداهه غزل می سرود و پشتك و وارو می زد، شنا می رفت، شنای پروانه یا كرال، لختی پاها را روی سینه جمع می كرد و چون توپی درفضا می چرخید و زمانی دیگر دست و پارا می گشود و در پس زمینه ی‌ بی كران سپیده ای كه آرام آرام سر برمی آورد، بدنش را به شیوه ی تصاویر فرشتگان پیچ و تاب می داد، كج می ایستاد و سپس به پهلو دراز می شد و با پرواز خود نیروی جاذبه را به هم آوردی می طلبید، در آن دَم شاد و سبكبار به سوی آن صدای پُرتمسخر غلتی زد و گفت:‌ "به چشم صلد بابا [Salad baba]، خیلی لطف داری چامچ عزیز." Chumch] چمچا در زمان هندوستانی به مفهوم چكمه لیس است. م[. مخاطب، مردی كه ظاهراً سخت گیر بود كه با سر به سوی كناره ی دریا سقوط می كرد. او كت و شلواری خاكستری به تن داشت و با نظم و ترتیب دكمه های كتش را انداخته، دست ها صاف كنار بدن، در حالی كه باز ماندن كلاه سیاه و گرد مدل انگلیسی را بر سرش چندان غریب نمی شمرد، از شنیدن جمله ی‌ اخیر جبرئیل و شیوه ای كه در كوتاه كردن نامش به كار برده بود، قیافه ای ناراضی به خود گرفت، قیافه ی‌ آدم هایی كه از كوتاه كردن نام ها نفرت دارند و آن را نوعی ژست و ادا می دانند. جبرئیل فریاد زد: "هی سپونو. [Spoono]" و مخاطبش باز چهره در هم كشید. "خود لندن است ها، لندن جان باش كه آمدیم! آن حرامزاده ها كه پایین روی زمین ایستاده اند هرگز پی نخواهند برد كه چه بلایی برسرشان نازل شده. بالأخره شهاب بوده یا رعد و برق یا انتقام خداوند. یك باره از وسط هوا داراام! نه؟ چه وُرودی بار، بوم!"

 

در فضای بیكران، پیدایش انفجاری منظومه ی شمسی [big bang] همراه با فرو ریختن ستارگان، آغاز كیهانی كه گویی جزیی از پژواك نطفه بستن زمان بود... جامبوجتِ بُستان [Bostan]، پرواز شماره ی‌ آ- ای- ۴۲۰، بی اخطار قبلی و بسیار ناگهانی درست بالای آن شهر بزرگ و زیبا و سفیدبرفی و فاسد، ماهاگونی، بابل یا آلفاویل، منفجر شد. اما باید بگویم كه جبرئیل قبلاً نام شهر را مشخص كرده و آن را خود لندن، پایتخت ولایت نامیده است. بنابراین بهتر است من دخالت نكنم. هنگامی كه انوار پریده رنگ خورشید زودرس ماه ژانویه فضای گردآلود بلندی های هیمالیا را فرا می گرفت، علامت ویژه از صفحه های رادار ناپدید شد و آسمان از جسدهایی كه از بلندی های اِوِرِست وار فاجعه به فضا پرتاب می شدند و به سوی پریدگی شیری رنگ دریا سقوط می كردند، تیره گشت.

 

من كه هستم؟

 

اینجا به جز من كیست؟

 

هواپیما دو نیمه شد. چون نیام پُر از تخمك گیاهی كه حاصل خود را بر باد می دهد. و دو مرد، دو هنرپیشه، جبرئیل پشتك زن و آقای صلدین چمچای [Saladin Chamcha] شق و رَق و تُرشروی، چون خُرده توتون سیگاری كهنه و شكسته فرو ریختند، در حالی كه بالا، و پایین و پشت سرشان، صندلی های واژگون، گوشی های استریوفونیك، میزهای چرخ دار بار، مخزن، قابلمه و كارت های خروجی، بازی های ویدیوئی كه با تخفیف مخصوص از فروشگاه فرودگاه خریداری شده بود، كلاه های نواردار، فنجان های كاغذی، پتو و ماسك اكسیژن را انگار در فضا آویخته بودند و نیز از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافرین دیده می شد- بهتر بود می گفتم همسران مهاجرین كه همراه كودكانشان سفر می كردند- و مأمورین وظیفه شناس و ظاهرالصلاح اداره ی‌ مهاجرت با موشكافی و طرح سؤالات خاص از سیر تا پیاز، حتی علایم مشخصه ی آلات تناسلی شوهرانشان را جویا شده و دمار از روزگارشان در آورده بودند و آن وقت تازه وضع كودكان را به زیر ذره بین كشیده و در این كه حلالزاده باشند یا نباشند، به تردیدی ظاهراً منطقی افتاده بودند- بله، از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافران دیده می شد، آنان نیز همراه با آنچه از هواپیما باقی مانده بود، تكه و پاره، به همان گونه بیهوده و شگفت انگیز در پرواز بودند. بازمانده های معنویت، خاطره های بُریده و منقطع، شخصیت هایی چون پوست كهنه ی خزندگان به كنار افتاده، زبان های مادری فسخ شده، حریم های خصوصی تجاوز دیده، لطیفه های ترجمه ناپذیر، آمیزه هایی چون جرقه های خاموش و عشق های گمشده، مفهوم از یاد رفته ی تهی، واژه های غرنده ی میهن، مایملك، خانه، فرو می ریخت. در این هنگامه جبرئیل و صلدین گیج از انفجار، چون بسته هایی از نوك باز پلیكانی بی مبالات ]اشاره به افسانه ای كه درباره ی چگونگی ولادت به كودكان گفته می شد. در اكثر كشورهای غربی مادران به دنیا آمدن نوزادن را این گونه توضیح می دادند كه پلیكان ها برای والدینی كه فرزند می خواهند از آسمان نوزاد می آوردند. م.[ به پایین پرتاب شدند و صلدین كه به شیوه ی به دنیا آمدن طبیعی نوزادان با سر فرود می آمد، از این كه جبرئیل به این وضع عادی تن نمی داد، به خشم آمده بود. صلدین با دماغ شیرجه می رفت، در حالی كه فرشته، آن هنرپیشه ی هیجانزده ی‌ بی اختیار، مُدام می جنبید و فضای خالی را در آغوش می كشید و دست و پایش را به دُور آن می پیچید. آن پایین، آستین انگلیسی ]ترجمه ی‌ تحت اللفظی واژه ی فرانسوی Manche كه آستین نیز معنا می دهد. كنایه از دریای مانش. م.[ آرام و یخزده انتظار می كشید و ابرها مانع دیدار آن تناسخ گاه آبی می شدند.

 

جبرئیل دوباره شروع به خواندن یكی از آوازهای قدیمی هندی، به زبان انگلیسی كرده بود و ناخودآگاه به كشور میزبانشان حرمت می گذاشت: "آی... كفش های من ژاپنی اند، شلوارم هم انگلیسی است، روی سرم كلاه سرخ روسی، ولی با این همه قلبم همچنان هندی مانده است." ابرها حباب وار به سویشان می جهیدند. شاید رمز و راز تكه ابرهای كومولوس و كومولونیمبوس ]نام دسته ای از ابرهای متراكم و عمودی كه به اَشكال گوناگون، گنبد، بُرج، یا تپه در می آیند. م.[، آن ابرهای رعدصولت بود كه چكش وار در میان سپیده ایستاده بودند، یا به این خاطر كه آواز می خواندند (یكی سخت مشغول خواندن بود و دیگری در تكاپوی شِكوِه و مخالفت.) و شاید هم منگی ناشی از انفجار هواپیما سبب شده بود كه به آنچه در انتظارشان بود نیندیشند. اما علت هر چه بود، آن دو مرد، یعنی جبرئیل صلدین و فرشته چمچا كه به این سقوط بی پایان و در عین حال رو به پایان فرشته ی شیطان وار محكوم بود، از لحظه ای كه دگردیسیشان آغاز شده بود آگاه نگشتند.

 

دگردیسی؟

 

بله جانم. اما نه اتفاقی و الله بختكی. آن بالا، در میان فضا، در آن دشت نرم و نادیدنی كه موجودیت خود را مدیون قرن ما بود و به نوبه ی خود این قرن را ممكن می ساخت، آنجا كه سیاره به خُردی می گرایید و قدرت به سراشیب خلاء سرنگون می شد، در آن ناامن ترین و گذراترین منطقه ی وهم آلود و مسخ كننده- چرا كه وقتی اشیا را به هوا پرتاب می كنی، خیلی چیزها ممكن می شود- در هر حال، آن بالا، دو هنرپیشه ی هذیانی آنچنان دگرگون شدند كه آقای لامارك را روسفید می كرد: ‌این فشار بی اندازه ی محیط بود كه سبب شد كیفیات و خصوصیات تازه ای بیابند.

 

چه خصوصیاتی؟ منظور چیست؟ صبر داشته باشید. گمان كرده اید كار آفرینش به همین سادگی است؟ افشای اسرار آفرینش نیز آسان نیست و به فرصت مناسب نیاز دارد. خوب نگاهشان كن، چیز تازه ای می بینی؟ تنها دو مرد تیره پوست كه به سرعت سقوط می كنند. اما این كه تازگی ندارد. شاید با خود بگویی حتماً زیادی بالا رفته بودند، بیش از حد خودشان. مگر جز این است كه تا نزدیكی خورشید پیش رفته بودند؟

 

نه. اینطور نیست. گوش كنید:

 

آقای صلدین چمچا كه از شنیدن صدای ناهنجار جبرئیل فرشته سخت درهم رفته بود، به قصد تلافی با صدای بلند شروع به خواندن كرد. آنچه فرشته در آسمان آن شب شگرف می شنید نیز ترانه ای قدیمی بود كه شاعری به نام جیمز تامسون [James Thomson] در سال ۱۷۴۸ سروده بود. چمچا با لب هایی كه چون لبان چینگو از سرما سرخ و سفید و آبی شده بود نغمه سرایی می كرد: "به فرمان الهی، از میان دریای نیلگون به پاااخاست." هرچه فرشته وحشتزده همان ترانه ی كفش ژاپنی، كلاه روسی و قلب دست نخورده ی شبه قاره ای را بلندتر و بلندتر می خواند، حریف صلدین نمی شد. "و فرشتگان آاااواز خواندند."

 

واقعیت این بود كه آن دو دیگر به هیچ وجه صدای یكدیگر را نمی شنیدند، بنابراین هیچ گونه گفتگو و یا ادامه ی مسابقه ی آوازخوانی ممكن نبود. با چنان سرعتی به سوی زمین سقوط می كردند كه غرش هوا در اطرافشان، گوش را كر می كرد. با این حال در كمال شگفتی باید گفت كه آن دو به مسابقه ادامه دادند.

 

جبرئیل و صلدین با سرعت هرچه تمام تر چرخ زنان فرو می افتادند و هوای سرد زمستان قلب هایشان را به انجماد تهدید می كرد. همچنان كه مژگانشان یخ می زد و چیزی نمانده بود كه از تخیلات هذیانی به در آیند و معجزه ی شعر و موسیقی را دریابند و از باران، دست ها و پاها و بدن های قطعه قطعه شده ی كودكان كه خود نیز با آن مخلوط و جزیی از آن بودند، آگاه شوند و وحشت از سرنوشت سهمناكی كه از زیر پا به سویشان هجوم می آورد روح و ذهنشان را درنوردد، كه ناگهان به میان قطعه ابر عظیمی فرو رفتند و سرما تا مغز استخوانشان نفوذ كرد.

 

آن دو ظاهراً میان قطعه ابری دراز و كانال مانند افتاده بودند. چمچا، موقر، رسمی و شق و رَق و همچنان سر و ته، جبرئیل فرشته را دید كه با پیراهن بنفش گل و بته ای از آن سوی دیوارهای مِه آلود تونل به طرفش شنا می كند. می خواست فریاد بزند: "به طرف من نیا. همانجا كه هستی بمان." ولی احساس كرد چیزی مانع می شود. آغاز چیزی چون هیجان در درونش زبانه كشید. از این رو به جای بر زبان آوردن كلامی كه او را از خود براند، بازوانش را گشود و فرشته همچنان به سویش شنا كرد تا سرانجام به هم رسیدند و یكدیگر را سر و ته در آغوش كشیدند. نیروی تصادم جسم هایشان آن دو را چون توأمان پیچ و تاب خوران تا اعماق حفره ای كه به سرزمین عجایب راه می یافت می كشانید. همچنان كه برای رهایی از سپیدی ها تلاش می كردند، تكه ابرهای جدیدی كه دَم به دَم همه چیز را مسخ می كرد و خدایان را به گاو، زنان را به عنكبوت و مردان را به گرگ مبدل می ساخت، آنان را فرا گرفت. موجودات ابری نامتجانسی كه به یكدیگر پیوند خورده بودند بر سر و رویشان فرود می آمدند. گل های عظیم با پستان هایی چون زنان كه از ساقه های گوشت آلود آویخته بود، گربه های بالدار، مردان سم دار اسب نما، و چمچا در حالی نزدیك به بیهوشی دچار این توهّم گشت كه جسم او نیز كیفیتی ابری یافته، مسخ می شود و با آن انسان دیگری كه اكنون سرش را میان دوپا گرفته و دو پایش را با گردن دراز و باریك خود لمس می كرد، پیوند می خورد.

 

اما آن دیگری فرصتی برای این قبیل خیالبافی ها نداشت و در آن لحظه به هیچ وجه قادر به تخیل نبود، چرا كه ناگهان چشمش به پیكر با شكوه زنی افتاده بود كه از ورای گرداب ابرها پدیدار می گشت. زنی ملبس به ساری برودری دوزی سبز و طلایی كه قطعه ای الماس بر بینی نصب كرده و برای منظم نگه داشتن موهایش كه پشت سرش بسته بود فیكساتور به كار برده بود. زن نرم و بی حركت بر روی قالیچه ی پرنده ای نشسته بود و باد سخت بر چهره اش می وزید. جبرئیل سلامی كرد و گفت: "ركا مرچنت [Rekha Merchant] مثل این كه راه بهشت را گم كرده اید." جمله ای كه نمی بایست خطاب به زنی مُرده بیان شود. اما شاید بتوان جبرئیل را به خاطر ضربه ی ناشی از پرتاب شدگی و وضع پا در هوایش بخشید.

 

چمچا كه پاهایش را چسبیده بود با تعجب پرسید:‌ "با هوا حرف می زنی؟"

 

جبرئیل فریاد زد: "مگر او را نمی بینی؟ قالیچه ی بخارایش را نمی بینی؟"

 

و صدای زن در گوشش زمزمه كرد: "نه، نه جبیو، از او انتظار نداشته باش. من تنها برای دیدگان تو وجود دارم. شاید هم داری عقلت را از دست می دهی، خوب چه می گویی گه سگ، عشق من. صداقت همزاد مرگ است عزیزم. بنابراین اكنون می توانم تو را به نام هایی كه برازنده ات است بخوانم."

 

ركای ابری به زمزمه ی قهرآلود خود ادامه داد ولی جبرئیل دوباره فریاد زد: "سپونو، او را می بینی یا نه؟"

 

صلدین چمچا نه چیزی می دید، نه می شنید و نه پاسخی می داد. جبرئیل تنها با او روبرو بود. شروع به نصیحت كرد: "تو نمی بایست این كار را می كردی. این گناه است. عمل درستی نبود."

 

ركا خندید. بله حالا می توانی برای من موعظه كنی. باز هم دست پیش گرفته ای و خودت را آدم اخلاقی جا می زنی. این تو بودی كه مرا ترك كردی. صدای ركا طوری در گوش هایش می پیچید و یادآوری می كرد كه گویی پرده ی گوش هایش را می جود. این تو بودی ای مهتاب لذت های من كه پشت ابر پنهان شدی و من رانده ی عشق چون كوران دنیا را سیاه دیدم.

 

جبرئیل ترسید: "چه می خواهی؟ نه لازم نیست به من بگویی. فقط برو."

 

هنگامی كه بیمار بودی از ترس آبروریزی جرأت نداشتم به دیدارت بیایم. به خاطر تو بود كه دور از تو به سر می بردم. اما تو بعدها تلافی كردی و آن را بهانه قرار دادی تا مرا ترك كنی. بهانه هایت مثل همان ابری بود كه پشتش پنهان شدی و به جز آن با زن یخ ملاقات كردی حرامزاده. حالا كه مُرده ام بخشش را فراموش كرده ام. ترا نفرین می كنم جبرئیل من، امیدوارم زندگیت جهنمی باشد. جهنم. زیرا تو مرا به آنجا فرستادی، نفرین ابدی بر تو باد. جهنم جایی است كه از آن آمده ای، ای ابلیس مجسم، و اكنون هم به همانجا باز می گردی هالو. شیرجه دوزخیَت خوش بگذرد. نفرین ركا و پس از آن ابیاتی به زبانی كه او نمی دانست. زبانی خشن و صفیری. او فقط توانست یك واژه را از آن میان تشخیص دهد و تازه به آن نیز اعتمادی نداشت: آل لات.

 

چمچا را سخت چسبید و هر دو از ته ابرها خارج شدند.

 

و آن وقت شتاب. احساس شتاب كه گویی ترانه ای سهمیگین را زمزمه می كرد. سقف ابر به بالا جهید و كف پُرآب نزدیك تر شد و چشمانشان را گشود. نعره، همان نعره ای كه هنگام شنای جبرئیل در فضا، در اعماق وجودش پَر پَر می زد، از لبانش بیرون جهید و پرتو خورشید بر چمچا تابید، با صدای بلند خطاب به جبرئیل فریاد زد:

 

"پرواز كن. همین حالا پروازت را شروع كن." و بعد بی آن كه خود علتش را بداند، فرمان دوم را صادر كرد: "آواز هم بخوان."

 

چیزهای نو چگونه به جهان می آیند؟ چگونه متولد می شوند؟

 

تازه یا نو از كدام تركیب، یا پیوند به وجود می آید؟

 

و با همه ی اِفراط و خطری كه در هستی خود دارد چگونه به زندگی ادامه می دهد؟ و برای بقا و دفع خطرهای الهه ی مرگ یا گیوتین ناچار است به كدام سازش و معامله تن دردهد و كدام بخش از هستی رازآلود خود را به اسارت دهد؟

 

آیا تولد همیشه با سقوط همراه است؟

 

آیا فرشتگان بال دارند؟ آیا انسان توانای پرواز است؟

 

وقتی آقای صلدین چمچا از میان ابرهای ماورای دریای مانش سقوط می كرد، قلبش را نیرویی چنان لجام گسیخته و رام نشدنی در پنجه می فشرد كه احساس می كرد لاجرم مرگ از او می گریزد. ولی هنگامی كه پاهایش بار دیگر سختی زمین را لمس كردند، نسبت به این احساس تردید كرد و ناموجه بودن گذار حیرت آورش را به آشفتگی نیروی ادارك كه از انفجار هواپیما ناشی می شد نسبت داد و تصادف، محض و خوش اقبالی را علت زنده ماندن جبرئیل و خودش دانست. اگرچه در آن حال تردیدی نداشت، آنچه در این گذار او را موفق گردانده اراده ی زندگی بوده، اراده ای خالص، نه ساختگی و تقلبی. اراده ای كه همان ابتدا اعلام كرده بود مایل نیست با شخصیت رقت انگیز وی كه با تلاشی نیمه موفق در تقلید صدای دیگران ساخته شده بود كاری داشته باشد، بلكه مصصم بود با عبور از كنار آن به مقصود برسد. و او ناخودآگاه تسلیم شد، انگار كه ناظری جُدا از ذهن و جسم خود بود. در آن بی خودی خطاب به اراده اش می گفت بله، درست است، ادامه بده. چرا كه آن احساس در مركز بدنش آغاز شده، به اطراف پرتو افكنده و خونش را به آهن و گوشت و پوستش را به پولاد بدل كرده بود. اگرچه آن اراده چون مشتی بسته او را در میان گرفته بود. طوری كه سختی و فشار تحمل ناپذیرش در عین حال به طرز حیرت آوری نرم می نمود. و سرانجام تمامی وجودش را به تصرف در آورد،‌ به طوری كه بر دهان، انگشتان و هركجا كه می خواست مستولی شد و وقتی بر سلطه ی خویش یقین نمود، نیروی آن چون امواج از بدنش ساطع گردید.

 

و بر جبرئیل فرشته چنگ زد و همان بود كه فرمان داد پرواز كن. آواز بخوان.

 

چمچا فرشته را محكم چسبیده بود و او كه نخست آهسته و سپس با سرعت و نیروی هرچه تمامتر بازوان خود را چون بال تكان می داد، ناگهان شروع به خواندن كرد و آوازی كه می خواند چون ترانه ی شبح ركا مرچنت به زبان و آهنگی بود كه او هیچ نمی دانست و هرگز نشنیده بود. اما مادام كه چمچا پیاپی می كوشید وقوع معجزه را با دلایل منطقی رد كند، جبرئیل هرگز انكار نكرده مكرر می گفت آن غزل آسمانی بوده و بال زدن توأم با ترانه خواندن این معجزه را ممكن گردانیده و اگر او بال نزده بود، حتماً هر دو هنگام تصادم با امواج سنگ می شدند و یا در لحظه ی تماس با سطح دریا كه چون پوست شكم طبل سفت و كشیده بود متلاشی می گشتند. اما هنگامی كه او پریدن را آغاز كرد، سرعتشان رفته رفته كاسته شد و هر چه جبرئیل بیشتر بال می زد و بلندتر می خواند سقوط آرامتر می شد، تا این كه سرانجام هر دو چون تكه های كاغذ در آب شناور شدند.

 

آن دو تنها بازماندگان انفجار هواپیما بودند، تنها دو نفری كه پس از سقوط زنده مانده بودند و اندكی بعد جبرئیل و چمچا را كه آب به كنار دریا كشانده بود، همانجا یافتند. آن كه حراف تر بود و پیراهن بنفش به تن داشت، در پریشان گویی های دیوانه وارش سوگند یاد می كرد كه آن ها بر روی آب راه رفته بودند و امواج آرام آرام آن ها را به ساحل رسانده بود. اما دیگری كه كلاه خیس و سیاه مدل انگلیسی، چنان به سرش چسبیده بود كه انگار جادو شده، گفته های دوستش را انكار می كرد و می گفت: "ما فقط شانس آوردیم. پروردگارا! عجب شانسی!"

 

اما من كه بر همه چیز ناظر بوده ام، واقعیت را می دانم. اگرچه حالا بهتر است درباره ی توانایی های خودم و این كه قادرم در آنِ واحد در همه جا حاضر باشم، ادعایی نكنم و تنها به ذكر این نكته اكتفا كنم كه چمچا اراده كرد زنده بماند و فرشته به این اراده تسلیم شد.

 

معجزه كار كی بود؟

 

آوازِ فرشته ساخته ی فرشتگان بود یا شیاطین؟

 

من كِه هستم؟

 

بگذارید اینطور بگویم، همان كسی كه بهترین آهنگ ها را آماده دارد.

 

هنگامی كه جبرئیل فرشته به روی ساحل دریای مانش كه پوشیده از برف بود، دیدگانش را بسان ستارگان دریایی گشود، اولین كلامش این بود: "من و تو دوباره متولد شده ایم، سپونو، تولدت مبارك. آقا فرشته، تولد تو هم مبارك."

 

و اما صلدین چمچا با شنیدن این كلمات سرفه ای كرد، اخلاطش را تف كرد، چشمانش را گشود و همانطور كه برازنده ی نوزادان است، بیهوده گریستن را آغاز كرد.

 

 

 

۲

 

 

 

جبرئیل كه به مدت پانزده سال بزرگترین ستاره ی تاریخ سینمای هند بود، از قدیم تناسخ را موضوعی بس جذاب می یافت. علاقه و تمایل او به این مبحث چنان ریشه دار بود كه به دوره ی پیش از بیماری خطرناكی كه وی را به بستر مرگ افكنده بود باز می گشت. اگرچه سرانجام به نحو معجزه آسایی نجات یافت. بیماریش چنان شدید و مرموز بود كه می پنداشتند آخر آن میكروب شبح وار سبب مرگش خواهد شد و تمام قراردادهایش را خود به خود فسخ خواهند كرد. البته شاید هم همان افراد می بایست پیش بینی می كردند كه وقتی رو به بهبود گذاشت، به جای میكروب ها خودش پیروز خواهد شد و در حالی كه تنها یك هفته به تولد چهل سالگیش باقی مانده، با زندگی گذشته و عادات پیشین چنان وداع خواهد گفت كه انگار همه چیز یكباره به طرز معجزه آسایی ناپدید شده است. اما موضوع این است كه هیچ كس این را پیش بینی نكرده بود.

 

اولین افرادی كه به غیبتش پی بردند، چهار تن اعضای تیم صندلی چرخ دار استودیوی فیلمبرداری بودند. مدت ها پیش از بیماری خودش را عادت داده بود در استودیوی عظیم د- دابلیورما از یك صحنه به صحنه ی دیگر فیلم برداری به وسیله ی چهار ورزشكار فرز و زبر و زرنگ مورد اعتمادش بر روی صندلی مخصوصی حمل شود، زیرا كسی كه در آن واحد در یازده فیلم مختلف بازی می كند ناچار است انرژیش را بیهوده هدر ندهد. مردان تیم صندلی با پیروی از نوعی سیستم پیچیده ی رمز كه از خطوط مایل، دایره و نقطه تشكیل شده بود، جبرئیل را برای بازی از صحنه ای به صحنه ی‌ دیگر می بردند و چنان با دقت و وقت شناسی عمل می كردند كه ناهار تحویل دادن پدرش را در بمبئی تداعی می كرد. این سیستم رمز را از كودكیش كه در میان دوندگان مشهور حامل ناهار در شهر بمبئی گذشته بود- و درباره ی آن بعداً بیشتر خواهیم گفت- به یاد داشت. پس از پایان هر فیلم برداری جبرئیل فوراً روی صندلیش می پرید و با سرعت تمام به سوی صحنه ی‌ بعدی رانده می شد و در آنجا پس از تعویض لباس و تجدید آرایش، قسمت مربوط به خودش را در سناریو به دستش می دادند. جبرئیل یك بار به اعضای وفادار تیمش گفت: "ستاره شدن در فیلم های ناطق بمبئی مثل شركت در نوعی مسابقه ی صندلی پرنده است كه وسط راه یكی دو تا توقف داشته باشد!"

 

پس از بهبودی از آن بیماری مرموزی كه انگار اشباح میكروب ها باعثش شده بودند، كارش را دوباره با ریتمی آرامتر از سر گرفت،‌ به طوری كه همزمان فقط در هفت فیلم بازی می كرد. تا این كه یك روز غیبش زد و صندلی چرخ دار در میان صحنه های ساكت خالی ماند. غیبتی كه زرق و برق ساختگی صحنه ها را بیش از پیش برملا می ساخت. مردان تیم صندلی برای پاسخگویی به مجریان برنامه های سینمایی كه از غیبت فرشته به خشم آمده بودند، بهانه تراشی می كردند: حتماً بیمار هستند. آقا فرشته همیشه به وقت شناسی شهرت داشتند. نه قربان، چه انتقادی. هنرمندان بزرگ بعضی وقت ها دمدمی مزاج می شوند. این حقشان است. و همین اعتراض ها آخر باعث شد اولین قربانیان شگرد غیب شدن فرشته باشند و یكی یكی اخراج شوند و اِكدوم جالدی [ekdumjaldi] از درِ استودیو بیرونشان بیندازد و چنین بود كه صندلی چرخ دار روی پلاژ مصنوعی با آن درختان نخل رنگ خورده اش باقی ماند و خاك طرد بر آن نشست.

 

جبرئیل كجا بود؟ كلوپ گلف ولینكتون است- هرچند این روزها نه سوراخ بیشتر روی زمین گلف باقی نمانده و از نُه تای بقیه آسمانخراش ها چون علف های هرزه و غول آسایی روییده اند یا شاید بهتر باشد بگوییم آن ها را به مثابه ی سنگ های قبر بر تكه پاره های بدن شهر قدیمی نهاده اند- بله، در آنجا مهمترین آدم هایی كه در بالاترین مراتب تصمیم گیری قرار داده اند مُدام خطا می زنند و كمی آن طرفتر موهایی را می بینید كه از فرط اضطراب از كله های این بزرگان كنده می شود و با وزش باد فرو می ریزد. البته نگرانی تهیه كنندگان فیلم قابل درك بود. در آن زمان كه بیننده روز به روز كمتر می شد، در دُوران سریال های مبتذل تاریخی و خانم های خانه دار كه دفاع از آن ها را جهاد خود می دانستند، هنوز یك هنرپیشه بود كه وقتی نامش بالای عنوان فیلمی نوشته می شد موفقیت آن حتمی بود و صد در صد مشتری جلب می كرد. اما بدبختانه صاحب آن نام قابل دسترسی نبود. فرقی نمی كرد كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از آن بغل جیم شده باشد. مسأله این بود كه طرف بی هیچ شك و شُبهه ای غیبش زده بود.

 

از همه جای شهر، موتورسیكلت سواران، پلیس، مردان قورباغه ای و متخصصین شكار ماهی های عظیم الجثه گِرد آمده و در ساحل جسد جبرئیل را جستجو كردند، اما هرچه جستند كمتر یافتند. تا این كه سرانجام صحبت تهیه متنی برای سنگ قبر ستاره ی خاموش شروع شد و هركس پیشنهادی می داد. در یكی از هفت صحنه ی سترون استودیو راما، خانم پیمپل بیلی موریا، آخرین بمب تبلیغاتی لوبیا پخته همراه با ادویه‏- این از آن مادموازل های مكش مرگ ما نیست، یك تكه دینامیت است كه دمار از روزگارت در می آورد، بی خیالش- در حالی كه لباس رقاصه های معبد را به تن كرده بود و روی خود را پوشانده بود و همه را به این خیال می انداخت كه به زودی برهنه خواهد شد، زیر ماكت مقوایی پنیرهای تانتریك [Tantric] دُوران چاندلا [Chandela] كه به جماع مشغول بودند، ایستاده بود و وقتی فهمید صحنه ی‌ اصلی فیلم تهیه نخواهد شد، در برابر كاركنان ضبط صدا و برق كه سیگارهای بدریخت بیدی ]نوعی سیگار هندی كه به جای كاغذ در برگ توتون پیچیده می شود. م.[ دود می كردند و تنها بینندگان صحنه را تشكیل می دادند، پیش از تودیع،‌ بغض و كینه اش را خالی كرد. پیمپل، در حالی كه منشی صحنه با نگرانی احمقانه ای مترصد رسیدگی به كارهای شخصیش بود، كوشید وانمود كند از بازی عار داشته است: "خدایا، عجب شانسی آورده ام من. یعنی امروز بنا بود یك صحنه ی عاشقانه را بازی كنیم. واه واه. داشتم از ناراحتی می مردم. مُدام در این فكر بودم كه چطور می توانم نزدیك آن یارو بروم. با آن دهان گشادش. نفسش آنقدر بوی تعفن می دهد كه انگار سوسك توی دهانش ریده!" در این حال پایش را محكم به زمین كوفت و زنگ های كوچكی كه به زنجیرهای مُچ پایش آویخته بود به صدا درآمد: "این یارو خیلی شانس آورد كه بیننده هامون نمی شنوند، و الا نقش یك جذامی را هم به او نمی دادند." در این هنگام كار تك گویی پیمپل آنقدر بالا گرفت و سیل فحش های آب نكشیده و حرف های بدو بیراه چنان از دهانش جاری شد كه بینندگان سیگاری برای اولین بار راست سرجایشان نشسته و میان خود با حرارت بسیار واژه های پیمپل را با كلام فولان دوی [Phoolan Devi] ملكه ی رسوای دزدان كه با سوگند خود لوله ی تفنگ را آب می كند و مداد روزنامه نگاران را در یك چشم به هم زدن به لاستیك مبدل می نماید، مقایسه می كردند.

 

و چنین بود كه پیمپل گریان از صحنه خارج شد و بلافاصله به تكه ای آشغال در اتاق مونتاژ بدل گشت- تكه فیلمی كه قرار بود دور افكنده شود- و وقتی از صحنه خارج می شد، قطعه الماس بدلی از نافش بیرون افتاد و آینه ی اشك هایش شد. اما هرچه باشد از بوی بد دهان فرشته چیزی به گزاف نگفته بود. نفس بد جبرئیل چون ابری از اخرا و گوگرد به اطراف می دمید. همراه با بینی عقابی و موی سیاه پَركلاغی، علی رغم نام آسمانیش، به وی ظاهری بیشتر دوزخی می بخشید تا بهشتی. چنان كه وقتی ناپدید شد، می گفتند یافتنش كاری ندارد. فقط كافی است دماغ تیزی را به كار بیاندازیم تا پیدایش كنیم. و یك هفته پس از ناپدیدشدنش كه دردناكتر از خروج پیمپل پیلی موریا بود، جبرئیل برای این كه آن بوی شیطانی را با نامی كه قرن ها معطر بود پیوند دهد، از هیچ كوششی فروگذار نكرد. وضع چنان بود كه پنداری از صحنه ی سینما پا به این جهان گذاشته و متأسفانه در زندگی، نه چون سینما، مردم بوی بد را خیلی زود تشخیص می دهند.

 

"ما هستی های آسمانی كه ریشه هایمان در ابرها و رؤیا آویخته، در پرواز تولدی دیگر می یابیم." این نوشته ی معمایی را پلیس در آپارتمان جبرئیل فرشته كه در بالاترین طبقه ی ساختمان قرار داشت یافته بود. آخرین طبقه در آسمانخراش های اِوِرِست كه روی تپه ی مالابار [Malabar]، در بلندترین نقطه ی شهر ساخته شده. یكی از آن آپارتمان هایی كه از دو طرف دید دارند: از یك سو مارین درایو [Marine Drive]، كه هرشب هنگام به سینه ریز می ماند و از سوی دیگر اسكاندال پوینت [Scandal Point] و دریا. پیدا شدن نوشته بهانه ای بود تا روزنامه ها زمانی درازتر به پُركردن صفحات و چاپ تیترهای درشت و ایجاد سر و صدا ادامه دهند. مثلاً بلیتز [Blitz] به شیوه ای خوفناك با عنوان "فرشته به زیر زمین پناه می برد" مقاله چاپ كرده بود، در حالی كه زنبور پُركار، نویسنده ی روزنامه ی دیلی [the Daily]، تیتر جبرئیل فراری از زندان را ترجیح داده بود و همگی عكس های فراوانی از این اقامتگاه افسانه ای چاپ كرده بودند. گویا دكوراتورهای فرانسوی كه دكوراسیون آپارتمان را انجام داده بودند، به خاطر موفقیت در دكوراسیون تخت جمشید، از رضا پَهلَوی تقدیرنامه گرفته بودند. در هر حال، فرشته كه می خواست دكوراتورها فضای چادری بدوی را در درون آپارتمان بلندش ایجاد كنند، یك میلیون دلار خرج كرده بود. زرق و برق آپارتمان هم فریب دیگری بود كه با غیبت فرشته برملا شد. بار دیگر روزنامه ها با تیتر درشت فریاد زدند: "جبرئیل چادرش را جمع می كند"، اما بالأخره روشن نبود كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از كدام گوشه و كناری جیم شده است. هیچ كس نمی دانست. در آن كلانشهر زبان درازی ها و زمزمه ها حتی تیزترین گوش ها هم خبر قابل اعتمادی نشنیده بود. اما بانو ركا مرچنت كه از ریزترین خبرها نمی گذشت، هرچه نشریه بود می خواند، تمام اخبار رادیو را گوش می داد و مُدام برنامه های تلویزیون دوردارشان [Doordarshan] را تماشا می كرد،‌ نوشته ی فرشته را از ظن خود تعبیر كرد. او در این نوشته پیامی می دید كه دیگران در نمی یافتند و از همین رو دست دو دختر و پسرش را گرفت و همگی برای هواخوری به سوی پشت بام منزلش كه در ساختمان ویلاهای اِوِرِست قرار داشت رفتند.

 

بانو مرچنت همسایه ی جبرئیل بود و در آپارتمان طبقه ی پایین او سكونت داشت. در واقع این بانو هم همسایه ی او بود و هم دوستش. تصور نمی كنم لزومی داشته باشد كلام دیگری بیفزایم. البته پُرواضح است كه مجله های جنجالی كج اندیش شهر ستون های خود را با اشاره و كنایه و شایعه پُر می كردند ولی ما كه نباید به سطح آن ها نزول كنیم. اصلاً چرا حالا شهرت و اعتبار این بانو را مخدوش كنیم؟

 

و اما او كه بود؟ ثروتمند؟ پُرواضح است. ولی آخر ساختمان ویلاهای اِوِرِست كه از آن خانه های معمارساز محله ی كرلا [Kurla] نبود. مزدوج- بله جانم. سیزده سالی می شد و شوهرش در كار بولیرینگ بود. اما او استقلال خودش را داشت و كاروبار فروشگاه و نمایشگاه فرش و اشیای عتیقه اش در محله ی ممتاز كُلابا [Colaba] خیلی سكه بود. او فرش هایش را "گلیم" و اشیای عتیقه اش را "آنتیك" می خواند و می كوشید این واژه ها را با لهجه ی فرانسوی تلفظ كند. بله دیگر،‌ زیبا هم بود. زیبا به شیوه ی سخت و رنگ و روغن زده، نادر ساكنان خانه های آسمانی. چگونگی پوست بدنش نشانگر آن بود كه مدت ها قبل زندگی سخت و فقیرانه ی دِه را ترك گفته و شهرت داشت كه شخصیت نیرومندی دارد. مُدام از لیوان های كریستال لالیك Lalique crystal] نوعی كریستال بسیار گرانبهای فرانسوی كه به ظرافت و زیبایی شهرت دارد. م.[ مشروب می نوشید و كلاهش را بی شرمانه روی كولاناتراج [Chola Natraj] می آویخت. زنی بود كه می دانست چه می خواهد و چگونه می تواند با شتاب تمام آن را به دست آورد. همسرش موشی بود با ثروت فراوان كه ضمناً اسكواش squash]نوعی بازی با توپ نرم و راكت مخصوص. م.[ خوب بازی می كرد. ركامرچنت نوشته ی جبرئیل فرشته را در روزنامه ها خوانده سپس خود نامه ای نوشت، بچه ها را گِرد آورد، دكمه ی آسانسور را فشار داد و به سوی بهشت روانه شد، (یك طبقه بیشتر راه نبود) تا به سرنوشتی كه خود برگزیده بود بپیوندد.

 

در نامه نوشته بود: "چندین سال پیش ترس و نگرانی از آینده مرا وادار به ازدواج كرد. ولی اكنون وقت آن است كه دست به كاری جسورانه بزنم." روزنامه ای كه پیام فرشته را چاپ كرده بود روی تختش قرار داشت و دُور پیام را قرمز كرده زیرش را با چنان غیظی خط كشیده بود كه روزنامه پاره شده بود. خوب،‌ پُرواضح است كه روزنامه های روسپی صفت از چنین خبری نمی گذرند و نگذشتند: "زیباروی عاشق پایین پرید" و "آخرین پرش زیبای دلشكسته".

 

شاید او هم به بیماری "تولدی دیگر" دچار بود و جبرئیل كه نیروی خوفناك استعاره را نمی شناخت، پرش را پیشنهاد كرده بود. "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست..." و او هستی ای آسمانی بود كه شامپانی لالیك می نوشید، در اِوِرِست می زیست و یكی از دوستان المپیاییَش ] Olympian اشاره به كوه اسطوره ای یونان باستان. م.[ پَر كشیده بود. و اگر جبرئیل را چنان نیرویی بود، ركا نیز می توانست بال و پَر برویاند و ریشه در رؤیا گیرد.

 

با این همه او پیروز نشد. دربان مجتمع اِوِرِست، بی آن كه در كلام خود ظرافتی به كار بندد خطاب به جهانیان چنین شهادت داد: "داشتم اینجا توی حیاط راه می رفتم كه یكباره دامبی صدا آمد. برگشتم، جسد دختر بزرگه بود. جمجمه اش كاملاً خُرد شده بود. به بالا نگاه كردم، دیدم یكی دیگر دارد می افتد پایین. پسرش بود و بعد نوبت دختر كوچكه شد. چه می شد كرد؟ آنجا كه ایستاده بودم نزدیك بود به من بخورد. با دست دهانم را گرفتم و به سمتشان آمدم. دختر كوچكه آرام ناله می كرد. بعد دوباره به بالا نگاه كردم و دیدم بیگم پرت شده. ساریش مثل بادبادك در هوا تاب می خورد و موهایش باز شده بود. من چشم هایم را بستم كه بدنش را نبینم. آخر داشت پرت می شد."

 

ركا و فرزندانش از اِوِرِست به پایین پرت شدند و هیچ یك زنده نماندند و شایعه سازان جبرئیل را مقصر شمردند. ولی اكنون بهتر است مطلب را به همینجا خاتمه دهیم.

 

راستی فراموش نكنید كه جبرئیل ركا را پس از مرگ، نه تنها یك بار، بلكه چندین بار دیده بود. مدت ها طول كشید تا مردم دریافتند آن بزرگمرد تا چه حد بیمار بوده. جبرئیل ستاره، جبرئیل كه بیماری مرموز و ناشناخته را شكست داده بود و از خواب رفتن واهمه داشت.

 

بعد از غیبت، تصاویر چهره اش كه همه جا به چشم می خورد، رفته رفته رنگ باختند. بر نقوش رنگ پریده و خوفناك و غول آسایی كه اینجا و آنجا احتكار شده بود و تمثال هایی كه به مردمان می نگریستند، اندك اندك پلك های تنبل و بی حالت پوسته پوسته شدند و ورآمدند و چشمان گشادتر شدند. مردمك ها چون دو ماه می نمودند كه خنجرهای تیز و برگشته ی مژگانش آن را قاچ می دادند. سرانجام پلك ها ورآمدند و چشمان رنگ خورده اش ورقلنبیده توی ذوق زدند. خارج از كاخ های سینمایی بمبئی، پیكره های عظیم مقوایی جبرئیل بی رنگ و رو ضایع و كج و معوج شدند و سُست، آویخته از چهارچوب های حایل، بی بازو، چروك خورده با گردن شكسته همچنان ایستاده بودند. تصویرش روی جلد مجله های سینمایی چون مرگ رنگ باخت. فروغ زندگی از دیدگانش رخت بربست و نگاهش پوك و بی حالت شد. سرانجام تصاویر از صفحات چاپی محو و ناپدید شدند و روی جلد براق مجلات پُرزرق و برق شهرت، جامعه و تصاویر هفتگی پاك و تهی در روزنامه فروشی ها باقی ماندند. به طوری كه ناشران مسؤولین چاپ را جواب كردند و دست آخر همه چیز را به گردن جوهر انداختند. حتی روی پرده ی نقره ای سینما هم چهره ای كه تصور می رفت ابدی باشد، بالای سر پرستندگانش به پوسیدگی گرایید و تاول زد و رنگ باخت. كار به جایی كشید كه هر بار تصویر از برابر پروژكتور می گذشت، دستگاه به نحو مرموزی از كار می افتاد و سرانجام فیلم آنقدر در مقابل لامپ پروژكتور از كارافتاده باقی ماند كه سلولوئید آن سوخت و همراه با هرچه خاطره بود نابود گشت. ستاره ای كه سوپرانو ]در ستاره شناسی به ستاره ای گفته می شود كه ظرف چند روز نور و ارتفاع آن به نحو قابل ملاحظه ای افزایش می یابد و سرانجام به نور مطلق بدل می شود. تصور می رود كه ستاره در آن حال قسمت اعظم پیكر خویش را از دست می دهد و در پایان این پدیده هرگز به حالت اول باز نمی گردد. م.[ شد و نوری شد كه جسمش را به نابودی كشید و از میان لبانش ساطع گشت.

 

آنچه گذشت، مرگ یك خدا بود و یا یك چیزی بسیار شبیه به آن. مگر نه این كه آن چهره ی غول آسا در شب های ساختگی سینما بر فراز ارادتمندان و فداییان خویش چون موجودی آسمانی می درخشید، موجودی كه هستیش مابین انسان و خدا بود؟ اگرچه خیلی معتقد بودند آن موجود بیشتر به آسمان نزدیك است تا به انسان، زیرا جبرئیل بیشتر دُوران بی نظیر هنرپیشگی خود را به تجسم بخشیدن به الهه های بی شمار و قدیسان شبه قاره ی هند گذرانیده و با اعتقادی خلل ناپذیر در فیلم هایی كه به سَبك مردم پسند معروف به "الهی" ساخته می شد شركت جُسته بود. جادوی شخصیت سینماییش چنان بود كه بی آن كه بی حرمتی و توهین انگاشته شود، از مرزهای میان ادیان و معتقدات مختلف می گذشت. وی با چهره ای به رنگ آبی در نقش كریشنا در میان گُپی gopis] در اساطیر هند به دوستان كریشنا گفته می شود. م.[ های زیباروی به همراه گاوهایی كه پستان های سنگین داشتند، فلوت به دست می رقصید و یا در آرامش كامل نشسته به زیر درخت ساختگی و فكسنی بودایی، در حالی كه كف های دستش را رو به آسمان گرفته بود، نقش گوتاما Gautama] نام بودا.[ در بحر تفكر فرو رفته، در رنج های بشر غور می كرد. جبرئیل اگر به ندرت از آسمان فرود می آمد نیز جای دوری نمی رفت و مثلاً در داستان كلاسیك اكبر و ییربال ]اشاره به اكبر شاه (۱۶۰۵- ۱۵۵۶) كه امپراتوری مغول را از افغانستان تا خلیج بنگال و از جنوب شرقی تا گجرات گسترش داد. م.[، در نقش مغول بزرگ و وزیر محیّلش ظاهر شد. بیش از پانزده سال بود كه او در برابر صدها میلیون مؤمن، آن هم در كشوری كه تا امروز نسبت جمعیت آن به یانش كمتر از سه به یك است، دلپذیرترین و آشناترین چهره ی‌ باریتعالی را عَرضه كرده بود. و چنین بود كه برای بسیاری از هوادارانش مرز میان بازیگر و نقش هایی كه ایفا می كرد از میان رفته بود.

 

خوب، هوادارانش چنین بودند اما جبرئیل خود چگونه بود؟

 

باید اذعان داشت كه در عالم واقعیت و زندگی روزمره هنگامی كه به اندازه ی طبیعی در میان مردم می زیست، به نحو اعجاب انگیزی بی جلال و شكوه و غیر ستاره ای به نظر می آمد. پلك های آویخته اش گاه حالتی بسیار خسته و از حال رفته به چهره اش می بخشید. بینیش اندكی درشت و لبان برجسته و گوشت آلودش نشان سُستی و نرمه های گوشش چون میوه های تازه رسیده ی درخت جك jack tree] درختی شبیه به درخت نان و بزرگتر از آن كه میوه ی آن بسیار بزرگ است و در برخی نقاط هند مصرف غذایی دارد. م.[ دراز و بی قواره بود. مجموعاً چهره ای بود بسیار غیر روحانی و كفرآمیز، چهره ای كاملاً شهوانی كه اخیراً در آن آثار بیماری مهلكش به چشم می خورد. اما به رغم ظاهر شهوانی و سُست عنصرش همین چهره به نحو جدایی ناپذیری با تقدس، كمال، فیض و وقار و خلاصه همه ی لاطایلات خدایی آمیخته بود. سلیقه ی مردم كه حساب و كتاب ندارد. در هر حال، موافق هستید كه برای چنین هنرپیشه ای (شاید هم برای هر هنرپیشه ای، حتی برای چمچا، ولی بیش از دیگران برای او)، مُدام اندیشیدن درباره ی ظهور و تجلی خدایان بر روی زمین، به ویژه خدایی چون ویشنو Vishnu] یكی از مهمترین خدایان دین هندو كه حافظ جهان و نظم آن به شمار می آید. ویشنو در وجود قهرمانانی چون راما (قهرمان حماسه ی‌ رامایا) و كریشنا (فیلسوف باگ ها و اكیتا) تجلی كرده است.[ با آن همه تجلی ها و هیأت های متفاوت، چندان شگفت آور نبود. تولدی دیگر: این هم یكی دیگر از لاطایلات خدایی است.

 

و یا این كه، اما باز، نه همیشه. آخر ممكن است تناسخ و حیات های نوین در این دنیا نیز صورت بگیرد. جبرئیل فرشته را پس از تولد اسماعیل نجم الدین نام نهادند. او در پونا [Poona] مستعمره ی انگلستان كه قدیم پیون راج ینش [Pune of Rajneesh] نامیده می شد و در ته مانده ی امپراتوری قرار داشت (پیون، وادادرا، مومبای [Pune, Vadodara, Mumbai]. این روزها حتی از شهرها هم نمی گذرند و بر آن ها نام های تئاتری می نهند.) او را چون كودكی كه در مراسم قربانی ابراهیم شركت داشت، اسماعیل نجم الدین، ستاره ی دین، نام نهاده بودند كه دست كمی از آن نام آسمانی كه بعدها برگزید نداشت.

 

مدت ها بعد، وقتی هواپیمای بُستان به چنگ هواپیماربایان افتاد و سرنشینان آن در سیر قهقهرایی كه از وحشت آینده ناشی می شد در گذشته و دریای خاطرات آن غوطه می خوردند، جبرئیل برای صلدین چمچا درد دل كرده و از جمله گفته بود كه انتخاب آن نام مستعار به خاطر قدرشناسی از مادر و زنده نگه داشتن یاد او بوده است. مادرش سال ها پیش مُرده بود. "مامی چی مین سپونو، ماموی خود خودم. فكر می كنی اول این جریانات فرشته بازی را شروع كرد؟ من فرشته ی اختصاصی او بودم. او مرا فرشته می خواند چون كه خیلی شیرین و خوشخو بودم. شاید باورت نشود، ولی من در بچگی بی آزار و حرف شنو بودم."

 

اما او در پونا نماند و در كودكی به بمبئی، آن شهر بی پدر و مادر، مهاجرت كرد. این اولین مهاجرتش بود. پدرش در میان تیم پایانی كه بعدها به تیم چرخ دار الهام بخشیدند، یعنی حاملین ناهار بمبئی كه در آنجا دَبِه والا [dabbawalla] نامیده می شدند،‌ مشغول به كار شد و اسماعیل فرشته نیز در سیزده سالگی همانجا شاگردی آغاز كرد.

 

جبرئیل گروگان، مسافر آ- آی- ۴۲۰، در نغمه های راپسودی گذشته فروغلطید و در حالی كه چمچا را با چشمانی درخشان می نگریست، حقه های سیستم رمز دوندگان را برایش بازگفت. صلیب شكسته ی سیاه، دایره ی سرخ، خط مایل و نقطه ی ‌زرد، راه بین خانه ها و ادارات، همه و همه به سرعت از ذهنش گذشت. آن سیستم عجیبی كه دو هزار دبه والا را قادر می ساخت هر روز بیشتر از صد هزار ظرف ناهار را تحویل بدهند. ولی آن علامت ها زبان سری ما بود.

 

بُستان برفراز لندن چرخی زد، هواپیماربایان تفنگ به دست میان راهروها پاس می دادند و چراغ سینما كه قبلاً فیلمی از والتر ماتیو [Walter Matthau]ی غمگین و گلدی هاون [Goldie Hawn]، زنی كه حضورش آسمانی و چشمگیر بود، به نمایش درآمده بود، ‌اكنون سایه هایی از نوستالژی گروگان ها تصویر می گشت و پُررنگ ترین تصویر از آن اسماعیل نجم الدین، این نوجوان لاغراندام، فرشته ی مامان با كلاه مدل گاندیش بود كه ناهار به دست به آن سوی شهر می دوید. دبه والای جوان به چالاكی از میان جمعیت می گذشت. او به این شرایط خو گرفته بود. فكرش را بكن سپونو، مجسم كن، سی، چهل ظرف كوچك ناهار روی سینی دراز چوبی روی سرت باشد و وقتی قطار محلی به ایستگاه می رسد، فقط یك دقیقه فرصت داری سوار یا پیاده بشوی و بعد دویدن در خیابان ها، تا آنجا كه نفست بگیرد یار، با كامیون ها، اتوبوس ها، موتورها و دوچرخه ها و چیزهای دیگر از همه طرف، یك، دو، یك، دو، ناهار، ناهار. دبه ها باید به موقع برسند و در موسم بارندگی، هنگامی كه قطار از كار افتاده، دویدن در كنار خط آهن، یا فرورفتن تا كمر در آب در یكی از خیابان های سیل گرفته. و از آن گذشته دستجاتی تشكیل شده بود كه از دبه ها دزدی می كردند. بله سالادبابا [Salad baba]، دسته های منظم و سازمان یافته ای هم بودند. آخر بمبئی شهر گرسنه ای است. چه بگویم عزیز. ولی ما از پسشان برمی آمدیم. ما همه جا حاضر و از همه چیز با خبر بودیم و دزدی نبود كه از برابر چشم و گوش ما قِسِر در برود. ما هرگز از پلیس كمك نگرفتیم و خودمان از خود محافظت می كردیم.

 

هنگام شب پدر و پسر خسته و كوفته به كلبه ی محقرشان در كنار فرودگاه سانتاكروز [Santacruz] بازمی گشتند و مادر وقتی اسماعیل را می دید كه پیكرش از انوار سبز و سرخ و زرد هواپیماهای جت در حال حركت روشن می شود، می گفت همین كه چشمش به او می افتد، انگار همه ی رؤیاهایش به خوبی تعبیر شده است. و این اولین نشانه ی چیزی غیرعادی در وجود جبرئیل بود. ظاهراً او از همان موقع قادر بود محرمانه ترین خواست های مردم را، بی آن كه از چگونگی آن بویی برده باشد، برآورده كند. پدرش، نجم الدین بزرگ، به ظاهر برای این علاقه ی زن به تنها پسرشان چندان اهمیتی قایل نبود. مثلاً او هرشب پاهای پسرش را مالش می داد،‌ در حالی كه پاهای پدر كمترین نصیبی از نوازش نمی گرفت. آخر وجود پسر بركت است و وظیفه ی‌ كسی كه از این بركت بی نصیب مانده این است كه شكرگزار باشد.

 

نعیمه نجم الدین درگذشت. اتوبوس زیرش گرفت و همه چیز یكباره تمام شد. جبرئیل هم در آنجا نبود كه دعایش را اجابت كند و زنده نگاهش دارد. ولی نه پدر و نه پسر هیچ از غم نگفتند. بلكه چنان كه رسم یا قراری در كار باشد، غم و غصه را در سكوت زیر كار اضافی دفن كردند. آن دو در مسابقه ای ناگفته درگیر شدند: این كه كدام یك بیشترین دبه ی ناهار را روی سرحمل می كند و كدام یك هر ماه تازه ترین قراردادها را می بندد و یا سریعتر می دود، گویی كار بیشتر نشانگر عشقی بزرگتر است. شب ها هنگامی كه اسماعیل نجم الدین گره رگ ها را می دید كه از زیر پوست گردن و شقیقه های پدر بیرون زده، خشم و رنجش دیرین وی را نسبت به خود درمی یافت و چنین بود كه اكنون باید به هر قیمت شده بر پسر پیروز می شد و مكان غصب شده ی خود را در قلب زنی كه مُرده بود باز می یافت. پسر جوان پس از پی بردن به انگیزه ی‌ درونی پدر از رقابت دست كشید، ولی آتش پدر همچنان شعله ور بود، به زودی ترقی كرد و از یك دونده ی‌ ساده به مقام مسؤول تشكیلاتی یا مُقدّم [muqaddam] رسید. جبرئیل كه به نوزده سالگی رسید، آقا نجم الدین به عضویت صنف دوندگان ناهار یا انجمن حاملان ناهار بمبئی درآمد و بیست ساله بود كه پدر را از دست داد. حمله ی قلبی او را در حال راه رفتن از پا در آورده بود. بابا صاحب مهاتر [Babasaheb Mhatre]، دبیر كل صنف گفته بود "آنقدر دوید تا مرد. بیچاره این نجم الدین حرامزاده. از زندگی تا مرگ دوید." اما فقط اسماعیل یتیم واقعیت را می دانست. سرانجام پدر آن راه دراز را آن گونه به سرعت دویده بود تا از مرزهای میان دو جهان عبور كند. چنان دویده بود تا از پوست و گوشت خود كنده شده به میان بازوان همسرش راه یابد و برای همیشه عظمت عشق خویش را به وی اثبات كند. بله، مهاجرین ترك این دیار را ترجیح می دهند.

 

دفتر باباصاحب مهاتر با دیوارهای آبی رنگش، پشت دری به رنگ سبز در طبقه ی بالای هزار توی بازار قرار داشت. وی مردی بود دهشت انگیز و فربه، بسان مجسمه های بودا كه از قدرتمندان شهر به حساب می آمد و دارای نیرویی سِحرآمیز بود كه به وی امكان می داد بی آن كه تغییر مكان دهد، در حالی كه در آرامش و سكون كامل در اتاقش می نشست، هرجا كه لازم بود حاضر باشد و هركسی را كه سرش به تنش می ارزید ملاقات كند. فردای روزی كه پدر اسماعیل برای دیدار نعیمه به آن سوی مرز دوید، باباصاحب جوان یتیم را به حضور احضار كرد: "خیلی غصه می خوری، ها؟" پاسخ با نگاهی به زمین دوخته آمد: متشكرم باباجی [Babaji]، حالم خوب است. باباصاحب مهاتر گفت: "خوب دیگر بس است. از امروز در منزل من زندگی خواهی كرد." اما آخر باباجی... "اما ندارد. قبلاً به خانم خبر داده ام. تمام." ببخشید باباجی، ولی آخر چطور، چرا؟ "گفتم كه، تمام."

 

كسی هرگز به جبرئیل فرشته نگفت چرا باباصاحب ناگهان به حال او رحم كرده و برآن شده بود تا وی را از دویدن بدون آینده در خیابان ها نجات دهد. ولی پس از چندی فكری به ذهنش رسید. خانم مهاتر زنی لاغر اندام بود. به طوری كه در كنار بدن گوشت آلود باباصاحب چون مدادی به نظر می رسید. ولی در عوض عشق مادری چنان در وی غلیان داشت كه می بایست از فرط عشق چون سیب زمینی چاق و گنده باشد. بابا كه به منزل می رسید، زن با دست خودش آبنبات در دهانش می گذاشت و شب ها جوان نورسیده صدای اعتراض دبیركل بزرگ بی. تی. اس. ا. را می شنید كه ولم كن زن، بگذار خودم لباسم را در بیاورم. سر صبحانه قاشق، قاشق مالت به دهان مهاتر می ریخت و قبل از رفتن، موهایش را برایش برس می كشید. آن دو فرزند نداشتند و نجم الدین جوان دریافت كه باباصاحب مایل بود او هم در كشیدن این بار شركت كند. ولی شگفت این بود كه بیگم با مرد جوان چون كودكان رفتار نكرده و وقتی صاحب به التماس افتاده بود كه آخر این مالت صاحب مُرده را به این پسر بده، در جواب گفته بود: "مگر نمی بینی؟ مرد گنده است. ما نباید او را مثل بچه لوس كنیم تا مردانه بار بیاید." آن وقت باباصاحب از جا در رفته بود: "پس آخر چرا این بلاها را سر من در می آوری زن؟" و خانم مهاتر زده بود زیر گریه: "ولی تو همه چیز منی، تو پدر و معشوق من و فرزند منی. تو سَروَر و طفل شیرخوار منی. اگر تو را از خودم برنجانم دیگر زندگی را نمی خواهم."

 

و بابا صاحب مهاتر شكست را پذیرفته و مالت را فرو داده بود.

 

وی مردی مهربان بود كه این خصوصیت را میان فحاشی و هیاهوی فراوانش پنهان می كرد، و برای دلداری جوان یتیم در دفتر آبی رنگ خود با وی از فلسفه ی تناسخ گفتگو می كرد. باباصاحب می خواست اسماعیل را متقاعد كند كه قرار است پدر و مادرش باردیگر به جایی از این جهان بازگردند. مگر این كه چنان پرهیزكارانه زبسته باشند كه به فیض نهایی نایل آمده و از بازگشت مجدد رهایی یافته باشند. بله، این مهاتر بود كه این قضایای بازگشت و تولدهای مجدد را در ذهن فرشته كاشته بود، و موضوع تنها این نبود، باباصاحب شیفته ی احضار ارواح بود و زمانی در مقام آماتور ارواح را ظاهر می كرد كه به پایه ی میز می زدند و یا لیوان می چرخاندند ولی اكنون با چاشنی ژست ها و اخم و اداهای تئاتری مناسب خطاب به اسماعیل می گفت: "ولی یك بار نزدیك بود از ترس جان از ماتحتم در برود، این بود كه ولش كردم."

 

و بعدها بنا كرده بود تعریف كردن كه یك بار لیوان به وسیله ی یكی از ارواح نیكی از هر جهت همكاری می كرد به حركت درآمده بود، روح مزبور چنان مهربان بود كه یك باره به سرم زد سؤالی بزرگ را با او مطرح نمایم. پرسیدم: "آیا خدا وجود دارد؟" و لیوان كه تا آن وقت چون موش از این سو به آن سوی میز می دوید، یك باره وسط میز ایستاد. دیگر كوچكترین تكانی نبود. پوف، تمام شد. خوب من هم گفتم اگر به آن جواب نمی دهی، لااقل به این یكی پاسخ بده: "آیا شیطان وجود دارد؟" و ناگهان بررروم! لیوان شروع به لرزیدن كرد. گوش هایت را بگیر. ابتدا آرام آرام بود و بعد سریعتر و سریعتر شد، انگار كه ژله ای، چیزی باشد. تا این كه پرید. وای بر من! از روی میز بالا پرید و یك وری پایین افتاد. گرومب! و شكست و هزار و یك تكه شد. می خواهی باور كن، می خواهی نكن، ولی من همانجا حساب كار خودم را كردم و در دل گفتم مهاتر، بهتر است در كاری كه از آن سر در نمی آوری دخالت نكنی.

 

این حكایت تأثیر عمیقی بر ذهن شنونده ی جوان گذاشت، چرا كه حتی پیش از مرگ مادرش به وجود جهانی ماوراء الطبیعی معتقد بود. گهگاه كه به اطراف خود می نگریست، به ویژه در گرمای بعدازظهر كه هوا چسبناك می شد، جهان معلوم و مكان های برجسته و ساكنان و اشیای آن چون كوه های یخی كه داغ كرده باشند در میان فضا بلند می شدند و او را به این فكر می انداختند كه همه چیز در زیر سطح كشدار هوا ادامه می یابد: آدم ها، اتومبیل ها، سگ ها، اعلان های سینمایی، درخت ها و... نه دهم واقعیت همه چیز از دیدگان او پنهان بود. آن وقت چشمانش را می بست و باز می گشود و پرده ی اوهام فرو می افتاد، اگرچه احساس آن هرگز تركش نكرده بود. او با اعتقاد به خداوند، فرشتگان و شیاطین و عفریت و جن چنان بزرگ شده و مأنوس بود كه برایش مثل كاری ها یا تیرهای برق واقعیت داشتند و تصور می كرد به دلیل نقصی در چشمانش است كه تاكنون روح ندیده. در عالم خیال عینك ساز جادویی را می دید كه عینكی با شیشه های سبزرنگ به او می فروشد كه معیوبی چشمش را برطرف می كند و از آن پس چشمانش توانایی دیدار دنیای افسانه ای را از میان هوای متراكم و كور كننده خواهد یافت.

 

او از مادرش نعیمه نجم الدین، قصه های بسیاری درباره ی پیغمبر شنیده بود. چه اهمیتی داشت كه شرح و بسط مادر گاه از واقعیت به دور می افتاد. اسماعیل به خود می گفت: "عجب مردی! كجا فرشته ای پیدا می شود كه نخواهد با او گفتگو كند؟" با این وجود، بعضی اوقات افكار كفرآمیز به ذهنش راه می یافت. مثلاً وقتی روی تخت سفری منزل مهاتر دراز كشیده بود، غفلتاً در عالم میان خواب و بیداری، بی اراده وضع كنونی خودش را با دُورانی از زندگی پیغمبر مقایسه می كرد. دُورانی كه پیغمبر یتیم و فقیر در اداره ی‌ امور تجارتی خدیجه كه بیوه زن ثروتمندی بود موفقیت چشمگیری به دست آورده و سرانجام او را به عقد ازدواج خود در آورده بود. همچنان كه به خواب می رفت، خودش را می دید كه روی تختی پوشیده از گل سرخ نشسته و در حالی كه سربند ساریش را با وقاری ساختگی تا چانه پایین می كشد، شرمگین و سفیهانه می خندد. در همان حال شوهر تازه اش، باباصاحب مهاتر دست محبت به سویش دراز كرده می خواهد پارچه را از روی صورتش كنار بزند تا چهره اش را در آینه ای كه روی پایش نهاده بود ببیند. رؤیای ازدواج با باباصاحب، یكباره بیدارش كرد. از خجالت داغ شده بود و از آن پس از این طبع هرزه اش كه چنان رؤیاهای وحشتناكی را می پرورد نگران و مشوش بود.

 

با این حال ایمان مذهبیش مثل چیزهای دیگر سرجای خود بود و یا چون بخشی از وجودش كه بیش از سایر بخش ها نیاز به توجه خاصی نداشت. هنگامی كه باباصاحب مهاتر وی را به منزل برد، به این اعتقاد پسر جوان كه در این دنیا تنها نیست و نیرویی مراقبت از وی را بر عهده دارد مُهر تأیید نهاده شد. بنابراین صبح تولد بیست و یك سالگیش كه باباصاحب به دفتر آبی رنگ دعوتش كرد و بی آن كه به اعتراض یا تقاضایش وقعی نهد، یك باره از منزل اخراجش كرد، چندان متعجب نشد.

 

مهاتر با چهره ای بشاش تاكید كرد: "تو اخراجی. فرض كن صندوقدار بهای ژتون هایت را پرداخته و دیگر طلبی نداری، اخراج."

 

"ولی عموجان."

 

"خفقان بگیر."

 

و آن وقت باباصاحب بزرگترین هدیه ی زندگیش را داد و گفت برایش از استودیوی افسانه ای فیلمساز مشهور، آقای دی دابلیو راما وقت ملاقاتی برای یك آزمایش سینمایی گرفته است و افزود: "این فقط برای حفظ ظاهر است. متوجه هستی كه. راما از دوستان صمیمی من است و قبلاً با او صحبت كرده ام. ابتدا یك نقش كوچك بازی می كنی و بعدش دیگر با خودت است. حالا دیگر برو و از پیش چشمم دور شو، از این قیافه های عاجزانه هم به خودت نگیر كه هیچ برازنده نیست."

 

"اما آخر عموجان."

 

"جوانی به زیبایی تو كه نباید مادام العمر ناهار روی سرش حمل كند. د برو دیگر. برو و یك هنرپیشه ی همجنس باز بشو! پنج دقیقه ی پیش اخراجت كردم."

 

"ولی عمو..."

 

"حرفم تمام شد. خدا را شكر كن كه این قدر خوش شانسی."

 

و او جبرئیل فرشته شد. ولی چهار سال در نقش های كوچك فیلم های سراسر زد و خورد كارآموزی كرد تا به ستارگی رسید ولی در آن مقام نیز چنان خونسرد و بی شتاب باقی ماند كه گویی می تواند آینده را پیش بینی كند. فقدان آشكار جاه طلبیش در این صنعت كه مطلقاً بر پایه ی خودخواهی و نفع پرستی می گردد، به وی چهره ای بیگانه می بخشید. دیگران تصور می كردند احمق یا مغرور است، یا این كه احمقی است كه دچار غرور شده. و در طول آن چهارسال كه چون صحاری بر آب و علف گذشت، لبان هیچ زنی را نبوسید.

 

بر پرده ی سینما در نقش بازنده، احمقی كه عاشق زیبارویی می شود و به خاطرش خطور نمی كند كه دختر هزار سال دیگر هم به او روی خوش نشان نخواهد داد، عموی بذله گو، خویشاوند فقیر، دیوانه ی ده، نوكر و یا دزد ناشی ظاهر می شد، بی آن كه در هیچ صحنه ی‌ عاشقانه ای شركت كند. زن ها در فیلم به او تُكِ پا یا كشیده می زدند و یا آزارش می دادند و به ریشش می خندیدند، ولی هرگز نگاه های عاشقانه و سینماییشان را بر وی نمی دوختند، برایش آواز نمی خواندند و دورش نمی رقصیدند. چنین صحنه هایی هرگز بر سلولوئید فیلم ضبط نشد. خارج از حرفه ی سینما،‌ در زندگی فردیش در آپارتمانی دو اتاقه و تقریباً خالی در نزدیكی استودیو می زیست. و مُدام می كوشید زن ها را برهنه مجسم كند. سرانجام، از آنجا كه می خواست ذهنش را از موضوع عشق و هوس منحرف كند، شروع به تحصیل كرد و رفته رفته همه چیز خوان و خود آموخته شد. اسطوره های یونانی و رومی حلول و دگرگونی، وُرود ژوپیتر ] Jupiter ژوپیتر خدای خدایان روم بود كه به شیوه های گوناگون ظاهر می شد و در هر قالب نعمتی ویژه ارزانی می داشت. در قالب الپسوس، چون زئوس خدای باران بود و در مقام لوستیوس خداوند نور و روز نیایش، در مقام پدر آسمان و هنگام برداشت محصول انگور ویتالیا نامیده می شد. م.[ بر زمین و حلول او به قالب های دیگر، پسری كه به كل مبدل شد، زن عنكبوتی و سیرس ] Circe در اساطیر یونان سیرس جادوگر، دختر هلیوس خدای آواز و پرس پری دریایی بود. وی انسان ها را به گرگ، شیر و خوك مبدل می كرد. هنگام اقامت ادیسه در جزیره اش، همراهان او را به خوك مبدل كرد، اما ادیسه او را وادار كرد آن ها را به حالت اول بازگرداند. م.[، همه چیز، از جمله تئوسوفی آنی بیزانت ] Annie Besant آنی بزانت (۱۹۳۳-۱۸۴۷)، بنیانگذار تئوسوفی در انگلستان متولد شد. او از مبارزین رفُرم اجتماعی و از رهبران استقلال هند بود. بزانت در سال های ۹۱ -۱۸۸۹تحت تأثیر مكتب تئوسوفی هلنا بلاواتسكی روسی الاصل قرار گرفت و به آن دكترین گرایید. این مكتب از دین هندو الهام پذیرفته است. وی بیشتر عمرش را در هندوستان گذرانید و پس از تغییر مذهب، مراقبت از جیدو كریشنامورت Jiddu Krishnamurt را كه تصور می كرد ناجی انسانیت است، بر عهده گرفت. آنی بزانت جامعه ی تئوسوفیست ها را در سال ۱۹۰۷ پایه گذاری كرد. م.[ و نظریه ی میدان متحد ] united field theory این نظریه كوششی بود تا تئوری كلی نسبیت به نیروهای الكترومانیه ی تیك و نیروهای میان ذرات هسته تعمیم یابد. بر اساس نظریه ی نسبیت، میدان جاذبه در قالب تغییر شكل چهار بعدی فضا- زمان مجدداً تثبیت می شود. نظریه ی میدان متحد كوشش دارد همین نقطه نظر را به سایر نیروهای ذكر شده تعمیم دهد. این نظریه در سال ۱۹۴۵ به وسیله ی انشتین پایه گذاری شد. م.[ و ماجرای آیه های شیطانی ] بر مبنای افسانه ی غرانیق، در سوره ی نجم، پس از آیات نوزدهم و بیستم (آیا دیدی لات و عزی را...)، شیطان در كلام وحی دوید و این دو آیه را علی رغم میل جبرئیل بر زبان پیغمبر جاری كرد (این ها كلنك ها یا بوتیماران بلند پروازند و امید به شفاعت آنان می رود.)م.[ در اوایل بعثت پیامبر و سیاست حرم محمد پس از مراجعت موفقیت آمیزش به مكه و سورآلیسم روزنامه ها كه در حكایت هایشان پروانه ها به دهان دختران جوان می پریدند تا بلیعده شوند و كودكانی كه بی چهره متولد می شدند و پسران جوانی كه زندگی های گذشته ی خود را با جزییات كامل در عالم رؤیا می دیدند، مثلاً در دژی طلایی كه پُر از سنگ های گرانبها بود، دیگر خدا! می داند جبرئیل ذهن خودش را با چه چیزهایی پُر می كرد. ولی در شب های بی خوابیش نمی توانست منكر شود كه وجودش از چیزی پُر شده است. چیزی بكر و دست نخورده كه نمی دانست چگونه می تواند به كارش ببرد. آن چیز عشق بود. در عالم رؤیا حضور زنان بی نهایت شیرین و جذاب، شكنجه اش می داد. از این رو ترجیح می داد بیدار بماند و با فشار آوردن به خود، بخشی از معلومات عمومیش را در ذهن تمرین كند. وی بدین وسیله احساس غم انگیزی را كه از ظرفیتی بس عظیم برای عشق و نیافتن هیچ كس بر روی زمین تا عشق خویش را نثارش كند، از خود دور می كرد.

 

با شروع فیلم های دینی همه چیز زیرورو شد. از وقتی كاربرد پورانا ] purana مجموعه ای از اساطیر، افسانه ها و شجره ها كه سینه به سینه نَقل شده و در تاریخ و منشاء آن اختلاف نظر وجود دارد. طبق سنت، هر پورانا، به پنج موضوع می پردازد كه عبارتند از خلقیت اولیه ی كاینات، خلقت ثانویه كه در پی نابودی های دوره ای به ظهور می رسد، شجره ی خدایان و قدیسین، دوره های طلایی و تاریخ سلسله های شاهان، پوراناها با مهابهاراتا و كتب قانون مرتبط می باشند. م.[ ها در فیلمسازی معمول گشت و فرمول گنجاندن مخلوط عادی آوازها، رقص ها، عموهای بذله گو و غیره در آن به موفقیت رسید، همه ی خدایان فرصت ستاره شدن به دست آوردند. هنگامی كه دی ? دابلیو راما برنامه ی تهیه ی فیلمی براساس داستان گانش Ganesh] از خدایان دین هندو كه دارای سری به شكل سر فیل می باشد. گانش پسر شیوا و پرواتی برطرف كننده ی موانع است و به همین خاطر در آغاز نیایش ها و یا كار یا تجارت از او نام می برند. م.[ را تدارك دید، هیچ یك از ستارگان بنام آن زمان حاضر نشدند در تمام طول فیلم با چهره ی پنهان شده در كله ی فیل ظاهر شوند. ولی جبرئیل بلافاصله پذیرفت و فیلم كامپاتی بابا چنان موفقیت آمیز بود كه یكباره او را به ستاره ای بزرگ مبدل كرد، هرچند موفقیتش با قیافه ی فیل با خرطوم دراز وگوش های پهنش به دست آمد. پس از بازی در شِش فیلم در نقش خدای فیل سر، به او اجازه دادند آن ماسك ضخیم و آویزان فیلی را بر دارد و به جایش دُمی دراز و پُرپَشم به خود بیاویزد تا در نقش هانومان، شاه میمون نما در یك سریال فیلم های پُرحادثه كه بیشتر به سریال های مبتذل تلویزیونی هنگ كنگی شباهت داشت تا به رامایانا ]رامایانا یكی از دو مجموعه ی بزرگ حماسی هند است. مجموعه ی دوم مهابهاراتا می باشد. رامایانا حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد به زبان سانسكریت سرود شده و در فُرم كنونی شامل ۲۴۰۰۰ بیت است. م.[، ظاهر شود. این سِری فیلم ها چنان با موفقیت روبرو شد كه از آن پس ژیگول های شهر در پارتی های آنچنانی كه دختران صومعه در آن شركت می جستند، دُم میمون به خود می آویختند.

 

پس از پایان هانومان، دیگر هیچ چیز جلودار جبرئیل نبود و پدیده ی‌ شگفت موفقیت ایمان وی را به فرشته ی محافظش دو چندان ساخته بود. اگرچه تأثیر اَسَفناك دیگری هم داشت.

 

 (انگار چاره ای نیست جز این كه پَته ی ركای بیچاره را روی آب بریزم).

 

جبرئیل پیش از این كه دُم مصنوعی را جایگزین ماسك فیل بكند، سخت مورد توجه زن ها قرار گرفته بود. جاذبه ی شهرتش چنان بود كه چند تن از خانم های جوان درخواست كرده بودند هنگام عشق بازی ماسك گانش را از روی سرش برندارد و او به خاطر احترام به شان آن رب النوع زیر بار نرفته بود. اما در آن دُوران او كه با معصومیت بسیار پرورش یافته بود هنوز تفاوت كمیت و كیفیت را نمی دانست و از این رو می خواست زمان از دست رفته را جبران كند و تعداد همخوابگانش چنان فراوان شد كه گاه قبل از این كه تركش كنند نامشان را از یاد می برد. او نه تنها به بدترین شكل زنباره شد، بلكه هنر پنهان كاری را نیز آموخت. زیرا مردی كه در نقش خدایان ظاهر می شود بایستی بی عیب و نقص باشد. وی چنان ماهرانه رسوایی ها و هرزه گردی هایش را پرده پوشی كرده بود كه رئیس قدیمی اش، باباصاحب مهاتر كه ده سال قبل دبه والای جوان را به جهان سینما كه آغشته به اوهام پول به جیب زدن و شهوات است،‌ فرستاده بود، هنگامی كه در بستر مرگ خفته بود، از او خواست كه برای اثبات مردیش هم كه شده ازدواج كند: "به خدا دیگر بس است اسماعیل آقا. آن وقتی كه گفتم برو همجنس باز بشو هرگز تصور نمی كردم حرفم را جدّی بگیری. درست است كه گفته اند احترام بزرگترها و حرف شنوی از آن ها واجب است، اما هرچیزی هم حدی دارد آقا." جبرئیل دست هایش را بالا گرفت و سوگند خورد كه به چنین ننگی آلوده نشود و هر وقت به دختر مناسب بربخورد حتماً با او ازدواج خواهد كرد. "منتظر چه هستی؟ الهه ی آسمانی؟ گرتا گاربو؟ گرسگلی؟ كی؟" و با سرفه خون بالا آورد ولی جبرئیل وی را با لبخندی معمایی ترك گفت به طوری كه پیرمرد بی آن كه خاطرش آسوده شود از دنیا رفت.

 

گردباد سكس كه جبرئیل را گرفتار كرده بود موجب شد بالاترین استعداد وی چنان عمیق به خوابرود كه نزدیك بود برای همیشه نابود گردد. و آن استعداد عاشق شدن بود، عشق واقعی، عمیق و بی مانع، آن موهبت نادر و ظریفی كه هرگز در عرصه اش توفیقی نیافته بود. تا وقتی بیمار شد چنان مشغول بود كه تشویش ناشی از اشتیاق به عشق را كه درگذشته دچارش می شد و چون چاقوی جادوگران در درونش می پیچید، به كلی فراموش كرده بود. اكنون در پایان هر شبِ پُرژیمناستیك به خوابی راحت فرو می رفت، گویی زنان رؤیایی هرگز شكنجه اش نداده بودند و یا در آرزوی دلدادگی مشوش نگشته بود.

 

ركا مرچنت همین كه از میان ابرها پدیدار شد گفت: "مشكل تو این است كه همیشه همه تو را بخشیده اند. خدا می داند چطور مُدام قِسِر در می رفتی. اگر آدم هم می كشتی كسی ترا تقصیر كار نمی دانست. تو هرگز مسؤول اعمالی كه مرتكب شدی شناخته نشدی." جای بحث نبود. ركا فریاد زد: "موهبت خداوندی است، نه؟ خیلی از خودت متشكری، ای آدمی كه از پایین شهر آمدی و خدا می داند چه مرض هایی با خودت آوردی."

 

ولی آن روزها جبرئیل تصور می كرد زنان چنینند و آنان چون ظرفند و تو خودت را در آن جاری می كنی. وقتی تركشان می گفت، با درك این كه حكم طبیعتش این است، گذشت می كردند. بله واقعیت این بود كه زن ها او را به این خاطر كه تركشان گفته، مقصر نمی شمردند و هزار و یك بی فكریش را می بخشیدند. ركا از میان ابرها پرسید، چند بار عامل سقط جنین شده ای؟ دل چند زن را شكسته ای؟ در تمام آن سال ها،‌ هرچند از سخاوت زن ها بهره مند می شد، ولی قربانی آن نیز گشته بود،‌ چرا كه بخشایش آنان عمیقترین و شیرینترین فساد را در او به بار می آورد. پرورش این تصور كه كار خلافی مرتكب نمی شد.

 

ركا: وقتی او آپارتمان طبقه ی بالای ویلاهای اِوِرِست را خرید، وارد زندگیش شد و به خاطر همسایگی و از آنجا كه پیشه اش تجارت بود قالی ها و اشیای عتیقه اش را به وی نشان بدهد. همسرش در یك كنفرانس جهانی سازندگان بولبرینگ در گوتنبرگِ سوئد شركت كرده بود و در غیاب او بود كه جبرئیل را به آپارتمانش دعوت كرده بود. آپارتمانی با سنگ های مشبك جی سلمار [Jaisalmer]، نرده های چوبی قصرهای كرالان [Keralan] و چهارتری [chhatri] با گنبد دُوران مغول كه به وان حمام مجهز به دستگاه تولید موج مبدل شده بود. ] whirlpool bath آب مُدام با فشار از طریق مكانیسمی با فشار از مخزن مخصوص وارد وان شده از طرف دیگر خارج می شود و احساس موج را به وجود می آورد.[ ركا در حالی كه شامپانی فرانسوی برایش می ریخت به دیوارهای مرمری تكیه داده و رگه های سرد سنگ را بر پشت خود احساس می كرد. همین كه جبرئیل شامپانی را به لب برد به طعنه گفت: "خدایان كه نوشابه های الكی نمی نوشند." جبرئیل در جواب آنچه را كه از یكی از مصاحبه های آقاخان به یادش مانده بود تكرار كرد: می دانی، من فقط ظاهراً شامپانی می نوشم، چون به محض این كه به لبانم برسد به آب تبدیل می شود. از آن پس طولی نكشید كه در میان بازوانش لبانش را لمس می كرد، اما وقتی فرزندانش همراه خدمتكار از مدرسه رسیدند، به بهترین شكلی تجدید آرایش كرد، لباس پوشید با جبرئیل در سالن نشسته بود و اسرار تجارت فرش را برملا می كرد و معترف بود كه مفهوم حقیقی "ابریشم هنری"، همان ابریشم مصنوعی است و این كه بهتر است جبرئیل گول بُروشورش را نخورد كه در آن طرز تهیه ی پشم نوعی قالی به نحو دلپذیری شرح داده شده. نوشته بودند دلیل لطافت قالی این است كه پشم آن از گلوی بَره تهیه می شود، در حالی كه آن پشم چندان مرغوب نیست. تبلیغات است دیگر، چه می توان كرد.

 

جبرئیل نه عاشقش بود و نه وفادار. همیشه تاریخ تولدش را فراموش می كرد و در نامناسبترین مواقع در حضور میهمانان شوهرش كه از دنیای بول- برینگ آمده بودند به دیدارش می شتافت. و با این همه مثل همیشه بخشیده می شد. ولی ركا با دیگران فرق داشت و چون موشی ساكت او را نمی بخشید. دیوانه وار شكایت می كرد، پدرش را در می آورد، او را حرامزاده و هزار چیز بدتر از آن می خواند، نفرینش می كرد، فریاد زنان بیرونش می انداخت و حتی گاه كار را به اِفراط می كشاند و به او گناه زنا با خواهری را كه هرگز نداشت، نسبت می داد. ركا هیچ كاری را ناكرده نمی گذاشت، به او اتهام می زد كه آدمی سطحی است و به پرده ی سینما می ماند، ولی در پایان باز هم او را می بخشید. هرچه باداباد، می گذاشت دكمه ی بلوزش را باز كند. اما جبرئیل نیز توان مقاومت در مقابل بخشایش اپرایی ركا مرچنت را نداشت. به خصوص در آن وضع كه زن به شوهرش، شاه بول- برینگ، همان كه جبرئیل وجودش را نایده می گرفت و گفته های زننده اش را مردانه تحمل می كرد، وفادار نبود. بنابراین در حالی كه بخشایش زنان دیگر كوچكترین تأثیری بر وی نمی گذاشت و به محض شنیدن فراموش می كرد،‌ مُدام نزد ركا باز می آمد تا دشنام هایش را بشنود و سپس به شیوه ی مألوفی كه تنها او می دانست، دلداری یابد.

 

آن وقت یك مرتبه چنان بیمار شد كه با مرگ فاصله ای نداشت.

 

در كانیا كوماری [Kanya Kumari]، بالای آسیا مشغول بازی در فیلمی بود. بنا بود صحنه ای پُرزدوخورد در دماغه ی كمورون [Cape Comorin]، آنجا كه گویی سه اقیانوس با یكدیگر درآمیخته اند، تهیه شود. سه دسته موج از غرب و شرق و جنوب می غلطیدند و پیش می آمد و درست در جایی كه دست های خیس هنرپیشه ها ضربه می زدند، به یكدیگر برمی خوردند. در این دكور، در بهترین زمان بندی مشتی به چانه ی جبرئیل خورد و درجا نقش زمین شد و به میان آب های خشمگین افتاد، ولی دیگر برنخاست. ابتدا همه ی تقصیرها به گردن اوستاس براون [Eustace Brown] انگلیسی غول آسایی كه بدل بازی می كرد و مشت را زده بود افتاد. اوستاس به شدت اعتراض كرد. مگر او همان نبود كه مقابل جناب ان- تی- رامارائو [N. T. Rama Rao] در بسیاری از فیلم های مذهبی بازی كرده بود؟ مگر این هنر را به حد كمال نرسانده بود كه ضمن زدوخورد پیرمرد را نیازارد و در عین حال ظاهر را حفظ كند؟ آیا هرگز از این كه رامارائو محكم مشت می زد شكایتی كرده بود؟ همیشه در پایان اوستاس از مشت های پیرمرد سیاه و كبود می شد، آن هم پیرمردی كه می شد راحت او را با نان تست خورد و یك لقمه ی چپ كرد، ولی حتی یك بار، بله یك بار هم عصبانی نشد و پرخاش نكرده بود. خوب پس چطور كسی به خودش اجازه می داد فكر كند كه او جبرئیل فناناپذیر را از پا در آورده است؟ با این همه اخراجش كردند و پلیس محض احتیاط یك راست به زندانش فرستاد.

 

ولی جبرئیل در اثر خوردن مشت از حال نرفته بود. پس از این كه هواپیمای جت نیروی هوایی، كه به همین مناسبت فرا خوانده شده بود، ستاره را به بیمارستان بریج كندی بمبئی رسانید، انواع و اقسام آزمایش ها تقریباً چیزی نشان نداد و جبرئیل همچنان بی هوش میان مرگ و زندگی دست و پا می زد و فشار خونش از پانزده همیشگی كه طبیعی بود به میزان كشنده ی چهار و دو دهم هم رسیده بود. سرانجام سخنگوی بیمارستان در حالی روی پله های سفید و پت و پهن ساختمان بریج كندی ایستاده بود، خطاب به روزنامه نگاران سراسر كشور گفت: "واقعاً بیماری عجیب و اسرارآمیزی است. می توان گفت كار خدا است."

 

جبرئیل فرشته بی هیچ دلیل روشنی خونریزی داخلی كرده بود، چنان كه رفته رفته جان خود را همراه با خونی كه زیر پوستش دفع می شد از دست می داد. كار به جایی رسید كه خون از مقعد و احلیلش بیرون می زد و به نظر می آمد هر دَم چون سیل از چشم و گوش و بینیش خون فوران خواهد كرد. خونریزی هفت روز ادامه داشت و مُدام خون تزریق می كردند و كلیه ی داروهای انعقاد خون را كه در عالم پزشكی موجود است، از جمله نوعی مرگ موش غلیظ شده را به وی تزریق كرده بودند و اگرچه مداوا اندك بهبودی حاشیه ای به دنبال داشت، پزشكان كم كم از او دست شستند.

 

همه ی هندوستان كنار تخت جبرئیل حاضر بود. اخبار مربوط به وضع مزاجیش از همه ی ایستگاه های رادیویی شنیده می شد و در اخبار ساعت به ساعت تلویزیون ملی مورد بحث قرار می گرفت. جماعتی كه در خیابان واردن گِرد می آمد چنان كثیر بود كه پلیس ناچار شد آن ها را با گاز اشك آور پراكنده كند. اگرچه استفاده از گاز اشك آور برای نیم میلیون عزادارانی كه گریه و زاری می كردند مسخره آمیز بود. خانم نخست وزیر قرارهای ملاقات خود را به هم زد و به دیدارش شتافت و پسرش كه خلبان بود، در اتاق فرشته نشسته و دست او را در دست گرفته بود. ملّت بیمناك بود، زیرا اگر خداوند جبرئیل، مشهورترین فردی كه روح الهی در جسمش حلول كرده بود را چنین كیفر می داد، برای بقیه ی مردم چه مجازاتی در نظر گرفته بود؟ اگر جبرئیل به دیار مُردگان می شتافت، فاصله ی هندوستان با آن دیار چقدر بود؟ در مساجد و معابد كشور خیل عظیم مردم به دعا می شتافتند، نه تنها برای زندگی و سلامتی هنرپیشه ی رو به مرگ، بلكه برای آینده، برای خودشان.

 

چه كسی در بیمارستان به ملاقات جبرئیل نرفت؟ هرگز نامه ای ننوشت، تلفن نزد، گل یا غذاهای خوش طعم خانگی نفرستاد؟ هنگامی كه بسیاری از عاشقان با بی شرمی كارت یا نوشته می فرستادند و برایش آرزوی سلامتی می كردند، آن كه او را بیش از همه كس دوست می داشت، بیش از پیش در خود فرو رفت، اما شوهر بول- برینگش باز هم سوء ظن نبرد. ركا مرچنت قلبش را درون آهن محبوس كرده حركات روزمره زندگی را انجام می داد. با فرزندانش بازی و با شوهر درد دل می كرد و به وقت لزوم نقش كدبانو را می گرفت. ولی هرگز حتی یك بار هم سرمای روح ویران خود را برملا نكرد.

 

ولی او بهبود یافت.

 

آن هم بهبودی ای كه مانند خود بیماری مرموز بود و به همان اندازه سریع و ناگهانی رخ داد. به طوری كه كاركنان بیمارستان و روزنامه نگاران و دوستان معتقد بودند این فقط كار خداست. یك روز را تعطیل عمومی اعلام كردند و در شمال و جنوب كشور مراسم آتش بازی برپا شد. ولی وقتی جبرئیل فرشته سلامت خود را باز یافت، به زودی آشكار شد كه تغییر كرده است. آن هم تغییری شگفت انگیز. او ایمانش را از دست داده بود.

 

روزی كه از بیمارستان مرخص شد، با اسكورت مخصوص پلیس از میان جماعت عظیمی كه می خواست رهایی خود را از چنگال مرگ جشن بگیرد، عبور كرده سوار مرسدس بنزش شد و به شوفر گفت همه شان را قال بگذارد و از دستشان بگریزد. این كار هفت ساعت و پنجاه و یك دقیقه طول كشید و در پایان مانورهای راننده جبرئیل فكرهایش را كرده و می دانست چه باید بكند. مقابل تاج هتل از اتومبیل خارج شد و بی آن كه به چپ و راست نگاهی بیندازد، یك راست به سوی ناهارخوری بزرگ آن رفت. میز بوفه از سنگینی غذاهای ممنوعی كه رویش انباشته بود می نالید و جبرئیل بشقابش را از همه ی آن خوراكی ها،‌ از سوسیس خوك ویلتشایر [Wiltshire] گرفته تا ژامبون دودی یورك [York] و قطعه های بیكن كه معلوم نبود مال كجاست، همراه با بیفتكی كه نام آن را در منوی "لاطایلات بی ایمانی" نوشته بودند و پای خوك "غیر مذهبی" پُر كرد. سپس در حالی كه در میان سالن ایستاده بود و عكاسان از هر گوشه و كناری سر برمی آوردند، با شتاب تمام شروع به خوردن كرد. تكه های گوشت خوك مُرده را چنان سریع در دهان می انباشت كه خُرده ریزهای بیكن از گوشه ی دهانش بیرون می زد.

 

وقتی بیمار بود، به محض این كه به هوش می آمد، دَم به دَم و ثانیه به ثانیه خداوند را می خواند. یا الله، این خدمتگزار را كه خون از تنش می رود تنها نگذار. ای خدایی كه تا به حال از من محافظت كرده ای، مرا در این وضع ترك نكن. یا الله، اشاره ای بكن، فقط یك اشاره ی كوچك تا بدانم لطفت هنوز شامل حال من است، تا توان گلاویز شدن با این بیماری را بیابم. ای خداوند بخشنده ی مهربان، در این هنگام نیاز، این سخت ترین نیاز، با من باش. آن وقت به فكرش رسید كه انگار مجازات می شود و این فكر تا مدتی به او توان تحمل درد را بخشید، اما چندی نگذشت كه خشمگین شد. با واژه های بر زبان نیامده درخواست كرد، خدایا بس است. من كه كسی را نكشته ام چرا باید بمیرم؟ آیا تو انتقامی یا عشقی؟ خشمی كه نسبت به خدا گرفته بود، یك روزش را كفاف داد و روز بعد برطرف شد، خلاء و تنهایی وحشت انگیزی جایگزین خشمش شد و بیش از هر زمان در زندگیش احساس حماقت كرده و خطاب به خلاء به التماس افتاد. یا الله، از تو می خواهم كه وجود داشته باشی. فقط وجود داشته باش. ولی هیچ احساسی به او دست نداد، مطلقاً هیچ. سرانجام روزی رسید كه فهمید دیگر به این كه چیزی برای احساس كردن وجود داشته باشد نیازی ندارد. در همان روز دیگرگونی بود كه بیماری تغییر جهت داد و بهبودیش آغاز شد. و از آنجا كه می خواست به خودش ثابت كند كه خدایی وجود ندارد، حالا در ناهارخوری مشهورترین هتل شهر ایستاده، گوشت خوك از سر و صورتش فرو می ریخت.

 

نگاهش را از بشقاب برگرفت و زنی را دید كه تماشایش می كرد. رنگ موهای طلاییش چنان روشن بود كه به سفیدی می زد و پوستش روشنی و شفافیت یخ كوهستان ها را داشت. زن به رویش خندید و سرش را گرداند.

 

در حالی كه تكه های سوسیس از گوشه های دهانش بیرون می ریخت،‌ فریاد زد: "مگر متوجه نیستی؟ مجازات ناگهان وجود ندارد. مسأله این است."

 

زن باز آمد، روبرویش ایستاد و گفت: "شما زنده هستید. شما زندگی را بازیافته اید. مسأله این است."

 

جبرئیل به ركا گفت: به محض این كه رو گرداند و دور شد، عاشقش شدم. اله لویا كُن [Alleluia Cone]، كوهنورد فاتح اِوِرِست، بلوند، یهودی و ملكه ی یخ. دعوتش این بود: "اگر راست می گویی تمام زندگیت را تغییر بده. برای همین است كه آن را بازیافته ای." و من نتوانستم مقاومت كنم.

 

ركا با لحنی متملق گفت: "تو هم با آن تناسخ آشغالت. چه چرندیاتی توی كلّه ات است. از بیمارستان مرخص می شوی، از چنگال مرگ می گریزی و به سرت می زند. پسرك دیوانه. فوری باید یك كار خلاف بكنی و درست در همان لحظه زنك حاضر می شود. انگار جادویی در كار باشد. آن بلونده را می گویم. تصور نكن تو را نشناخته ام جیبو. خوب حالا چی؟ باز می خواهی ببخشمت؟"

 

گفت نه. احتیاجی نیست و در حالی كه ركا روی زمین نشسته سر به زیر افكنده بود، آپارتمانش را ترك گفت و دیگر به آن بازنگشت.

 

سه روز پس از آن كه جبرئیل با دهان پُر از گوشت نجس وی را ملاقات كرد، الی با هواپیما كشور را ترك گفت. سه روز در ماورای زمان، پشت علامت "لطفاً مزاحم نشوید" كه به دستگیره ی در آویخته بود. ولی سرانجام نتیجه گرفتند كه جهان واقعیت دارد،‌ آنچه امكان دارد ممكن و آنچه امكان ندارد غیر ممكن. ملاقاتی كوتاه، كشتی هایی كه می گذرند، عشق در سالن ترانزیت. با رفتن او جبرئیل استراحت كرد و كوشید به دعوتش گوش فرا ندهد و تصمیم گرفت زندگیش را به حال عادی بازگرداند. از دست دادن ایمان به این مفهوم نبود كه به كار سینماییش ادامه ندهد. علی رغم جنجالی كه عكس های ژامبون خوردنش به بار آورده بود- و این دومین جنجالی بود كه نام وی را می آلود- قرارداد بازی در چند فیلم را امضا كرد و كارش را از سر گرفت.

 

و آن وقت یك روز صبح صندلی چرخ دار خالی ماند. او رفته بود. مسافری ریشو به نام اسماعیل نجم الدین به هواپیمای آ- آی- ۴۲۰ به مقصد لندن سوار شد. هواپیمای ۷۴۷ را با الهام از یكی از باغ های بهشت، نه گلستان،‌ بلكه بوستان نامیده بودند. مدت ها بعد جبرئیل فرشته به صلدین چمچا گفت: "نخست باید بمیری. من را كه می بینی تا نیمه راه رفته و نیمه جان شده ام. اما این كار را دو بار انجام داده ام. یك بار در بیمارستان و بار دوم در هواپیما و جمع كه بزنی درست در می آید. و حالا سپونو، ‌دوست عزیز، منی كه اینجا در ولایت، در خود لندن مقابلت ایستاده ام، مردی هستم با حیاتی تازه یافته، مردی نو با حیاتی نو. و سپونو این خوب نیست لامصب؟"

 

چرا هندوستان را ترك كرد؟

 

به خاطر آن زن و دعوتش. به خاطر تازگی و آن حالت تشدید و وحشیانه ی با هم بودنشان و سختی و ثبات چیزی ناممكن كه برای واقعیتش پافشاری كرد.

 

 و شاید هم از این رو كه پس از خوردن گوشت خوك مكافات شروع شد. مكافاتی شبانه، كیفری از جنس رؤیا.

 

 

 

۳

 

 

 

وقتی هواپیما به مقصد لندن به هوا برخاست، مرد باریك اندام چهل ساله ای كه در قسمت غیرسیگاری ها كنار پنجره نشسته بود، با كمك حیله ی جادویی در هم پیچیدن دو انگشت هر دست و گرداندن دو شستش، حین تماشای شهر زادگاهش كه چون پوست كهنه ی مار كنده می شد، لحظه ای چند خود را طوری آزاد گذاشت كه نشانه های آسودگی خاطر بر چهره اش نقش بست. چهره ای با نوعی زیبایی تلخ و اَشرافی، با دهانی گشاد و لبانی برجسته كه گوشه های آن چون ماهی توربوتی [turbot] كه به نفرت آمده باشد به سمت پایین برگشته و ابروان باریك كمانی بالای چشمانی كه با نوعی تحقیر گوش به زنگ به دنیا می نگریست. آقای صلدین چمچا این چهره را با دقت تمام ساخته بود- چند سالی وقت گرفته بود تا درست آنطور كه می خواست بشود- و حالا چند سال بود كه به سادگی آن را سیمای خود می شمرد و به راستی به یاد نداشت قبلاً چه شكلی بوده است. از آن گذشته، برای خودش صدایی نیز ساخته بود كه با سیما جور در می آمد. صدایی كه حروف صدادار را با سُستی و تقریباً بی حالی و بالعكس، حروف بی صدا را به تندی و بُریده بُریده ادا می كرد و از این رو تضادی تشویق آمیز به همراه داشت. به شهر زادگاهش كه برای اولین بار بعد از پانزده سال صورت می گرفت. (و باید اضافه كنم كه زمان دوری چمچا از زادگاهش دقیقاً با دُوران ستارگی سینمای جبرئیل فرشته برابری می كرد)، وضع به طور غریب و نگران كننده ای دگرگون شده بود. بدبختانه انگار بلایی برسر صدایش آمده بود و خود چهره هم دیگر آنطور كه شاید و باید نبود. چمچا با اندكی شرمساری و این امید كه دیگر مسافران آخرین بازمانده ی خرافاتش را ندیده باشند، انگشتان دست را راحت گذاشت و چشمانش را بست و در حالی كه از وحشت لرزه ی خفیفی به اندامش افتاده بود به خاطر آورد كه مشكل صدایش چند هفته ی قبل حین سفر به شرق آغاز شده بود. در حالی كه هواپیما برفراز ماسه های صحاری خلیج فارس پرواز می كرد، سُست و بی حال به خواب رفته و در عالم رؤیا بیگانه ای عجیب به سراغش آمده بود. مردی پوست شیشه ای كه بند انگشتانش را اندوهناك به غشایی كه سراسر بدنش را پوشانده بود می كوفت و به التماس از صلدین كمك می خواست تا از زندان پوستش رها شود. چمچا سنگی برداشت و شروع به شكستن شیشه كرد. بلافاصله شبكه ای خونین از سطح تَرَك خورده ی بدن مرد بیگانه بیرون زد و وقتی چمچا كوشید تكه های شیشه ی شكسته را از بدنش جدا كند، مرد شروع به فریاد زدن كرد. آخرین تكه های گوشت بدنش همراه شیشه كنده می شد. در این هنگام یكی از مهمانداران با میهمان نوازی بی رحمانه ی قوم و قبیله اش، روی چمچای خفته خم شد و پرسید: چیزی میل دارید آقا؟ نوشیدنی؟ و صلدین كه از عالم خواب بیرون می آمد لحن كلام خود را به وضع غیر قابل توضیحی دگرگون یافت. او دوباره با همان لهجه ی قدیمی بمبئیش كه با آن همه سعی و كوشش (آن هم از مدت ها پیش) از خود دور كرده بود، به سخن آمد و گفت: "آج. ها؟ منظورتان چیه؟ مشروب الكی یا نوشابه؟" و وقتی مهماندار به او اطمینان بخشید كه هرچه میل دارید آقا، همه ی‌ مشروبات مجانی اند، بار دیگر صدای خیانتكار خود را شنید: " خوب باشه بی بی. فقط یك ویسكی سودا بده."

 

خیلی ناغافل بود یكباره تكان خورده، كاملاً بیدار شده، بی آن كه به ویسكی و پسته ی شام التفاتی كند راست روی صندلیش نشست. چگونه گذشته در قالب این تغییر مسخره آمیز در ادای حروف صدادار و واژه ها سر در آورده بود؟ آیا مفهومش این بود كه از این به بعد به موهایش روغن نارگیل می مالید یا این كه بینی را میان شست و انگشت سبابه می گرفت و محكم فین می كرد تا خلط لزج و خاكستری از آن فواره بزند؟ آیا به خیل هواداران پَروپا قرص كشتی حرفه ای می پیوست؟ دیگر كدام تحقیر شیطانی انتظارش را می كشید؟ باید قبلاً به این فكر می افتاد كه بازگشت به زادگاهش پس از این همه سال اشتباه محض است. چنین بازگشتی چیزی جز سیر قهقرایی نمی توانست باشد. این سفر با طبیعت همخوانی نداشت. انكار زمان و قیام علیه تاریخ بود و از همان ابتدا مثل روز روشن بود كه چیزی جز فاجعه به بار نمی آورد.

 

هنگامی كه تپش خفیفی را در ناحیه ی قلبش احساس كرد با خود گفت، انگار امروز خودم نیستم. ولی بلافاصله افزود، اما مفهوم این حرف روشن نیست. هر چه باشد به قول فردریك، آن هنرپیشه ی بزرگ در فیلم les acteurs ne sont ]فرزندان بهشت- فیلمی كه در زمان جنگ دوم ساخته شد.[ ] Les Enfantsفردریك لومر یكی از شخصیت های داستان فیلم است. م.[ كه می گفت: du Paradis pas des gens ]هنرپیشگان مردمان عادی نیستند. م.[ ماسك روی ماسك، تا این كه ناگهان به جمجمه ی برهنه می رسی.

 

چراغ اخطار بستن كمربندها روشن شد. صدای كاپیتان هشدار داد كه هوا متلاطم خواهد بود و هواپیما در چاه های هوایی شروع به بالا پایین رفتن كرد. صحرا به زیر پا در یك طرف دیده می شد و كارگر مهاجری كه در قطر سوار شده بود رادیوی ترانزیستوری عظیمش را محكم در بغل گرفته بالا می آورد. چمچا دید كه كارگر كمربندش را نبسته است، به خود آمد و صدایش را با تكبرآمیزترین لهجه ی انگلیسیش كوك كرد و گفت: "نگاه كن ببینم. چرا...؟" و به كمربند اشاره كرد. ولی مرد در میان دو استفراغ داخل پاكتی كه صلدین به موقع به دستش داده بود سرش را به علامت منفی تكان داده شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد: "برای چه صاحب؟ اگر الله بخواهد من بمیرم كه خواهم مرد و اگر هم نخواهد بمیرم، حتماً زنده می مانم. پس احتیاط به چه درد می خورد؟" صلدین چمچا در حالی كه درون صندلیش فرو می رفت در دل ناسزا گفت:

 

هندوستان به درك واصل شو. برو به جهنم. من مدت ها پیش از چنگالت گریختم. دیگر نمی توانی چنگك هایت را به درونم بیاندازی و مرا نزد خودت بكشانی.

 

یكی بود، یكی نبود- همانطور كه قصه های قدیمی را آغاز می كردند، هم بود و هم نبود. این وقایعی كه در اینجا تعریف می كنیم، هم رخ داده و هم رخ نداده. پس شاید و شاید هم نه.

 

پسری ده ساله از محله ی اسكاندال پوینت بمبئی، كیف پولی را در خیابانشان پیدا كرد. او از مدرسه به منزل باز می گشت و تازه از اتوبوس مدرسه پیاده شده بود. در اتوبوس مجبور بود در میان ازدحام و فشار بدن های عرق كرده و چسبناك پسرهای شورت پوشیده بنشیند و از سر و صدایشان گوش هایش زنگ بزند، و از آنجا كه حتی آن روزها هم از خشونت، ضربه های آرنج و عرق بدن بیگانگان گریزان بود، از آن سفر دور و دراز و پُردست انداز، اندكی به سرگیجه افتاده بود.

 

بااین همه وقتی چشمش به كیف پول چرمی سیاه افتاد كه كنار پایش بر زمین افتاده بود، سرگیجه اش از بین رفت و هیجانزده با سرعت تمام خم شد و كیف را قاپید، باز كرد و با شادی فراوان دید كه پُر از اسكناس است. آن هم نه فقط روپیه، بلكه پول واقعی، پولی كه می شد در بازار سیاه و صرافی های بین المللی عوض كرد. بله، كیف پُر از پوند استرلینگ بود! پوند استرلینگ كه از خود لندن، از آن كشور افسانه ای كه ولایتش می گفتند و آن سوی آب های سیاه دوردست قرار داشت، آمده بود. گیج از دیدن آن دسته ی قطور اسكناس خارجی، نگاهی به دُور و برش انداخت تا مطمئن بشود كسی او را ندیده است، و یك آن گویی رنگین كمانی از بهشت او را در بر گرفت. رنگین كمانی چون نفس فرشتگان و یا دعایی برآورده شده كه درست در نقطه ای كه او ایستاده بود به پایان می رسید. انگشتانش در حالی كه درون كیف به سوی اندوخته ی اسكناس پیش می رفتند، می لرزیدند.

 

"بده ببینم." در سنین بالاتر به نظرش آمده بود كه پدرش در سراسر دُوران كودكی جاسوسیش را می كرد و تمام حركاتش را زیر نظر داشته است. چنگیز چمچاوالا كه مردی درشت هیكل، ثروتمند و صاحب مقام بود، با آن پیكر غول آسایش چنان نرم و سبك حركت می كرد كه ناگهان پشت پسرك سر می رسید و مثل موی دماغ هر كاری را خراب می كرد. او به این كار عادت داشت. هنگام شب ناگهان ملافه را از روی صلاح الدین می كشید و احلیل شرم آورش را در مشت سرخش برملا می كرد. به علاوه علی رغم بوی گند مواد شیمیایی و كود كه همیشه از او برمی خاست، زیرا پدر صلاح الدین بزرگترین تولیدكننده ی اسپری ها و مایعات كشاورزی و كود شیمیایی بود، بوی پول را از یك صد و یك مایلی استشمام می كرد. چنگیز چمچا، آن مرد بشردوست، زن دوست و اهل لاس و تفریح، آن افسانه ی زنده، نور هادی جنبش ملی، از كنار در باغ خانه اش بیرون پریده بود تا كیف پول باد كرده را از میان دست های ناكام پسرش بقاپد. نصیحت كنان گفت: "نه جانم، تو نباید از خیابان چیزی برداری. زمین كثیف است و در هر صورت پول از آن هم كثیفتر است."

 

روی كتابخانه ی چوب ساج چنگیز چمچاوالا، كنار رُمان ده جلدی شب های عرب ترجمه ی ریچارد برتون كه رفته رفته طعمه ی كرم كتاب می شد، چراغی جادو قرار داشت. چراغی از مس و برنج صیقلی كه نمونه ای از چراغ جادوی دلخواه صلاح الدین، و مأوای اجنه بود. انگار التماس می كرد تا دستی به آن كشیده شود. در واقع چنگیز پیش داوری عمیقی علیه كتاب داشت، به طوری كه هزاران جلد از آن اشیای مضر را خریده بود تا با بی اعتنایی و خوانده نشدن تحقیرشان كند. در مورد چراغ جادو هم نه خودش به آن دست می كشید، نه اجازه می داد دیگران، حتی پسرش، پیشقدم بشوند و به آن دست بكشند. به پسر اطمینان می داد كه: "یك روز می دهم مال خودت باشد. آن وقت هر قدر دلت خواست به آن دست بكش و ببین چه به سرت می آید. ولی در حال حاضر مال من است." وعده ی چراغ جادو این تصور را در آقا صلاح الدین برمی انگیخت كه روزی مشكلاتش به پایان رسیده، ژرفترین آرزوهای قلبیش جامه ی عمل خواهد پوشید و تنها كاری كه می بایست بكند صبر است و انتظار. تا این كه واقعه ی كیف پول پیش آمده و جادوی رنگین كمان كارگر شد. اما برای او نه برای پدرش. آن وقت ناگهان چنگیز چمچا سر رسید و قلك طلا را ربود. این واقعه پسر را مجاب كرد كه پدر سرانجام همه ی آمال و آرزوهای وی را لگدمال خواهد كرد. تنها راه چاره این بود كه خانه را ترك گوید و از آن لحظه با تمام وجود می خواست بگریزد و اقیانوس ها را میان آن مرد بزرگ و خویشتن حایل نماید.

 

صلاح الدین چمچاوالا سیزده ساله بود كه دریافت سرنوشت وی را به سوی آن ولایت سردسیر كه پُر از وعده های فرح بخش پوند استرلینگ بود و بسته ی اسكناس جادو به آن اشاره داشت می كشاند و از این رو بیش از پیش تحمل خود را نسبت به بمبئی خاك آلود و عامی با پلیس های شورت پوشیده، خیابان های چون نصف النهار، عشاق سینما، بی خانمان هایی كه گوشه ی خیابان می خوابیدند، و فاحشه های آوازه خوان و پُرآوازه ی خیابان گرانت كه ابتدا رقاصه گان آیین پلاما در كارانتاكا بودند ولی حالا در معابد كسل كننده ی هوس می رقصیدند،‌ از دست می داد. دیگر كارخانه های پارچه بافی، قطارهای محلی و شلوغی و ازدحام و فراوانی بی اندازه ی شهر حالش را به هم می زد و دلش برای آن ولایت رؤیاها، ولایت میانه روی، توازن و اعتدال لك زده بود و شب و روز در تب و تاب به سر می برد. شعر كودكانه ی مورد علاقه اش حاوی علاقه به شهری بیگانه بود. كیجی قس- كیجی كی- كیجی قسطن- چم كیجی طن- كیجی- قس طن- طنیه. و بازی ای كه دوست می داشت، نوعی بازی ردّ پای مادربزرگ بود كه وقتی نوبت به او می رسید پشتش را به بچه ها می كرد و تك زبانی، پنداری مانترایی mantra] تكرار یك سیلاب، واژه یا بیت مقدس كه در آیین های هند و بودایی دعا محسوب می شود. پیروان این ادیان معتقدند كه این واژه ها دارای خواص عرفانی یا روحانی می باشند. م.[ را زمزمه می كند، حروف جادویی شهر رؤیاهایش را بر زبان می آورد. ال او ان- دی او ان- و مادام كه دوستان به سویش سینه كش می رفتند، در پنهانی ترین زاویه ی ذهنش ساكت و آرام به سمت لندن می خزید. حرف به حرف- ال او ان- دی او ان- لندن.

 

چنان كه بعداً خواهیم دید تحولی كه سبب شد صلاح الدین چمچا به صلدین چمچا مبدل شود، از مدت ها پیش از این كه او به نزدیكی میدان ترافالگار Trafalgar Square] یكی از مشهورترین میدان های شهر لندن[. برسد و به غرش شیرهای آن گوش فرا دهد در بمبئی پیر آغاز شد. هنگامی كه تیم كریكت انگلستان در استادیوم برایورن علیه تیم هند بازی می كرد، صلاح الدین دعا می كرد انگلستان پیروز شود و ابداع كنندگان بازی مبتدیان محلی را شكست دهند تا همه چیز نظمی شایسته بیابد. (ولی بازی با نتیجه ی مساوی به پایان رسید و هیچ یك از تیم ها برنده نشدند و البته مشكل اصلی صلاح الدین یعنی آفریننده ی علیه مقلد و یا استعمارگر علیه مستعمره به ناچار لاینحل باقی ماند.)

 

در سیزده سالگی به سنی رسیده بود كه می توانست بی آن كه ننه اش كاستوربا [Kasturba] مراقب باشد روی سنگ های اسكاندال پوینت بازی كند و یك روز، (باز هم یكی بود، یكی نبود) قدم زنان از خانه شان كه ساختمانی وسیع، نمك سود و فرسوده بود و با ستون ها، كركره ها و ایوان های كوچكش به سبك پارسی بنا شده بود بیرون آمد و باغ را كه مایه ی غرور و شادی پدر بود و بعضی غروب ها كه نور خورشید به طرز خاصی می تابید، بی پایان به نظر می رسید، (این باغ مانند معمایی حل نشده، اسرار آمیز بود چرا كه نه پدرش، نه باغبان و نه هیچ كس نام بسیاری از گیاهان و درختانش را نمی دانست) پشت سر گذاشت، از دروازه ی اصلی كه به تقلید از قوم پیروزی رم یا ستیموس سوروس [Septimius Severus] به نحو احمقانه ای عظیم ساخته شده بود عبور كرد، توحش جنون آمیز خیابان را پشت سر گذاشت، از دیواری كه كنار دریا ساخته بودند پایین آمد و سرانجام بر گستره ی پهن سنگ های سیاه براق و حوضچه های كوچك پُر از میگو گام نهاد. دختركان مسیحی پیراهن پوش خنده و شادی می كردند و مردان چتر به دست ساكت و بی حركت در افق آبی ایستاده بودند. صلاح الدین در گودی سنگ سیاهی مردی هوتی [dhoti] پوش را دید كه روی یكی از حوضچه ها خم شده بود. نگاهشان به هم گره خورد و مرد با انگشت سبابه او را فراخواند و بعد همان انگشت را به نشان سكوت به لب برد. شوراز حوضچه های سنگی پسر را به سوی غریبه راند: موجودی استخوانی بود كه قاب عینكش شاید عاج بود. انگشتش حلقه شد و چون قلاب طعمه ای پیش آمد. همین كه صلاح الدین رسید مرد او را بغل زد، با دست دهانش را محكم گرفت و دست جوان او را با زور میان پاهای پیر و استخوانیش راند تا عضوی گوشتی و استخوانی را لمس كند. هوتیش در باد پیچ و تاب می خورد. صلاح الدین كه هرگز جنگ و ستیز را فرا نگرفته بود، خواسته ی پیرمرد را از ناچاری برآورد. و آن وقت مرد غریبه به سادگی پشتش را كرد و دور شد و او را آزاد گذاشت.

 

از آن پس صلاح الدین هرگز به سمت سنگ های اسكاندال پوینت نرفت و از جریان آن روز با هیچ كس سخن نگفت. برایش مثل روز روشن بود كه مادرش دچار بحران نوراستنی خواهد شد و پدرش احتمالاً خواهد گفت تقصیر از خودش بوده است. به نظر او هرچه نفرت انگیز بود،‌ هر آنچه در شهر زادگاهش او را به خشم و ناسزا گویی وا می داشت، در آغوش استخوانی مرد غریبه نهفته بود و حالا از چنگال آن اسكلت خبیث رهایی یافته بود، می بایست از بمبئی نیز بگریزد و جانش را به درببرد. واِلّا ترجیح می داد بمیرد. از این رو فكرش را متمركز كرد و هم خود را در هر حالتی كه بود، حتی در اوقات غذا خوردن، مستراح رفتن و خوابیدن به كار برد تا به خودش بقبولاند كه می تواند بدون كمك چراغ جادوی پدر به این معجزه جامه ی عمل بپوشاند. خواب دید از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون پرواز كرده و ناگهان آن پایین نه بمبئی، بلكه خود لندن را می بیند. بیگ بن، ستون نلسون، لرد زتورن. ولی همانطور كه بالای آن كلانشهر پرواز می كرد، دید ارتفاعش رفته رفته كمتر می شود و تلاش فراوان و دست و پا زدنش وسط هوا بیهوده بود. بی اراده مارپیچ به سوی زمین پیش می رفت و سقوطش هر دَم تندتر می شد تا این كه نعره كشان با سر به سوی شهر، محله ی سنت پل، پودینگ لین، خیابان تردنی دل [Threadneedle Street] روانه شد و مانند بمبی بر شهر لندن فرو ریخت.

 

*

 

هنگامی كه آن خواست ناممكن سرانجام جامه ی عمل پوشید و پدر ناگهان پیشنهاد كرد كه صلاح الدین برای ادامه ی تحصیل به انگلستان برود، با خود اندیشید: حتماً می خواهد شر مرا بكند و مرا از سر وا كند،‌ واِلّا این پیشنهاد را نمی كرد. خوب واضح است دیگر، اما دندان اسب پیشكشی را كه نمی شمارند. مادرش، نسرین چمچاوالا از گریستن خودداری كرد و در عوض شروع به دادن پند و اندرز كرد و به وی هشدار داد كه: "مثل آن انگلیسی های كثیف نشوی ها. توالت كه می روند خودشان را با كاغذ پاك می كنند. از این گذشته داخل آب كثیف وان همدیگر هم می روند." این افتراهای ناروا به صلاح الدین ثابت كرد مادرش با همه ی توان می كوشد او را از سفر بازدارد. به همین خاطر علی رغم عشق و علاقه اش پاسخ داد: "این حرف هایی كه می زنید غیر ممكن است. انگلستان تمدن بزرگی است و این حرف ها چرند است."

 

مادر طبق عادت لبخندی عصبی زد و به بحث ادامه نداد. بعداً با چشمان خشك زیر طاق پیروزی دروازه ایستاد و برای بدرقه ی صلاح الدین به فرودگاه سانتاكروز نیامد و در عوض آنقدر حلقه ی گل به گردن صلاح الدین، تنها فرزندش آویخت كه پسر از رایحه ی سیركننده ی عشق مادری دچار سرگیجه شد.

           

نسرین چمچاوالا كوچك اندام ترین و شكننده ترین زنان بود و استخوان هایی مانند تین كا [tinka]، تكه های باریك چوب نقره ای داشت. از سنین نوجوانی به جبران كمبود جلوه ی ظاهریش ذوق و شوقی در پوشیدن لباس های عجیب و غریب نشان می داد. نقش ساری هایش چشم گیر و حتی جلف و زننده بود: ابریشم زرد لیمویی با لوزی های درشت برودری دوزی شده، یا نقش سرگیجه آور و پیچ پیچ آپ آرت Op Art] یكی از مكتب های هنری قرن بیستم كه در آن به حركت در اشكال واقعی، بالقوه و نسبی، اهمیت ویژه داده می شود. بخشیدن فُرم بصری به اشكال گوناگون حركت توسط دو گروه از هنرمندان در سال ۱۹۶۰ مورد بررسی قرار گرفت. در این مكتب سطوح رنگین ارزشی تازه یافت و این اصل در ساخت های سه بعدی به كار رفت و به تخیل فضایی در هنر غنایی نوین بخشید. [و یا نقش عظیم لبی ماتیك زده كه گویی زمینه ی سفید پارچه را بوسیده باشد. و اما آشنایان این سلیقه ی ترس آور را بر او می بخشیدند زیرا نسرین آن نقش های كوركننده را با سادگی و نیكی به تن می كرد و صدایی كه از میان آن پارچه های ناهماهنگ برمی خاست، ظریف، مردّد و خوش آهنگ بود. و همچنین به خاطر مهمانی هایی كه هر هفته در منزل برگزار می كرد.

 

نسرین از زمان ازدواجش هر جمعه شب تالارهای منزل را كه همواره چون سردابه های خالی و وسیع مقبره های خانوادگی تیره و دلگیر بود از روشنی های پُرتلالو و دوستان زودرنج پُر می كرد. صلاح الدین هنگام كودكی اصرار داشت در نقش دربان كنار در بایستد و در آن حال باوقار و جدّی به میهمانان آراسته به جواهر خوش آمد می گفت و آنان نیز دستی بر سرش می كشیدند و كوچولو و مامانی خطابش می كردند. جمعه ها خانه پُر از هیاهو بود. نوازندگان و خوانندگان و رقاصان ولوله ای برپا كرده، آخرین آهنگ های محبوب غربی را كه از رادیو سیلان پخش می شد، اجرا می كردند و در یك خیمه شب بازی خشن، راجای گلی رنگ شده سوار بر اسب خیمه شب بازی سر دشمنان عروسكی را با شمشیر چوبی و یا نفرین و لعنت می بُرید. با این حال در بقیه ی روزهای هفته، نسرین با احتیاط در خانه می خرامید. زنی كبوتروار كه در آن فضای غم انگیز نوك پا راه می رفت، گویی از برهم زدن آن سكوت سایه دار بیمناك بود و پسرش كه جای پای مادر قدم برمی داشت نیز آن سبك راه رفتن را فرا گرفت، نكند صدای گام هایت جن یا عفریتی را كه شاید در خفا انتظار می كشید بیدار كند.

 

*

 

در آن زمان پنج سال از روزی كه صلاح الدین جوان با حلقه های گل و هشدارهای مادر سوار بر هواپیمای دو كلاس دی- سی- ۸ به غرب سفر كرده بود می گذشت. انگلستان در مقابل، پدرش چنگیز چمچاوالا در صندلی مجاور و سرزمین مادری و زیبایی به زیر پایش قرار داشت. صلدین آینده نیز مانند نسرین نمی توانست به آسانی بگرید.

 

در هواپیما كتاب داستان های علمی تخیلی را خوانده بود كه سفر میان سیارات را نَقل می كرد: كتاب پایه های ازیمف و سفرنامه ی مریخِ ری برادبری [Ray Bradbury]. در عالم خیال دی- سی- ۸ را سفینه ی مادر می دید كه "برگزیدگان" را حمل می كند. و آن وقت آن برگزیدگان خدا و انسان در مسافتی غیر قابل تصور، در سفری كه نسل ها به طول می انجامد با به كارگیری علم اصلاح نژاد تولید مثل می كنند، به این امید كه شاید روزی بازماندگانشان در دنیایی شجاع و نو زیر آفتابی طلایی ریشه بگیرند. در اینجا متوجه شد كه باید سفینه ی پدر باشد نه مادر، زیرا هر چه باشد آن بزرگ مرد، ابو، پدر، آنجا بود. صلاح الدین سیزده ساله تردیدها و گله های اخیر را به كناری نهاد و بار دیگر غرق پرستش كودكانه ی پدر شد. چرا كه پدرش را خیلی خیلی دوست می داشت. در هر حال تا وقتی فكرت شروع به رشد نكرده بود پدر فوق العاده ای بود. اما به محض این كه با او وارد بحث می شدی تصور می كردی كه دیگر دوستش نداری. ولش كن حالا. من او را متهم می كنم كه وجود متعالی من است، چنان كه آنچه به وقوع پیوست شبیه به از دست دادن ایمان بود... بله، سفینه ی پدر، در واقع سفینه ی رحم پرنده نبود بلكه ببیشتر به احلیلی آهنین شباهت داشت كه مسافرانش چون مشتی اسپرماتازویید در انتظار فروریختن بودند.

 

پنج ساعت و نیم اختلاف زمانی- در بمبئی ساعتت را سر و ته ببند تا وقت لندن را بدانی. سال ها بعد، چمچا در میان احساسات تلخش با خود گفت: پدرم، من او را به پشت و رو كردن زمان متهم می كنم.

 

آن ها تا چه مسافتی پرواز كردند؟ پنج و نیم هزار مثل كلاغ. یا: از هندی بودن به انگلیسی شدن، فاصله ای غیر قابل اندازه گیری یا: نه چندان دور،‌ چرا كه آن ها از شهری بزرگ برخاستند و بر كلانشهری دیگر فرود آمدند. فاصله ی میان شهرها همیشه اندك است، زیرا دهاتی ای كه صد مایل را تا شهری كوچك طی می كند، فضای تهی تر، تیره تر، و مَهیبتری را می پیماید.

 

و اما چنگیز چمچاوالا هنگام بلند شدن هواپیما چه كرد: در حالی كه مراقب بود پسر آن را نبیند، دو انگشت دو دستش را در هم پیچید و شست هایش را دُور هم گرداند.

 

وقتی در هتلی در چند قدمی محل قدیم درخت تای برن ]محلی در لندن قدیم كه در آن گناهكاران را به دار می آویختند. م.[ مستقر شدند، چنگیز به پسرش گفت: "بگیر، این مال تو است." و دستش را دراز كرد. كیف چرمی سیاهی در دست داشت كه در هویّتش جای هیچ شك و شبهه ای نبود. حالا دیگر مرد شده ای. بگیر.

 

ولی پس دادن كیف توقیف شده، با همه ی اسكناس های آن یكی از دام های كوچك چنگیز چمچاوالا بود و صلاح الدین در سراسر زندگی در این دام ها افتاده بود. از اوان كودكی هر گاه پدرش می خواست او را تنبیه كند، یك بسته شكلات یا قوطی پنیر كرافت یا چیز كوچك دیگری برایش هدیه می آورد و همین كه صلاح الدین برای گرفتنش پیش می آمد،‌ او را بغل می زد و با خشم و تشر می گفت: "ای خر. هر بار یك تكه هویج كافی است تا خودت را به هَچَل بیاندازی، هان؟"

 

در لندن نیز صلاح الدین كیف پیشكشی را گرفت و این هدیه را كه نشان رسیدن به سن رشد بود پذیرفت ولی پدر گفت: "حالا كه برای خودت مردی شده ای، تا وقتی در لندن هستیم مسؤولیت پدر پیرت را به گردن بگیر، در این مدت صورت حساب ها را تو می پردازی."

 

ژانویه ی ۱۹۶۱. سالی كه ولو این كه آن را سر و ته نگه داری، بی شباهت به ساعت تغییر نخواهد كرد. زمستان بود و صلاح الدین چمچاوالا در اتاق هتل می لرزید، ولی نه از سرما. او از وحشتی كه سراپای وجودش را فرا گرفته بود برخود می لرزید. آخر گنجینه ی طلایش ناگهان به نفرین جادوگر مبدل شده بود.

 

دو هفته ای كه تا رفتن به مدرسه ی شبانه روزی در لندن به سر برد به كابوس خرج و دخل و حساب و كتاب مبدل شد. زیرا منظور چنگیز دقیقاً همان چیزی بود كه گفته بود و در تمام طول آن مدت یك بار دست به جیب نكرد و صلاح الدین ناچار شد قیمت لباس های لازم، مثل یك بارانی فاستونی آبی هشت دكمه و هفت دست پیراهن راه راه آبی و سفید مارك وان هوسن با یقه های نیمه آهاری جُداشو را كه چنگیز وادارش می كرد هر روز بپوشد تا به دكمه ی یقه اش عادت كند، خودش بپردازد. یقه آنقدر شق بود كه صلاح الدین احساس می كرد انگار كارد كندی را درست زیر سیب آدم تازه سبز شده اش می كشند. از آن گذشته ناچار بود طوری خرج كند كه پول كافی برای پرداخت صورتحساب هتل و سایر چیزها باقی بماند. از این رو چنان مشوش بود كه از پدرش نخواست به سینما بروند. حتی یك فیلم. حتی فیلم جهنم اهالی سنت تری نی ین را هم ندیدند، و یا این كه در رستوران غذا بخورند. حتی یك وعده خوراك چینی هم نخوردند و سال ها بعد تنها چیزی كه از نخستین دو هفته ی وُرودش به ال ? او ?ان، دی ? او ? ان عزیز به یاد می آورد، اسكناس و سكه های پول خُرد بود. پوند، شیلینگ و پنس. وضع صلاح الدین مانند شاگرد چاناكیا شاه فیلسوف [Chanakya] بود كه از آن مرد بزرگ پرسید منظورش از این گفته چیست كه انسان می تواند در جهانی كه زندگی می كند باشد و نباشد و پاسخ شنید كه كوزه ای را برمی داری و آن را پُر آب كرده از میان جماعتی كه جشن گرفته اند طوری حمل می كنی كه قطره ای آب بر زمین نریزد، زیرا در آن صورت مجازاتت مرگ خواهد بود. شاگرد در پایان كار قادر نبود جشن و سُرور آن روز را توصیف كند زیرا همه ی حواسش متوجه كوزه ای كه به روی سر حمل می كرد بود و چون كوری از میان مردم گذشته بود.

 

در آن روزها چنگیز چمچا بسیار آرام بود و ظاهراً حتی به خوردن و نوشیدن نیز التفاتی نشان نمی داد و هیچ كاری جز تماشای تلویزیون انجام نمی داد و از این كه دایماً گوشه ی اتاق نشسته، چشم به تلویزیون دوخته بود شاد می نمود، به ویژه وقتی برنامه ی فلینت استون ها [the Flintstones] روی پرده می آمد. به پسرش گفته بود: "آخر این ویلما بی بی مرا به یاد نسرین می اندازد." صلاح الدین كوشید با روزه گرفتن همراه پدر و در مدتی طولانی تر از او بلوغش را اثبات كند، اما هرگز نتوانست آن را به آخر برساند و وقتی درد گرسنگی شدت می گرفت از هتل خارج می شد و به دكه ی ارزان قیمت نزدیك كه جوجه ی سرخ شده ی حاضری می فروخت می رفت. جوجه های روغنی، آویخته در پشت ویترین، آهسته روی سیخ هایشان می چرخیدند. وقتی جوجه به دست وارد سالن وُرودی هتل شد، احساس شرم كرد. چون مایل نبود كاركنان هتل آن را ببینند، به ناچار داخل فاستونی هشت دكمه چپاند و در حالی كه بوی گند جوجه ی سرخ شده از تمام هیكلش به مشام می رسید، با بارانی باد كرده و چهره ی سرخ سوار آسانسور شد و بالا رفت. با جوجه ی هشت دكمه زیر نگاه خیره ی بیوه زنان و آسانسورچی ها، خشمی آشتی ناپذیر كه با گذشت بیش از ربع قرن همچنان در سینه اش می سوخت، در درونش متولد شد. خشمی كه احساس كودكانه ی پرستش پدر را همراه با احساسات مذهبی در وجودش به نابودی كشید و از وی مردی ساخت كه منتهای كوشش را برای بی نیازی از خدا، هر گونه خدایی‌ به كار بست. كوششی كه به خواست درونی اش، تمایل تبدیل شدن به آنچه پدرش هرگز نبود و نمی توانست باشد، یعنی مبدل شدن به یك انگلیسی تمام عیار، دامن می زد. بله یك انگلیسی. اگرچه آنچه مادرش گفته بود صحیح از آب دربیاید و در توالت ها فقط كاغذ گذاشته باشند و بعد از ورزش تنها آب ولرم و چرك و صابونی برای شستشو در دسترس باشد و اگرچه مفهومش گذراندن مابقی عمر در میان درختان لخت زمستانی باشد كه نومیدانه به اندك ساعت های نور كدر و آبكی چنگ می زنند. در شب های زمستان صلاح الدین كه تا آن زمان همیشه با ملافه می خوابید، زیر كوهی از پشم چون یكی از شخصیت های اسطوره ای می نمود كه به دستور خدایان به تحمل سنگی بر روی سینه محكوم شده باشد. ولی اشكالی نداشت. در عوض انگلیسی می شد. ولو این كه همكلاسی ها، با شنیدن لهجه اش نیشخند می زدند و اسرارشان را به او بروز نمی دادند، چرا كه این كنار گذاشتن ها او را بیش از پیش در تصمیمش پابرجا می كرد. در آن هنگام بود كه دست به عمل زد و ماسك هایی را پیدا كرد كه این یاروها می شناختند: ماسك های مردمان رنگ پریده یا ماسك های دلقكی. تا این كه همه را فریب داد و سرانجام او را میان خود پذیرفتند و تصور كردند كه "از خودمان است."صلاح الدین به شیوه ی انسانی حساس كه گوریل ها را تشویق و اغوا می كند تا او را چون عضوی در گروهشان بپذیرند، و همراه با نرمی و نوازش موز در دهانش بچپاننند، آن ها را فریب داد.

 

 (بعد از این كه كیفی را كه روزی در انتهای رنگین كمان یافته بود خالی كرد و آخرین صورتحساب را پرداخت، پدرش گفت: "حالا دیدی؟ خودت از عهده ی همه ی كارها بر آمدی، من از تو یك مرد ساخته ام." ولی چه جور مردی؟ این چیزی است كه پدرها هرگز نخواهند دانست. از پیش نمی دانند و زمانی می فهمند كه دیگر خیلی دیر است.)

 

تازه مدرسه را شروع كرده بود كه روزی هنگام صبحانه نوعی ماهی دودی در بشقابش دید و همانطور كه روی صندلی نشسته بود به آن خیره ماند. نمی دانست از كجای ماهی باید شروع كند. سرانجام لقمه ای از آن را به دهان برد. پُر از تیغ های ریز بود. همه را از دهانش در آورد ولی لقمه ی بعدی هم همانطور بود. در سكوت رنج می كشید و همشاگردی هایش تماشایش می كردند. حتی یكی از آن ها نگفت بگذار نشانت بدهم، ماهی را اینطور باید خورد. نود دقیقه طول كشید تا همه ی ماهی را خورد. اجازه نداشت تا پایان كار از پشت میز برخیزد. آن آخرها بدنش به لرزه درآمده بود و اگر می توانست حتماً می گریست. آن وقت این فكر به ذهنش رسید كه درس مهمی گرفته است. انگلستان ماهی دودی ای بود كه مزه ای خاص و تیغ و استخوان فراوان داشت و كسی هرگز به او نمی آموخت كه آن را چگونه بخورد. به این نتیجه رسید كه آدم لجباز و كله خری است و قسم خورد: "به همه شان نشان می دهم. حالا می بینید." خوردن ماهی دودی اولین موفقیتش بود. نخستین گام در راه فتح انگلستان.

 

 می گویند ویلیام فاتح با خوردن مشتی خاك فتح انگلستان را آغاز كرد.

 

*

 

پنج سال بعد مدرسه را ترك گفته به خانه بازگشت. در انتظار آغاز دانشگاهی در انگلستان بود. در این مدت تحول و تبدیلش به یك ولایتی [Vilayeti] رو به پایان بود. نسرین در برابر پدر سر به سرش می گذاشت و می گفت: "ببین چه خوب شكایت می كند، نسبت به همه چیز انتقادهای بزرگ و اساسی دارد. می گوید بادبزن های سقفی شل شده اند و بعید نیست هنگام خواب از آن بالا بیفتند و سر از بدنمان جدا سازند. غذاها همه چاق كننده اند. چرا بعضی خوراك ها را بی آن كه سرخ كنیم، نمی پزیم. بالكن های طبقه ی بالا سُست و خطرناك شده اند و رنگشان ورآمده. می خواهد بداند چرا به خانه بی توجهیم و به نگهداری آن نمی پردازیم. گیاه ها و درختان باغ بی اندازه رشد كرده اند. به عقیده ی او ما مردمان جنگلی هستیم. و تازه فیلم هایمان هم بی اندازه خشن و بی نزاكت است و او از آن ها خوشش نمی آید و آنقدر درد و مرض زیاد است كه آدم جرأت نمی كند آب شیر را بخورد. خدای من. واقعاً او را طور دیگری بار آورده اند شوهر جان. صالو كوچولوی ما از انگلستان برگشته و این قدر خوب صحبت می كند و آقا شده است."

 

در پایان غروب روی چمن ها گام برمی داشتند و خورشید را تماشا می كردند كه در دریا فرو می رفت. گاه زیر درختان پرسه می زدند. درختانی به هیبت مار و یا چون مردان ریشو. صلاح الدین (كه به پیروی از مد انگلیس حالا خودش را صلدین می نامید، ولی نام خانوادگیش همچنان چمچاوالا بود، تا این كه مدتی بعد، یك كارگزار تئاتر به خاطر مصالح تجارتی آن را كوتاه كرد)، نام بسیاری از آن ها را فرا گرفته بود: درخت جك، بانیان، جاكاراندا، شعله ی جنگل و چنار، بوته های كوچك چهویی مویی یا دستم نزن پای درخت زندگیش، درخت گردویی كه چنگیز به دست خود روز تولد پسرش كاشته بود، روییده بودند. پدر و پسر پای درخت تولد دست و پایشان را گم كرده بودند و برای شوخی های ملایم نسرین پاسخ مناسبی نمی یافتند. صلدین با این تصور غم انگیز درگیر بود كه باغ قبل از این كه نام درختان را بداند، جای بهتری بود و چیزی گم شده بود كه او هرگز نمی توانست بازش یابد. و چنگیز چمچا دریافت كه دیگر نمی تواند در چشمان پسر بنگرد. چرا كه تلخی آن نگاه چنان دلسردش می كرد كه گویی قلبش به تكه یخی بدل می شد. وقتی از كنار درخت گردوی هجده ساله كه گاه در دُوران دراز دوریشان تصور كرده بود روح تنها پسرش در آن جاری است گذشت و آغاز سخن كرد، واژه ها نامناسب از كار درآمد و از وی تصویری سرد و جدّی ارایه داد. یعنی درست تصویر آن گونه مردی كه هرگز نمی خواست باشد و می ترسید سرانجام تبدیل شدنش به چنان مردی اجتناب ناپذیر گردد.

 

خطاب به نسرین غرید: "به پسرت بگو اگر برای این به خارج رفته كه تحقیر خانواده اش را یاد بگیرد، به ناچار خانواده اش هم احساسی جز این كه او را خوار بشمارد ندارد. مگر فكر می كند كیست؟‌ از آن پانجاندارم های بزرگ [a grand panjandrum]؟ آیا سرنوشت من این است كه پسرم را از دست بدهم و به جایش موجودی عجیب و غریب نصیبم شود؟"

 

اما صلدین به پیرمرد پاسخ داد: "پدر عزیز، من هرچه هستم مدیون تو ام."

 

این آخرین گفتگوی خانوادگی بود. هر دو در سرتاسر تابستان كماكان رنجیده خاطر بودند و تلاش های نسرین برای وساطت بیهوده بود. عزیزم تو باید از پدرت معذرت بخواهی. بیچاره مُدام رنج می كشد اما غرورش اجازه نمی دهد تو را در ‎‎آغوش بكشد و آشتی كند. حتی ننه اش كاستوربا و شوهرش والابه [Vallabh] ی پیر وساطت كردند. ولی نه پدر به سازش تن می داد، نه پسر. كاستوربا به نسرین گفت: "مشكل اینجا است كه طبیعت هر دوشان یكی است. بابا و پسر جنسشان عین هم است."

 

در ماه سپتامبر،‌ هنگامی كه جنگ با پاكستان آغاز شد، نسرین با نوعی جسارت اعلام كرد مهمانی های جمعه شب ها را كماكان برگزار خواهد كرد و توضیح داد: "برای این كه نشان بدهیم هنوز هندوها و مسلمان ها، توان دوستی هم دارند و فقط به دشمنی نمی پردازند." چنگیز برقی در چشمان همسرش دید و از مباحثه خودداری كرد و در عوض به خدمتكاران گفت بر همه ی پنجره ها پرده های ضخیم نصب كنند كه در ساعات خاموشی اجباری شهر از آن استفاده كنند. آن شب صلدین چمچاوالا برای آخرین بار در نقش قدیمیش دربانی ظاهر شد. وی كت انگلیسی مخصوص میهمانی های شب را پوشید و هنگامی كه میهمانان رسیدند- همان میهمانان قدیمی كه گرد نقره ای زمان بر سر و رویشان نشسته بود ولی جز این تفاوتی با گذشته نداشتند- همان نوازش ها و بوسه های گذشته را توأم با احساس دلتنگی برای قدیم ها، با جوانیش را تبرك كردند. آن ها می گفتند ببینید چقدر بزرگ شده. چه پسر نازنینی. چه بگویم. همه در تلاش پنهان داشتن هراس جنگ بودند. رادیو گفته بود: "خطر حملات هوایی وجود دارد." و وقتی به موهای صلدین دست می كشیدند دستشان اندكی می لرزید و یا نوازششان آمیخته به خشونت بود.

 

صدای آژیر دیروقت بلند شد و میهمانان در جستجوی پناهگاه در زیر تختخواب ها، قفسه ها و جاهای دیگر پنهان شدند. نسرین چمچاوالا كه ساری طرح روزنامه ای به تن داشت خود را كنار میز مملو از خوراكی های گوناگون تنها یافت و در حالی كه وانمود می كرد اتفاق خاصی نیافتاده است، قطعه ای ماهی به دهان گذاشت و كوشید با حضور خود در كنار میز به میهمانان اطمینانی دوباره ببخشد. اینطور بود كه وقتی استخوان ماهی ای كه سرانجام سبب مرگش شد در گلویش گیر كرد،‌ هیچ كس آنجا نبود تا به دادش برسد. میهمانان هر یك در گوشه و كناری با چشمان بسته قوز كرده بودند. حتی صلدین فاتح ماهی دودی،‌ صلدین از انگلیس برگشته ی متفرعن نیز دست و پایش را گم كرده بود. نسرین چمچا به زمین افتاد،‌ نفس زنان بر خود پیچید و مرد. و وقتی با صدای مجدد آژیری كه رفع خطر را اعلام كرد، میهمانان كه گوسفندوار بازگشتند، میزبان خود را در میان اتاق ناهارخوری مُرده یافتند. به نَقل شایعاتی كه در بمبئی جریان یافت، ملائكه ی مرگ یا كالی پی لی كالاس [khali- pili khalaas]، او را ربوده بود. در واقع نسرین بی هیچ دلیلی برای همیشه از دست رفته بود.

 

*

 

هنوز یك سال از مرگ نسرین چمچاوالا در اثر ناتوانی در غلبه بر استخوان ماهی به شیوه ی پسرش كه در خارج درس خوانده بود، نگذشته بود كه چنگیز بی آن كه قبلاً كلمه ای بر زبان آورده، یا هشداری داده باشد، بار دیگر ازدواج كرد. صلدین در كالج انگلیسی نامه ای دریافت كرد كه پدرش با سبك نگارش عاری از آب و تاب همیشگی، سبكی كه در شُرُفِ منسوخ شدن بود و چنگیز همیشه در نامه نگاری به كار می برد، به او فرمان داده بود شاد باشد. نوشته بود: "شادی كن زیرا آنچه از دست رفته بود باز آمده." هنگامی كه صلدین دریافت مادرخوانده ی جدیدش نیز نسرین نام دارد، یكباره به سرش زد و نامه ای ظالمانه و خشمگین به پدر نوشت. خشونت نامه به گونه ای بود كه تنها میان پدرها و پسرها یافت می شود و با آنچه میان مادران و دختران می گذرد از این جنبه تفاوت دارد كه امكان مشت زدن و آرواره خُرد كردن در پس آن پنهان است. چنگیز بلافاصله نامه ای در پاسخ نوشت. نامه ای كوتاه كه از چهار خط ناسزاهای قدیمی اوباش، نكبت، سانسورچی، رذل، حقیر، مادرجنده و دغل تشكیل شده بود: "لطفاً كلیه ی روابط خانوادگی برای همیشه باطل اعلام می شود." و در پایان آمده بود كه: "مسؤول نتایج این امر سركار عالی هستید."

 

پس از یك سال سكوت،‌ صلدین نامه ی دیگری حاكی از بخشودگی دریافت كرد كه تحمل آن برایش از نامه ی تهدیدآمیز و طردكننده ی قبلی ناگوارتر بود. چنگیز چمچاوالا درد دل كرده بود كه: "پسرجان، وقتی پدر شدی لحظاتی را تجربه خواهی كرد كه- آه- خیلی شیرین است. انسان از فرط علاقه بچه ی نازنین را روی زانویش می نشاند و نوازش می كند و ناگهان، بی هیچ هشداری آن موجود عزیز- می توانم با صراحت بگویم؟ آدم را خیس می كند. شاید یك آن خشم انسان را فرا بگیرد، اما بلافاصله، به همان سرعتی كه پدیدار شده بود از میان می رود. زیرا مگر ما بزرگسالان نمی فهمیم كه كودك مقصر نیست؟ او كه از این عمل خود آگاهی ندارد."

 

صلدین كه از مقایسه ی خود با یك كودك شاشو سخت رنجیده بود كوشید سكوتی ظاهراً بزرگ منشانه را حفظ كند. او قبل از پایان تحصیلاتش پاسپورت انگلیسی گرفته بود، زیرا در آن هنگام هنوز سخت گیری های قانونی آ‎غاز نشده بود. از این رو در یادداشتی كوتاه به چنگیز خبر داد قصد دارد در لندن اقامت كند و به جستجوی كار هنرپیشگی برآید. پاسخ چنگیز چمچا را با پُست اكسپرس دریافت كرد: "بهتر است یكبارگی یك ژیگولوی تمام عیار بشوی. به نظر من شیطان به جلدت رفته و افكارت را به كلی تغییر داده است. تو كه این همه از ما گرفته ای، تصور نمی كنی چیزی مدیون باشی؟ آیا به كشورت، به خاطره ی مادر عزیزت و یا به ذهن و روح خودت مدیون نیستی؟ ‌آیا می خواهی همه ی زندگیت را به قِر دادن و خودآرایی زیر چراغ های پُرنور بگذرانی و زنان مو طلایی را زیر نگاه خیره ی غریبه هایی كه برای تماشای اعمال ننگ آلودت پول داده اند، در آغوش بگیری؟ تو پسر من نیستی، بلكه یك غول، هوش [ghoul, hoosh]، یا شیطانی جهنمی هستی. می خواهد هنرپیشه بشود! بگو ببینم جواب دوستانم را چه بدهم؟"

 

و در زیر امضا یادداشت رقت انگیز زیر را كه حاكی از كج خلقیش بود افزوده بود: "حالا كه جن ملعون خودت را یافته ای، خیال به ارث بردن چراغ جادو را فراموش كن."

 

*

 

از آن پس چنگیز چمچاوالا گاه به گاه برای پسرش نامه می نوشت و مسأله ی شیاطین و جن زدگی را یادآوری می كرد. می نوشت: "مردی كه با خود صادق نباشد تبدیل به دروغی دو پا می شود و چنین حیواناتی بهترین آثار شیطانند." و یا با لحنی احساساتی می نوشت: "پسرم من روح تو را صحیح و سالم در درخت گردو نگه داشته ام و شیطان تنها در جسمت حلول كرده است. پس هر وقت از شرش خلاص شدی به خانه بازگرد و روح ابدیَت را كه در باغ رشد می كند، بازیاب."

 

دستخط نامه ها در طول این سال ها تغییر كرده بود. خط پدرش كه در گذشته آراسته و حاكی از اعتماد بود و به آسانی بازشناخته می شد، باریكتر و بی آرایش تر شده و به سادگی و پاكی گراییده بود. سرانجام دیگر نامه ای نیامد و صلدین شنید كه پدرش بیش از پیش جذب ماوراء الطبیعه شده و این كشش چنان شدت یافته كه گوشه ی عزلت گزیده است. شاید به این خاطر كه از دنیایی كه هر آن شیاطین قادر بودند پسرش را بربایند بگریزد، زیرا در چنین دنیایی مؤمنین مكان امنی نمی یابند.

 

دگرگونی پدر علی رغم دوری سبب تشویش صلدین گشته بود. والدینش به شیوه ی ملایم و بی حال اهالی بمبئی مسلمان بودند و صلاح الدین در كودكی پدرش چنگیز را از هر الهی بیشتر شبیه خدا می دید. از این رو قبول این كه پدر، آن رب النوع كفر آلود (هرچند اكنون دیگر جذبه ای نداشت.)، در این سن پیری زانو به زمین می زند و رو به مكه كمر خم می كند،‌ برای پسر بی خدایش سخت ناگوار بود.

 

با خود گفت: "تقصیر آن جادوگر است." و در حالی كه می خواست بیانش مؤثر باشد با همان زبان جن و پری كه پدرش به كار می بُرد می افزود: "نسرین شماره ی دو، آیا این منم كه اسیر شیطان شده ام و جن در جسمم حلول كرده است؟ من كه دستخطم تغییر نكرده."

 

دیگر نامه ای نیامد. سال ها گذشت و سپس صلدین چمچا، هنرپیشه ی خود ساخته، همراه با گروه تئاتری بازیگران پروسرپرو [Prospero Players] به بمبئی بازگشت تا در نمایشنامه ی بانوی میلیونر اثر جُرج برنارد شاو، نقش دكتر هندی را باز كند. روی صحنه صدایش را با نیازهای نقشش تطبیق می داد، ولی خارج از تئاتر،‌ آن شیوه سخن گفتن و آن لهجه ای را كه مدت ها پیش به دور انداخته و تغییر داده بود،‌ آن حروف صدادار و بی صدا باردیگر از دهانش بیرون می جهید. صدایش به او خیانت می كرد و به زودی دریافت قسمت های دیگر بدنش نیز دست كمی از آن ندارند.

 

*

 

آن كه می خواهد خود را از نو بسازد، نقش خالقی را ایفا می كند. به تعبیری چنین شخصی غیرطبیعی، كافر و نفرت انگیزترین موجود است. ولی از زاویه ای دیگر جاذبه ای در او می یابند. در تلاش و تمایل قهرمانانه ای كه در استقبال خطر از خود نشان می دهد. چرا كه بعضی آدم ها از استحاله ی زنده بیرون نمی آیند و یا آن را از دیدگاه اجتماعی و سیاسی بررسی كنید: بیشتر مهاجرین آن را می آموزند و می توانند به هیأتی دیگر در آیند. توصیف دروغینی كه از خود می كنیم تا این كه اثرات نسبت های ناروایی را كه به ما داده اند برطرف سازیم. خود واقعیمان را پنهان می كنیم، آن هم به دلایل امنیتی. مردی كه خود را خلق می كند، برای اثبات پیروزیش نیازمند است كه كسی به او ایمان بیاورد. شاید بگویید بازهم ادای خدا را در می آورد و یا این كه چند چوب خط پایین بیایید و قصه ی زنك بند زن [Tinkerbell] را به یاد بیاورید. اگر كودكان دست هایشان را به هم نكوبند و شادی نكنند، پریان به وجود نمی آیند. و یا شاید به سادگی بگویید: انسان همین است دیگر.

 

نه تنها نیاز دارد كه به او ایمان بیاورند، بلكه محتاج ایمان به دیگری نیز هست. بله درست حدس زده اید: عشق.

 

صلدین چمچا پنج و نیم روز مانده به پایان دهه ی ۶۰، دُورانی كه زن ها هنوز به موهایشان روبان می بستند، با پملا لاولیس [Pamela Lovelace] آشنا شد. او در میان سالنی مملو از هنرپیشگان تروتسكیست ایستاده بود و صلدین را با دیدگانی درخشان، بسیار درخشان می نگریست. صلدین او را با لبخندش تمام شب در انحصار گرفت و او با مرد دیگری میهمانی را ترك گفت. ناچار به خانه بازگشت تا خواب چشمان، لبخند، باریكی كمر و پوست لطیف پملا را ببیند. صلدین دو سال تمام به دنبال پملا بود. انگلستان گنجینه هایش را با بی میلی تسلیم می كند. او كه خود از این همه شكیبایی شگفتزده بود دریافت كه زن امانتدار سرنوشتش گشته و اگر رام نشود، همه ی زحماتی كه برای تغییر و ساختن خود كرده بر باد خواهد رفت. از این رو همین كه روی قالیچه ی سفید پملا در هم پیچیدند، قالیچه ای كه نیمه شب ها در ایستگاه اتوبوس كرك هایش روی لباس صلدین به چشم می خورد، به التماس افتاد: "به من این اجازه را بده. من همانم كه در انتظارش بوده ای. باور كن."

 

ناگهان شبی بی هیچ مقدمه ی قبلی اجازه داد و گفت كه باورش كرده است. صلدین قبل از این كه پملا تغییر عقیده بدهد با او ازدواج كرد، اما هرگز نیاموخت چگونه افكارش را بخواند. پملا هر وقت غمگین بود در اتاق خواب را به روی خود قفل می كرد تا حالش بهتر بشود. می گفت: "به تو ارتباطی ندارد. دوست ندارم كسی مرا در آن حالت ببیند." صلدین او را صدف می نامید. او بر درهای بسته ی زندگی مشتركشان كه اوایل در یك زیر زمین، بعداً در خانه ای كوچك و سرانجام در عمارتی مجلل می گذشت مشت می كوبید: "دوستت دارم، در را باز كن." نیاز صلدین بیشتر به این خاطر كه در خود اطمینانی دوباره به دست آورد، چنان شدید بود كه هرگز ناامیدی ای را كه در آن لبخند خیره كننده نهفته بود، در نیافت. نمی فهمید پملا چرا هرگاه توان درخشیدن ندارد پنهان می شود. و وقتی فاش كرد پدر و مادرش هر دو غرق در بدهی های ناشی از باخت در قمار خودكشی كرده اند، دیگر خیلی دیر شده بود. پملا تازه بالغ شده بود كه با آهنگ اَشرافی صدایش تنها ماند. صدایی كه او را دختر طلایی، زنی كه باید به او حسادت كرد می نمایاند. حال كه او موجودی بی كس و گمگشته بود. پدر و مادرش حتی به خود زحمت این را نداده بودند كه تا رسیدن دخترشان به سن رشد شكیبا باشند. پس واضح بود كه چقدر دوستش داشتند، و از این رو او هیچ اعتماد به نفس نداشت و هر دمی كه در این جهان می گذرانید آكنده از بیم و هراس بود، و به همین سبب همیشه لبخند می زد و گاه هفته ای یك بار در را بر روی خود می بست و می لرزید و احساس می كرد یك تكه آشغال، لاشه ای بی محتوا و یا میمونی است كه فندق برای خوردن ندارد.

 

آن ها بچه دار نشدند. پملا خود را مقصر می دانست ولی بعد از ده سال صلدین فهمید كه كروموزوم هایش دچار نقص است. كروموزوم هایش یا دراز بودند یا كوتاه، درست به یاد نمی آورد. او این نقص را به طور ژنتیك به ارث برده بود و ظاهراً به یاری بخت بود كه به شكل فعلیش زنده مانده و موجود عجیب و غریب و ناقص الخلقه ای از كار در نیامده بود. اما این نقص را از پدر به ارث برده بود یا از مادر؟ از كدام یك؟ ‌پزشكان جوابی نداشتند و به سادگی می توان حدس زد كه صلاح الدین كدام یك را مقصر شمرد. هرچه باشد پشت سر مُردگان نباید حرف زد.

 

تازگی ها زن و شوهر با هم نمی ساختند.

 

او بعدها به این موضوع اندیشید اما نه همان دم.

 

بعدها با خود گفت، زندگی ما به دست انداز افتاده بود. شاید به این خاطر كه فرزند نداشتیم، شاید هم رفته رفته از همدیگر دور شده بودیم، و شاید هم... در آن دُوران از آن تقلای خشونت بار رو می گرداند و آن همه خراش و ستیزه های فروخورده را ندیده می گرفت و با چشمان بسته انتظار می كشید تا لبخند پملا باز آید.

 

او اعتقاد به این لبخند، این قلب درخشان شادی را جایز شمرد و كوشید تا آینده ای درخشان را برای هر دوشان مجسم كند و با باور آن خیال، به آن واقعیت بخشد. هنگام سفر به هندوستان به خوش شانسی داشتن چنین زنی می اندیشید. من شانس آورده ام. البته كه شانس آورده ام، بحث هم ندارد. من خوش شانس ترین حرامزاده ی دنیا هستم. و چه خوش بود آن راه پُرسایه ی سال ها كه در برابرش امتداد می یافت، چشم انداز عمر و پیری در حضور نجیب و ملایم پملا.

 

او چنان به خودش تلقین كرده و به باور این واقعیت ساختگی و ناچیز نزدیك بود كه چهل و هشت ساعت بعد از رسیدن به بمبئی، وقتی با زینی وكیل [Zeeny Vakil] می خوابید، اولین بلایی كه بر سرش نازل شد این بود كه از هوش رفت. بله، قبل از شروع عشق بازی بی حال افتاد. آخر پیام هایی كه به مغزش می رسید چنان متضاد بودند كه انگار از چشم راست حركت جهان را به سمت چپ و از چشم چپ آن را در حال لغزیدن به سمت راست می دید.

 

*

 

زینی نخستین زن هندی كه با او عشق بازی كرد، شب اول، در پایان نمایش بانوی میلیونر، با بازوان اپرایی و صدای زیرش بی هوا وارد رخت كن مخصوص شد، انگار كه این همه سال نگذشته بود. سال ها..."این همه سال مایوس كننده است. به جان خودت، من در تمام طول نمایش منتظر بودم كه تو آهنگ وای بر من را بخوانی. عین پیتر سلرز دیگر. توی دلم می گفتم بگذار ببینم توانسته خواندن یك نت را یاد بگیرد؟ یادت می آید با راكت اسكواش ادای الویس را در می آوردی؟ خیلی بامزه بود عزیزجان. اما خُل بازی بود دیگر. ولی این دیگر چیست؟ در نمایشنامه كه آوازی وجود ندارد. به درك، گوش كن، می توانی خودت را از دست این سفیدها خلاص كنی و با ما محلی ها باشی. نكند با ما بودن را فراموش كرده ای؟"

 

او زینی را در نوجوانی به خاطر می آورد كه پیكری مانند چوب باریك داشت و موهایش را مدل كُوانت Quant] طرح مشهور انگلیسی كه در دهه ی ۶۰ معروف شد. م.[ اریب كوتاه كرده بود و لبخندش در جهت مخالف موها كج می شد. دختری شرور و بی پروا. یك بار محض خنده به یك آدای [adda] بدنام، از آن كافه های خیابان فالكلند [Falkland Road] رفته و آنقدر نشسته و سیگار كشیده بود و كوكاكولا نوشیده بود كه سرانجام پااندازهایی كه كافه را می چرخاندند تهدید كرده بودند كه چهره اش را كاردی خواهند كرد. آخر "كار آزاد" در كافه قدغن بود. زینی در حالی كه سیگارش را به آخر می رساند، نگاه خیره اش را از آن ها بر نگرفت و بی پروا كافه را ترك گفت. شاید هم دیوانگی بود. حالا در سی و چند سالگی تحصیلات پزشكی به پایان رسانده، در بیمارستان بریج كندی مریض می دید و برای بی خانمان های شهر كار می كرد. به محض شنیدن خبر رسیدن ابری ناپیدا كه می گفتند چشمان و ریه ها را نابود می كند، به بوپال [Bhopal] رفته بود. می گفتند كار امریكایی ها است. زینی منتقد هنری نیز بود و شهرت كتابی كه درباره ی اسطوره ی محدود كننده ی اصالت نوشته بود را می شد پیش بینی كرد. ولی مگر این اصالت مورد بحث چیزی جز همان زندان فولكلوریك بود كه او كوشیده بود نوعی اخلاق التفاتی معتبر تاریخی را جایگزین آن سازد. مگر نه این كه سراسر فرهنگ ملی بر مبنای قرض گرفتن بود؟ آن هم قرض كردن هر لباسی كه اندازه اش مناسب باشد. اما شهرت كتاب بیشتر به خاطر عنوانش بود. زینی عنوان "تنها هندی خوب" را برای كتابش انتخاب كرده بود. وقتی یك نسخه از آن را به چمچا می داد گفت: "منظور این است كه تنها هندی خوب هندی مُرده است. چرا تنها یك طریق خوب و درست هندی بودن وجود دارد؟ این طرز فكر چیزی جز همان بنیادگرایی هندو نیست. در واقع ما همگی هندی های بدی هستیم، بعضی بدتر از بقیه."

 

زیباییش اینك شكفته بود. زینی امروز با موهای بلند پریشان دیگر بدنی مثل چوب خشك نداشت. پنج ساعت بعد از این كه به رخت كن آمد، در رختخواب بودند و صلدین از حال رفته بود. وقتی بیدار شد زینی گفت: "او هرگز نفهمیده كه راست می گفته است یا نه."

 

زینی وكیل از صلدین برای خود پروژه ای ساخت. می گفت "استرداد. آقا ما تو را پس می گیریم." گاه می اندیشید زینی می خواهد برای رسیدن به مقصود، او را زنده زنده ببلعد. او مانند آدمخواران عشق بازی می كرد و صلدین خوك درازش long pork] گوشت قربانی آدمیزاد كه آدمخواران هنگام جشن می خورند. از اصطلاحات آدمخواران پلی نزی. م. [بود. از او پرسید: "می دانی كه ارتباط میان گیاه خواری و تمایل به آدمخواری محرز شده است؟" زینی كه ران برهنه اش را به جای ناهار می خورد، با سر پاسخ منفی داد. صلدین ادامه داد: "بعضی وقت ها اِفراط در مصرف گیاهان سبب ترشح مواد بیوشیمیایی خاصی در خون می شود كه تخیلات آدم خواری به وجود می آورد." زن به بالا نگاه كرد و لبخند كجش را زد. زینی، خوش آشام زیبا گفت: "از آن حرف ها است. ما ملّتی گیاه خوار هستیم و صلح طلبی و عرفان جزو فرهنگمان است. این را همه می دانند."

 

در مقابل او ناچار بود چنان با احتیاط رفتار كند كه انگار زن ظرفی چینی است. اولین باری كه سینه اش را لمس كرد اشك های گرم و شگفت انگیزی به رنگ و غلظت شیر گاومیش از چشمانش فواره زد. او دیده بود كه چگونه بدن مادرش را چون مرغی كه برای شام آماده می كنند، بُریده بودند. اول سینه ی چپ و بعد سینه ی راست. و باز هم سرطان پیش رفته بود. او شاهد مرگ مادرش بود و وحشت تكرار این مرگ پستان هایش را به منطقه ای ممنوعه تبدیل كرده بود. هراس پنهان زینی بی باك. او فرزند نداشت اما از چشمانش شیر می گریست.

 

پس از اولین عشق بازی، اشك ها را از یاد برد و شروع كرد به سركوفت زدن: "تو می دانی چه هستی؟ حالا بهت می گویم. تو مثل یك سرباز فراری هستی. پاك انگلیسی شده ای. لهجه ی آنچنانیت را مثل پرچمی دورت می پیچی و تازه به آن خوبی هم كه خودت فكر می كنی نیست، گاهی می لقد، مثل یك سبیل مصنوعی است، بابا."

 

می خواست بگوید: "اتفاق عحیبی افتاده است، صدای من..." ولی نمی دانست چگونه آن را بیان كند. این بود كه زبانش را نگه داشت.

 

زن در حالی كه شانه اش را می بوسید خُرناسه كشید: "آدم هایی مثل تو بعد از این همه سال برمی گردید و معلوم نیست فكر می كنید كی هستید. خوب، بچه جان بگذار بگویم كه ما نسبت به شماها نظر خوبی نداریم." لبخندش از لبخند پملا هم درخشانتر بود. صلدین گفت: "راستی زینی تو لبخند بیناكایت را از دست نداده ای."

 

بیناكا. این دیگر از كجا آمده بود؟ ‌آگهی تبلیغاتی خمیردندانی كه مدت ها پیش فراموش شده بود و باز هم حروف صدادار كه آشكارا او را لو می دادند. چمچا مراقب باش. مراقب سایه ات باش. آن سیاهی كه از پشت سر پیَت می آید.

 

شب دوم نمایش در حالی كه دو تن از دوستان دنبالش بودند به تئاتر آمد. یك فیلمساز جوان ماركسیست به نام جُرج میراندا [George Miranda]، مردی نهنگ صولت كه هنگام راه رفتن پاها را لخ لخ می كشید و آستین های كوتاهش را بالا زده، جلیقه ی پُرلكه اش تكان تكان می خورد و به نوك سبیل شگفت انگیز نظامیش موم كشیده بودند. دوم بوپن گاندی [Bhupen Gandhi]، شاعر و روزنامه نگار بود كه موهایش زود سفید شده ولی چهره اش تا وقتی خنده ی زیركانه اش را سر می داد، معصومیتی كودكانه داشت. زینی گفت: "زودباش سالاد بابا، می خواهیم شهر را نشانت بدهیم." به سوی همراهانش چرخید: "این آسیایی ها شرم ندارند. صلدین مثل كاهو می ماند."

 

جُرج میراندا گفت: "چند روز پیش یك گزارشگر تلویزیون به اینجا آمده بود. موهایش را به رنگ صورتی در آورده بود و می گفت نامش كریلدا [Kereeda] است. نفهمیدم چه صیغه ای بود."

 

زینی حرفش را بُرید: "گوش كن، جُرج آنقدر صاف و ساده است كه انگار در این دنیا زندگی نمی كند. او نمی داند شما به چه موجودات عجیبی تبدیل می شوید. آن دوشیزه سینگ [Miss Singh]، آخ هر چیز اندازه ای دارد. به او گفتم اسمت خلیدا [Khalida] است، به وزن دلدا [Dalda] كه نوعی وسیله ی پخت و پز است. اما باز هم نمی توانست آن را تلفظ كند. نام خودش را. تیپ هایی مثل شماها، اصلاً فرهنگ ندارید. باز هم مثل این محلی ها حرف زدم، مگر نه؟" در دَم احساس كرد خیلی تند رفته است و یكباره با چشمان گِرد و شاد نگاه كرد. بوپن گاندی با صدای آرامش گفت: "بس كن زینت. این قدر به او تحكم نكن." و جُرج شرمگین من من كرد: "منظوری نداشتم جان شما، فقط شوخی بود."

 

چمچا پوزخندی زد و جوابش را داد: "زینی دنیا پُر از هندی است. خودت كه می دانی. ما به همه جا می رویم. در استرالیا تعمیركار می شویم و یا این كه سرمان را در یخچال ابدی امین جا می گذاریم. شاید هم كریستف كلمب راست می گفت و هرجا بروی هند است. هند جنوبی، غربی، شمالی. تو باید نسبت به این همه تهوری كه ما در كارهای بزرگ نشان می دهیم و این شیوه ای كه در رها شدن از مرزها داریم غرور داشته باشی. اما مشكل اینجا است كه ما هندی هایی مثل تو نیستیم. پس بهتر است به ما عادت كنی. اسم آن كتابی كه نوشته ای چه بود؟" زینی بازوانش را زیر بازوی او انداخت و گفت: "گوش كنید به این حرف های سالاد من. گوش بدهید. بعد از یك عمر تلاش برای این كه مثل سفیدپوست ها باشد حالا یك مرتبه هوس كرده هندی بشود. معلوم می شود هنوز هم امید هست. یك چیزی در وجودش زنده است." چمچا احساس كرد سرخ می شود و چیزی درهم و برهم در درونش رشد می كند. هندوستان همه چیز را در هم می ریخت.

 

زینی در حالی كه او را می بوسید و بوسه اش مثل كارد در پوستش فرو می رفت افزود: "تو را به خدا چمچا، واقعاً كه ایوالله. تو اسم خودت را می گذاری آقای چاپلوس و آن وقت از ما توقع داری نخندیم؟"

 

*

 

در هندوستان، اتومبیل قراضه ی زینت، ماشینی كه برای فرهنگی خدمتكار ساخته شده و روكش صندلی های عقب آن اعلاتر از صندلی های جلو بود، احساس كرد شب مانند حلقه ی جمعیت او را تنگ در میان می گیرد. هندوستان با آن عظمت از یاد رفته، حضور محض و بی نظمی كهن و تحقیر شده اش او را به هم آوردی می طلبید. هیرجایی [hirja] شبیه به اهالی آمازون، چون یكی از زنان شگفت انگیز هند كه نیزه ای سه سر در دست داشت برخاست و با حركت امپراتوروار دستش به ترافیك ایست داد. هنگامی كه از مقابلشان می گذشت، چمچا به چشمان آن زن مردنما خیره ماند. تصویر جبرئیل فرشته، هنرپیشه ای كه به طور اسرارآمیزی ناپدید شده بود، بر دیوارها می پوسید. آشغال، خُرده ریز، سر و صدا، تبلیغات سیگار و یا تبلیغاتی چون: "قیچی- به مردان عمل رضایت می بخشد." و از آن هم عجیب تر- "پاناما، جزیی از چشم اندازهای زیبای هندوستان است."

 

"كجا می رویم؟" شب كیفیت نئون های سبز كاباره های استریپ تیز را داشت. زینی اتومبیل را پارك كرد: "گم شده ای نه؟ آخر تو كه بمبئی را نمی شناسی. شهر خودت. هر چند كه هرگز شهرت نبوده. بمبئی برای تو چیزی جز رؤیای كودكی نیست. سكونت در اسكاندال پوینت مثل زندگی در كره ی ماه است. در آنجا كه باستی و سیری [bustee,sirree] وجود ندارد، تنها یك قسمت مخصوص خدمتكاران است. آیا آدم های شیوسِنا [Shiv Sena] سراغتان نمی آمدند تا دعوا راه بیاندازند؟ آیا همسایه ها در اعتصابات پارچه بافی زا گرسنگی می مردند؟ داتا سمانت [Data Samant] چه؟ مقابل خانه تان تظاهرات به راه نینداخت؟ چند ساله بودی كه یكی از اعضای سندیكا را دیدی؟ اولین مرتبه وقتی به جای این كه با اتومبیل و راننده حركت كنی، قطار سوار شدی چند سال داشتی؟ ببخش عزیزم، ولی آنجا بمبئی نبود، پریستان [Peristan] یا سرزمین عجایب بود."

 

صلدین گفت: "و تو خودت آن وقت ها كجا بودی؟"

 

و او با خشم پاسخ داد: "من هم همانجا بودم."

 

پس كوچه ها. معبد چین ]نام یكی از كیش های هندی كه به دین بودا نزدیك است و اصل نخستین آن بی آزاری است. م.[ در دست تعمیر بود و مجسمه های قدیسین را در كیسه های پلاستیكی پیچیده بودند كه رنگ رویشان نریزد. یك روزنامه فروش سیار روزنامه ای پُر از عكس های وحشت انگیز را به نمایش گذاشته بود: فاجعه ی راه آهن. بوپن گاندی به شیوه ی زمزمه ی آمیزش شروع به صحبت كرد. گویا مسافرانی كه زنده مانده بودند پس از تصادف به سوی ساحل رودخانه شنا كرده (قطار از روی پلی پرت شده بود) و در نزدیكی ساحل با اهالی دهی روبرو شده بودند كه دستجمعی مسافران بخت برگشته را به زیر آب هل داده و آنقدر نگه داشته بودند تا همگی خفه شده بودند و آن وقت لباس هایشان را دزدیده بودند.

 

زینی داد كشید: "دهانت را ببند. چرا این حرف ها را جلوی او می زنی؟ كسی كه ما را وحشی و عقب مانده می داند."

 

فروشگاهی چوب صندلی می فروخت تا در معبد كریشنا، در آن نزدیكی سوزانده شود. در آنجا چشمان لعابی صورتی و سفید كریشنا كه همه چیز و همه جا را می بیند نیز به فروش می رسید. "حقیقتش این است كه چیزهای دیدنی بیش از اندازه زیاد است."

 

*

 

همگی به دهابای [dhaba] شلوغی رفتند كه جُرج در رابطه با كار سینما هنگام تماس با داداها [dada] یا گردانندگان تجارت هوس و لذت به آن رفت و آمد می كرد. پشت میزی آلومینیومی نشستند و رم تیره نوشیدند و جُرج و بوپن می زده به جان هم افتادند. زینی كوكاكولا نوشید و از دوستانش بدگویی كرد: "هر دوشان مشروب خورند و بی پول. دو مرد همسر آزار كه به كافه های بدنام رفت و آمد می كنند و عمر لعنتیشان را هدر می دهند. بی جهت نبود كه تو را انتخاب كردم شكرم. وقتی سطح محصولات محلی این قدر پایین است، آدم به اجناس خارجی علاقمند می شود."

 

جُرج قبلاً با زینی به بوپال رفته بود و اكنون فاجعه ی راه آهن را با صدای بلند تفسیر ایدئولوژیك می كرد: "امریكا برای ما چیست؟ امریكا از دیدگاه ما یك مكان واقعی نیست، بلكه سمبُل قدرت است، قدرت در خالصترین شكل آن. قدرتی ناپیدا. ما نمی توانیم آن را ببینم، اما آن قدرت پدرمان را در می آورد. راه گریزی هم نیست." و در ادامه، شركت یونیون كارباید [Union Carbide] را با اسب ترویا مقایسه می كرد: "ما خودمان حرامزاده ها را به این مملكت دعوت كردیم. قضیه درست مثل چهل دزدی بود كه در انتظار شب پنهان شده بودند." و آن وقت فریاد كشید: "ولی ما كه علی بابا نداشتیم. كی را داشتیم؟ ‌آقای رجیو گ. را؟"

 

در این لحظه بوپن گاندی یك مرتبه به پاخاست و در حالی كه كمی تِلوتِلو می خورد، در ادامه ی گفته های دوستش چنان داد سخن داد كه انگار شیطان به جلدش رفته بود. گفت: "از نظر من مسأله نمی تواند دخالت خارجی باشد. ما همیشه خارجی ها را مقصر قلمداد كرده خودمان را می بخشیم. همیشه یا كار كار امریكاست یا پاكستان یا جهنم دره ی دیگری. معذرت می خواهم جُرج، اما به عقیده ی من همه چیز به آسام برمی گردد. باید از آسام شروع كرد. كشتار آدم های بی گناه." عكس های جسدهای كودكان كه با نظم و ترتیب، چون سربازانی كه برای سان رفتن آماده شوند چیده شده بود. آن ها را آنقدر كتك زده بودند تا مُرده بودند. به برخی سنگ پرتاب كرده، گردن برخی دیگر را با چاقو بُریده بودند. چمچا آن صفوف مرگ را به خاطر آورد. گویی تنها ترس و وحشت قادر بود هند را به نظم آورد.

 

بوپن بیست و نه دقیقه ی تمام بی وقفه سخن گفت: "ما همگی در مورد آسام گناهكاریم و اگر تك تكمان گناه كشتار كودكان را به گردن نگیریم نمی توانیم خود را متمدن بنامیم." صحبت كنان شتابان رم می نوشید و صدایش بلندتر می شد و بدنش به وضع خطرناكی خم شده بود،‌ اما با این كه سالن در سكوت فرو رفته بود، هیچ كس به سویش حركتی نكرد، برای ساكت كردنش نكوشید و او را مست خطاب نكرد. در اواسط جمله ی "كور كردن، تیر زدن و فساد روزانه، ما فكر می كنیم كه..." سنگین نشست و به لیوانش خیره شد.

 

در این هنگام جوانی از یكی از گوشه های دور سالن به مخالفت برخاست. فریاد زد: "آسام باید از دیدگاه سیاسی درك شود، در آنجا مسایل اقتصادی چنان حكم می كرد." و مرد دیگری به پاسخ گویی برآمد: "مشكلات مالی از توضیح این به چه دلیل مردی دختر بچه ای را به قصد كشت می زند، قاصر است." و باز هم دیگری پاسخ داد: "اگر چنین می اندیشی، معلوم است هرگز گرسنگی نكشیده ای صَلاح [salah]، آدم های رمانتیك نمی دانند مشكلات اقتصادی چگونه خوی حیوانی را در انسان زنده می كند." هیاهو بالا گرفت و چمچا گیلاسش را محكم فشرد. هوا گویی غلیظتر می شد. برق دندان های طلا توی چشم می زد. شانه ها به شانه اش می سایید، آرنج ها سقلمه می زد، رفته رفته هوا به غلظت سرب می شد و در سینه اش آن تپش های ناهمساز آغاز شده بود. جُرج مُچِ دستش را گرفت و كشان كشان بیرونش برد: "حالت خوب است؟ چهره است سبز شده بود." صلدین سری تكان داد، ریه ها را از شب پُر كرد و آرام گرفت. گفت: "رَم و واماندگی. عادت غریبی كه من دارم این است كه معمولاً بعد از پایان نمایش كنترل اعصابم را از دست می دهم. بیشتر اوقات تعادلم به هم می خورد. بهتر بود قبلاً به فكرش می افتادم." زینی چشم به صورتش داشت و در چشمانش چیزی بیش از همدردی دیده می شد. حالتی درخشنده، پیروز و سخت. خیرگی نگاهش می گفت: "بالأخره یك چیزهایی دستگیرت شد. دیگر وقتش رسیده بود."

 

چمچا اندیشید، كسی كه به تیفویید مبتلا می شود، ده سالی نسبت به آن مصونیت پیدا می كند. اما هیچ چیز ابدی نیست و سرانجام مواد مدافع در خون ناپدید می شود. باید این واقعیت را می پذیرفت كه خونش مواد مصون كننده ای را كه به وی توان تحمل واقعیت هندوستان را می بخشید، ‌از دست داده است. رَم و تپش قلب، این بیماری ای است كه از روح ناشی می شود.

 

اینك ساعت خواب فرا رسیده بود.

 

زینی او را به خانه اش دعوت نكرد. همیشه هتل، فقط هتل، با عرب هایی كه با مدال های گردنشان، ویسكی قاچاق به دست در كوریدورها می خرامند. بی آن كه كفش هایش را بكند، با كراوات شل و یقه ی باز روی تخت دراز شد و ساعدش را بر روی چشمانش نهاد. زن قدیفه ی سفید هتل را پوشید، به رویش خم شد و چانه اش را بوسید: "بگذار بگویم امشب چه اتفاقی برایت افتاد. ما امشب لاكِ تو را شكستیم."

 

خشمگین برخاست و نشست: "خوب پس درست نگاه كن. آنچه داخل لاك بود همین است. هندی ای كه به زبان انگلیسی ترجمه شده. این روزها هر وقت به زبان هندوستانی صحبت می كنم، مردم با ادب نگاهم می كنند. من همینم." گرفتار زبان دومی كه اختیار كرده بود، در هیاهوی هند، اخطاری شوم را می شنید: دیگر بازنگرد. وقتی از میان آینه عبور كردی، با مشاهده ی خطری كه از سر گذرانیده ای گامی به عقب برمی داری. آینه شاید قطعه قطعه ات كند.

 

زینی در حالی كه به رختخواب می آمد گفت: "نمی دانی امشب چقدر نسبت به بوپن احساس غرور كردم. در چند كشور می توان به باری وارد شد و چنین بحثی را آغاز كرد؟ این قدر گرم و جدّی و با این همه احترام. تمدنت مال خودت، چاپلوس جان. من این یكی را ترجیح می دهم."

 

به التماس افتاد: "دست از سرم بردار. من خوش ندارم كسی سر زده و بی خبر به دیدنم بیاید. از آن گذشته راه و رسم هفت آجر و كابادی [kabaddi] را فراموش كرده ام، نمی توانم نماز بخوانم،‌ نمی دانم مراسم نكاح [nikah] چگونه است و در این شهری كه پرورش یافته ام، اگر تنها بمانم راهم را گم می كنم. اینجا خانه ی من نیست و مرا به سرگیجه دچار می كند، زیرا شبیه خانه است و خانه نیست. این محیط دلم را می لرزاند و سرم را به دُوران می اندازد."

 

زن فریاد زد: "تو احمقی بیش نیستی. یك احمق. خودت را تغییر بده و مثل سابق بشو. بدبخت دیوانه. تو می توانی." او چون گرداب بود، پری دریایی ای كه می خواست او را اغوا كند تا خود قدیمش را بازیابد. اما این خود مُرده بود و اینك تنها سایه ای از آن برجای بود و او نمی توانست شبح باشد. بلیت بازگشت به لندن در كیف بغلش بود و او خیال داشت از آن استفاده كند.

 

*

 

نردیك های صبح، هنگامی كه بی خواب كنار یكدیگر دراز كشیده بودند، صلدین گفت: "تو هرگز ازدواج نكردی؟" زینی خُرناسه كشید: "تو آنقدر از اینجا دور بوده ای كه همه چیز را فراموش كرده ای. مگر نمی بینی؟ من سیاهم." در حالی كه پشتش را خم می كرد ملافه را به كناری انداخت تا زیبایی وافرش را نمایان سازد: "هنگامی كه فولان دوی، ملكه ی دزدان دره ها را ترك گفت تا خود را تسلیم كند، روزنامه ها كه عكس هایش را چاپ كرده بودند اسطوره ای را كه درباره ی زیبایی افسانه ایش ساخته بودند به نابودی كشیده و او را خیلی "ساده، معمولی و بدون جذابیت خاصی" توصیف كردند. پوست تیره در شمال هندوستان تعریفی ندارد." صلدین گفت: "فكر نمی كنم. انتظار نداشته باش چنین چیزی را باور كنم."

 

زن خندید: "بد نیست. معلوم می شود هنوز به یك احمق كامل تبدیل نشده ای. كی ازدواج می خواهد؟ من كار داشتم!"

 

نه تنها ازدواج كرده، بلكه ثروتمند هم شده بود: "خُب حالا بگو ببینم، تو و خانمت چطور زندگی می كنید؟" در خانه ای پنج طبقه در ناتینگ هیل [Notting Hill]. اما اخیراً در آنجا احساس امنیت نمی كرد، زیرا آخرین دسته ی دزدها مثل همیشه به ویدئو و دستگاه استریو اكتفا نكرده و سگ شین لوی نگهبان را نیز ربوده بودند. كم كم احساس كرده بود. زندگی در جایی كه جنایتكاران حیوانات را نیز می ربایند ممكن نیست. پملا گفته بود این یك رسم قدیم محل است. او گفته بود در روزگار قدیم (برای پملا تاریخ به دُوران كهن، عصر تاریكی، روزگار قدیم،‌ امپراتوری انگلستان، عصر مُدرن و زمان حال تقسیم می شد)، حیوانات ربوده شده خوب به فروش می رفتند. فقرا سگ های ثروتمندان را می دزدیدند و آنقدر آن ها را تعلیم می دادند تا نام خود را فراموش كنند و آن وقت مجدداً آن ها را در مغازه های خیابان پورتوبلو [Portobello Road] به صاحبان اندوهگین و بیچاره شان می فروختند. اما پملا مورخ خوبی نبود و وقتی تاریخ محلی را بازگو می كرد، اگرچه وارد جزییات می شد، نمی شد زیاد به گفته هایش اعتماد كرد. زینی وكیل گفت: "خدای من، باید هر چه زودتر آنجا را بفروشی و اسباب كشی كنی."

 

یادش آمد: زنم پملا لاولیس. به ظرافت چینی، به زیبایی و وقار غزال. من در زنی كه دوست دارم ریشه دوانده ام. ابتذال و بی وفایی. كوشید به آن نیندیشد و از كارش گفت.

 

وقتی زینی وكیل شنید درآمد صلدین از چه طریقی تامین می شود، چنان جیغ هایی كشید كه سرانجام یكی از عرب های مدال به گردن در اتاق را زد تا ببیند چه خبر است. زنی زیبا را دید كه روی تخت نشسته و مایعی شبیه به شیر گاومیش از چهره اش جاری است و از چانه اش قطره قطره فرو می ریزد. عرب در حالی كه از چمچا عذرخواهی می كرد بلافاصله در را بست و رفت. ببخشید آقا. هی ? اما عجب شانسی دارید!

 

زینی در میان شلیك خنده گفت: "ای سیب زمینی بدبخت. آن حرامزاده های شركت انگراز [Angarz] حسابی سیم هایت را قاطی كرده اند."

 

حالا شغلش هم باعث تمسخر بود. با غرور گفت: "من استعداد زیادی در تقلید لهجه های مختلف دارم. چرا از آن استفاده نكنم؟"

 

زن در حالی كه پاهایش را در هوا تكان می داد لهجه اش را تقلید كرد: "چرا از آن استفاده نكنم؟‌ آقای هنرپیشه! سبیل مصنوعیتان باز هم سُر خورد."

 

وای خدایا

 

چه ام شد؟

 

چه كنم؟

 

كمك.

 

آخر او با استعداد بود و قابلیت این كار را داشت. به او مرد هزار و یك صدا می گفتند. اگر می خواستید بدانید بطری كچاپ شما در تبلیغ تلویزیونی چطور صحبت می كند، اگر صدای ایده آل بسته ی چیپس با طعم سیر را نمی یافتید، صلدین حلال مشكلاتتان بود. در تبلیغات انبارها از زبان فرش ها سخن می گفت، نقش شخصیت های مشهور را بازی می كرد، و یا به لوبیا پخته و نخود فرنگی یخ زده، زبانی گویا می بخشید. در برنامه های رادیویی مهارتش چنان بود كه شنوندگان باور می كردند روس، چینی، سیسیلی و یا رئیس جمهور امریكا است. یك بار در یك نمایشنامه ی رادیویی كه برای سی و هفت صدا نوشته شده بود، هر سی و هفت نقش را طوری با نام های مستعار مختلف بازی كرد كه هیچ كس نتوانست رمز موفقیتش را بفهمد. صلدین با همتای مؤنث خود، می می مامولیان [Mimi Mamoulian]، بر امواج رادیویی انگلستان حكومت می كرد. آن ها چنان سهم برزگی از بازار پُرهیاهوی برنامه های رادیویی به دست آورده بودند كه به گفته ی می می مامولیان: "بهتر است كسی در اطراف ما، ولو به شوخی، از كمیسیون انحصارات نامی نبرد." پهنه ی كار می می اعجاب انگیز بود. او قادر بود با صدای همه ی سنین اهالی هر گوشه ی دنیا سخن بگوید و هر پرده از صداهای ضبط شده را، از ژولیت فرشته آسا گرفته تا می وست [Mae West] فتنه انگیز تقلید كند. می می یك بار گوشزد كرد: "ما باید یك زمانی ازدواج كنیم. هر وقت تو آزاد بودی. ما دو تا با هم یك پا سازمان ملل متحد هستیم."

 

صلدین اشاره كرد: "تو یهودی هستی و مرا طوری بارآورده اند كه نسبت به یهودی ها موضع بگیرم."

 

شانه بالا انداخت: "خُب یهودی باشم. خودت هم كه ختنه شده ای. می بینی. هیچ موجودی كامل نیست!"

 

می می كوتاه قد بود و موهایش فرهای تنگ و فشرده داشت، چنان كه به پوستر تبلیغاتی تایر میشلین بی شباهت نبود. در بمبئی، زینت وكیل خمیازه كشید و زنان دیگر را از ذهنش بیرون راند.

 

داشت می خندید: "این همه پول. آن ها به تو این همه پول می دهند كه صدایشان را تقلید كنی. اما تا وقتی این پول را می دهند كه چهره ات را نبینند. اینطوری صدایت مشهور می شود اما آن ها چهره ات را پنهان می كنند. هیچ می دانی چرا؟ بینیَت كج است؟ چشمانت لوچ است؟ آخر چرا؟ چیزی به نظرت نمی رسد عزیز؟ واقعاً كه به جای مغز، كاهو در كله ات كاشته اند."

 

اندیشید،‌ درست است. هر چند كه او و می می در نوع خود افسانه بودند،‌ اما افسانه ای ناقص. گویی آن دو ستاره هایی تاریك بودند. جاذبه ی حوزه ی توانایی هایشان چنان بود كه قراردادهای تازه را جذب می كرد،‌ اما آن ها همچنان نامرئی بودند. انگار كه برای ارایه ی صدا، بدن هایشان را از دست می دادند. می می قادر بود در رادیو ونوس بوتیچلی و یا المپیا، مونرو و یا هر زن دیگری كه اراده می كرد باشد،‌ از این رو كوچكترین اهمیتی به وضع ظاهریش نمی داد. او تنها یك صدا بود و به اندازه ی یك ضرابخانه ارزش داشت. هم اكنون سه زن جوان عاشق دلخسته اش بودند. از این گذشته مُدام ملك می خرید و بی آن كه شرمگین باشد اعتراف می كرد: "این یك رفتار عصبی است كه از نیاز مفرط به ریشه دواندن ناشی می شود كه خود از فراز و نشیب های تاریخی قوم یهودی ? ارمنی سرچشمه می گیرد و ناامیدی خاصی كه بالا رفتن سن به همراه آورده و پلیپ كوچك گلویم هم مزید بر علت شده. دارا بودن املاك بسیار آرام بخش است. به همه توصیه می كنم خرید املاك را آزمایش كنند." او یك اسقف نشین در نوفولك [Norfolk]، یك خانه ی دهقانی در نرماندی [Normandy]، یك بُرج زنگ در توسكانی [Tuscan] و زمینی در ساحل بوهمیا [Bohemia] در اختیار داشت. می گفت: "همه شان اقامت گاه ارواحند. صدال جلنگ جلنگ، زوزه، لكه ی خون روی فرش، ارواح زنان با لباس خواب، هر چه بخواهید در این خانه ها پیدا می شود. كسی وجود ندارد كه زمینی را بدون درگیری و صاف و ساده از دست بدهد."

 

چمچا اندیشید، هیچ كس به جز من و در حالی كه كنار زینت وكیل دراز كشیده بود اندوه وجودش را فرا گرفت. شاید شبح شده باشم. ولی لااقل شبحی با یك بلیت هواپیما، موفقیت، پول و همسر. یك سایه، اما سایه ای كه در دنیای مادی و ملموس زندگی می كند. بله آقا، یك شبح پولدار.

 

زینی موهایی را كه روی گوش صلدین تاب خورده بود نوازش كرد: "گاهی كه ساكت هستی و صداهای عجیب و غریب را تقلید نمی كنی و نمی كوشی تا خودت را مردی بزرگ جلوه بدهی، وقتی فراموش می كنی كه دیگران تماشایت می كنند، چهره ات خلاء‌ عجیبی را نشان می دهد. می دانی، مثل یك لوح بكر و خالی و من خیلی لجم می گیرد. آنقدر كه دلم می خواهد بخوابانم توی گوشَت یا نیشترت بزنم تا به زندگی برگردی. اما در عین حال غمم هم می گیرد. چقدر تو احمقی. ستاره ی بزرگی كه رنگ چهره اش مناسب تلویزیون رنگی آن ها نیست. ستاره ای كه ناچار است با آن شركت عوضی به كشور محلی ها سفر كند و تازه به بازی كردن نقش بَبو [babu] هم راضی باشد تا در نمایشنامه راهش بدهند. آن ها هر بلایی می خواهند به سرت می آورند و تو همچنان در آن مملكت می مانی و می گویی دوستشان داری. به خدا سوگند این یك اندیشه ی برده وار است چمچا." و در حالی كه سینه های ممنوعش چند سانتیمتر با صورت مرد فاصله داشت شانه هایش را چسبید و محكم تكان داد: "سالاد بابا، یا هر اسمی كه به روی خودت گذاشته ای، ترا به خدا به میهنت برگرد."

 

موفقیت بزرگ صلدین چنان پولساز بود كه به زودی مفهوم پول را برایش از میان برد. همه چیز با یك برنامه ی عادی شروع شد. برنامه ای از تلویزیون كودكان به نام نمایش موجودات فضایی، با شركت هیولاهای فیلم جنگ ستارگان كه از خیابان سسم Sesame Street] سریال تلویزیونی كودكان. م.[ سر می رسند. یك سریال كمدی درباره ی موجودات كرات دیگر كه در میانشان انواع و اقسام "مریخی"، از ناز و مامانی تا خُل و چل و از حیوان تا گیاه دیده می شد. حتی مریخی كانی هم در میانشان بود زیرا یكی از بازیگران سنگی فضایی بود كه مواد خام خود به خود استخراج می شد و به موقع برای برنامه ی هفته ی بعد حیات می یافت. نام این سنگ پیگ مالیون [Pygamalien] بود و طنز عقب مانده ی تهیه كننده موجب شده بود كه موجودی بی ادب و آر&