گاويست بر آسمان قرين پروين،
گاويست دگر نهفته در زير زمين؛
گر بينائي، چشم حقيقت بگشا:
زير و زبر دو گاو
مشتي خر
بين.
خيام
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
اصل دوم مربوط است به تفاوت انسان و حيوان.انسان با اينكه از جنس حيوان است، از نظرمجهز بودن به غرايز با حيوان تفاوت دارد يعنى ضعيفتر از حيوان است.
حيوانات به يك سلسله غرايز مجهز هستند و نياز چندانى به مديريت و رهبرى از خارج ندارند،زيرا غريزه كارش راهنمايى و رهبرى به صورت خودكار است.مورچه به سلسله غرايزى مجهز است كه به طور خودكار و اتوماتيك وى را در زندگى رهبرى مىكند.امير المؤمنين على(عليه السلام)در يكىاز خطبه هاى نهج البلاغه موضوع مجهز بودن مورچه را به غرايز زندگى بيان و تشريح مىكند.ساير حشرات نيز بدين منوال هستند.
انسان با اينكه از نظر نيروها مجهزترين موجودات است و اگر بنا بود با غريزه رهبرى شود مىبايست صد برابر حيوانات مجهز به غرايز باشد، در عين حال از نظر غرايزى كه او را از داخل خود هدايت و رهبرى كنند، فقيرترين و ناتوانترين موجود است، لهذا به رهبرى، مديريت و هدايت از خارج نياز دارد.اين همان اصلى است كه مبنا و فلسفه بعثت انبياء است، و هنگامى كه فلسفه بعثت انبياء را مورد بحث قرار مىدهيم متكىبه اصل نياز بشر به راهنمايى و رهبرى هستيم، يعنى بشر موجودى است مجهز به ذخاير و منابع قدرت بيشمار و درعين حال در ذات خود فوق العاده بىخبر و سرگردان و خود از ذخاير و منابع وجود خود ناآگاه، نه مىداند كه چه دارد و نه مىداند كه چگونه آنها را رهبرى كند و مورد بهرهبردارى قرار دهد، لهذا نيازمند است كه رهبرى گردد، راه به او نشان داده شودو نيروهايش سامان يابد و سازمان پيدا كند، بايد او را آزاد كرد و به حركت آورد.
لطفاخود قضاوت كنيد
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
پيامبرانكه به نيروها تحرك مىدهند و سامان مىبخشند، صرفا در جهت ساختن فرد وساختن جامعه انسانى است، و به عبارت ديگر، در جهت سعادت بشرى است، محال و ممتنع است كه در جهت فاسد كردن فرد و يا تباهى جامعه انسانى صورت گيرد.
عليهذا اگر اثر دعوت يك مدعى پيامبرى، فاسد ساختن انسانها، از كار انداختن نيروهاى آنها يا به فحشاء و هرزگى افتادن انسانها و يا تباهى جامعه انسانى و انحطاط مجتمع انسانى باشد، خود دليل قاطعى است بر اينكه اين مدعى در دعوى خودش صادق نيست.اقبال لاهورى در اينجا نيز سخن ارزندهاى دارد، مىگويد: «راه ديگرى براى داورى كردن در ارزش تجربه دينىيك پيغمبر(حقيقى بودن رسالتش و واقعيت داشتن اتصال درونىاش با خدا)آزمودن انواع انسانيتى است كه ايجاد كرده و نيز توجه به آن جهان فرهنگ و تمدنى است كه از رسالت وى برخاسته است.»(1)
.............................................................. .احياى فكر دينى در اسلام، ص 144.
استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 2 صفحه 166
لطفاخود قضاوت كنيد
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
دليل وجود ولايت فقيه از نظر نظام جمهوري اسلامي ايران لطفاخود قضاوت كنيد
عقل مىگويد سعادت انسان، به قانون الهى بستگى دارد و بشر به تنهايى، نمىتواند قانونى بىنقص و كامل براى سعادت دنيا و آخرت خود تدوين نمايد و قانون الهى، توسط انسان كاملى به نام پيامبر، براى جامعه بشرى به ارمغان آورده مىشود و چون قانون بدون اجراء، تاثيرگذار نيست و اجراى بدون خطا و لغزش، نيازمند عصمت است، خداوند، پيامبران و سپس امامان معصوم را براى ولايتبر جامعه اسلامى و اجراى دين، منصوب كرده است و چون از حكمتخداوند و از لطف او به دور است كه در زمان غيبت امام عصر(عجل اللهتعالىفرجهالشريف) مسلمانان را بىرهبر رها سازد و دين و شريعتخاتم خويش را بىولايت واگذارد، فقيهان جامعالشرايط را كه نزديكترين انسانها به امامان معصوم از حيثسه شرط «علم» و «عدالت» و «تدبير و لوازم آن» مىباشند، به عنوان نيابت از امام زمان(عج)، به ولايت جامعه اسلامى در عصر غيبت منصوب ساخته است و مردم مسلمان و خردمند كه ضرورت امور يادشده را به خوبى مىفهمند و در پى سركشى و هواپرستى و رهايى بىحد و حصر نيستند، ولايت چنين انسان شايستهاى را مىپذيرند تا از اين طريق، دين خداوند در جامعه متحقق گردد. بنابراين، نظام اسلامى، همچون نظامهاى غربى و شرقى نيست كه اكثر مردم به دلخواه خود هر كس را با هر شرايطى، وكيل خود براى رهبرى سازند; بلكه از طريق متخصصان خبره، از ميان فقيهان جامعالشرايط، بهترين و تواناترين فقيه را شناسايى كرده، ولايت الهى او را مىپذيرند. كسى كه مكتبشناس و مكتبباور و مجرى اين مكتب است، پذيرش ولايت او در حقيقت، پذيرش مسؤوليت اوست; نه اينكه به او وكالت دهند.
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
تفاوت نظام جمهوري اسلامي ايران وجمهوري دمو كراتيك لطفاخود قضاوت كنيد
جز نظام جمهورى اسلامى ايران كه مبتنى بر ولايت و رهبرى الهى است، همه حكومتهاى دموكراتيك و شبهدموكراتيك جهان، حكومتى بر مدار وكالت دارند. در آن جوامع، به دليل بدفهميدن دين خداوند از سويى، و به دليل غرورى كه از پيشرفتهاى علم تجربى حاصل گشته و علمپرستى و اومانيسم و انسانمدارى رواج يافته از سوى دوم، و نيز شهوتگرايى و لذتطلبى بىحد و حصر آنان از سوى سوم، اساسا احساس نيازمندى به وحى الهى و هدايت انسانهاى معصوم منصوب از سوى خداوند وجود ندارد و آنان، عقل خود را در ساختن جامعهاى مطلوب و رساندن انسان به سعادت نهائى كافى مىدانند و به همين دليل، قوانين كشور را خود وضع مىكنند و هر آنچه اكثر مردم بخواهند، متن قانون خواهد شد; اگر چه آن قانون، موافق با وحى الهى نباشد. محور حكومت وكالتى، همانا حكومت «مردم بر مردم» است; يعنى حكومت آراء جامعه(نمايندگان جامعه) بر خود جامعه; و بازگشت چنين حكومتى، به حكومت «هوا بر هوا» خواهد بود; زيرا هر چه مخالف وحى است، هواى نفس است و مشمول كريمه «افرايت من اتخذ الهه هواه» مىباشد
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
لطفاخود قضاوت كنيد
«مال» در اسلام، به چند قسم تقسيم شده است:
1 «مال شخصى» كه به وسيله كسب حلال يا ارث و مانند آن، ملك اشخاص مىشود.
2 «مال عمومى» كه به سبب جهاد به اذن امام يا وقف عام و مانند آن، ملك توده مردم مىگردد.
3 «مال دولتى» كه «انفال» نام دارد و مخصوص امام مىباشد; مانند زمينهاى موات و....
4 «مال دولت اسلامى» كه به نام سهم مبارك امام است و مخصوص شخصيتحقوقى امام و جهت امامت مىباشد
منبع از پايگاه فاضلين نراقي http://www.hawzah.net/
نگاه اي به نقش مردم در حكومت اسلامى لطفاخود قضاوت كنيد
جامعهاى مىتواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (20) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك» (21) .
همان گونه كه مكتب حق، به صورت قرآن كريم و سنت معصومين(عليهمالسلام) تبلوريافته و بر تمام مكاتب و قوانين جهان پيروز خواهد شد و حكومتش جهانى خواهد گشت، ملتى پيروز مىگردد كه اولا در شناختحق، «محقق» باشد و ثانيا در مقام عمل به حق، «متحقق» گردد و جامه حق بر تن بپوشد و ثالثا همانند خود دين، داراى انسجام و اتحاد و هماهنگى بوده، از اختلاف و نزاع و درگيرى مصون باشد; چنانكه خداى سبحان درباره معجزه ختميه قرآن مىفرمايد: «ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (22) ; اگر اين قرآن از غير خداوند باشد، لازمه قطعىاش اختلاف و تناقض درونى است; در حالى كه اكنون هيچگونه اختلاف و ناهمگونى درونى ندارد; زيرا بر محور حق، و نازل شده از سوى خداوند است.
بنابراين، «اتحاد» از مهمترين علل پيروزى است و مقصود از آن، صرف گردهمايى صورى و حضور در صحنه نيست، بلكه گذشته از اجتماعات صورى و ظاهرى، لازم است دلها به هم مرتبط و جانها با يكديگر منسجم باشند(متحد جانهاى مردان خدا) و اين اتحاد، وقتى دائمى و بىنقص خواهد بود كه بر محور ماديات نباشد، بلكه براى رضاى خدا و بر محور حق قرار گيرد.
مسائل مادى، نه تنها آرامش و انسجام نمىآورند، بلكه دير يا زود، مايه تشتت و پراكندگى و نابرابرى خواهند بود. از اين رهگذر، قرآن كريم، پيوند و انسجام دلها را در اختيار خداوند دلآفرين دانسته، درباره اتحاد و الفت مؤمنين خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفتبين قلوبهم ولكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم» (23) ; يعنى پروردگار متعال، ميان دلهاى آنان الفتبرقرار كرد; تو اگر تمام ذخاير زمين را هزينه مىكردى تا ميان دلهاى آنان انس و الفت ايجاد كنى، نمىتوانستى; وليكن خداوند ميان آنان الفتبرقرار نمود; تحقيقا خداى متعال، عزيز و حكيم است. منافع مادى و ذخائر و هر چند به دستبابركت رسول اكرمصلى الله عليه و آله و سلم تقسيم گردد و هر چند توسط تقواى مجسم و عدل ممثل، عادلانه توزيع شود، باز هم زمينه شقاق فراهم است و الفت معهود در آيه حاصل نمىشود.
حاكميت دين حق و نظام اسلامى، همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمىپذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم، با پذيرش دين اولا و پذيرش ولايتحاكم اسلامى ثانيا، دين خدا را در جامعه متحقق مىسازند و چنين مردمى اگر چه اندك باشند، خداوند نصر خود را به آنان مىرساند و در جنگ با بيگانگان، همه معادلات رياضى و سياسى و نظامى را برهم مىزند: «كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله» (24) انبياء الهى كه با عدهاى خاص قيام كردند، با اينكه فاقد همه امكانات مادى بودند و دشمنان آنان از همه امكانات مادى برخوردار بودند، چون مؤمنين به قدر ميسور، به دستور خدا عمل مىكردند، خداوند سلاطين ستم و باطل را نابود مىساخت; عدهاى از آنان را به صورت: «فاخذناه وجنوده فنبذناهم فى اليم» (25) گروهى را: «فخسفنا به وبداره الارض» (26) و برخى را: «سخرها عليهم سبع ليال وثمانية اياما حسوما» (27) و جمعى ديگر را با ساير جنود الهى از ميان برد. پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانان، از كمترين امكانات جنگى و مادى برخوردار بودند، ولى در همان جنگهاى نابرابر، خداوند آنان را يارى كرد و اكنون نيز كه انقلاب اسلامى حكومتى دينى برپا كرده است، اگر مردم در صحنه نباشند و حضور جدى نداشته باشند، حتى اگر رهبر آنان در حد وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(سلاماللهعليه) باشد، نظام اسلامى سقوط مىكند.
رهبرى مانند على بن ابىطالب(عليهالسلام) كه جز شخص پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم، هيچ كس در روى زمين به عظمت علمى و عملى آن حضرت نمىرسد و از نظر شجاعت و سلحشورى و سياست نظامى نيز بىهمانند است و پيروزى بيشتر جبههها به عهده آن حضرت بود، وقتى كه مردم با او هماهنگ نباشند و او را نپذيرند، هرگز پيروز نمىشود. در سوره مباركه «نور»، درباره حضور مردم آمده است: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان الذين يستاذنوك اؤلئك الذين يؤمنون بالله ورسوله» (28) ; يعنى مؤمنان واقعى كسانى هستند كه گذشته از ايمان به خدا و پيامبر، در مسائل اجتماعى نيز رهبران الهى خود را رها نكنند و در اين زمينه، از جهت ملاك حكم، تفاوتى ميان آنكه رهبر، پيامبر باشد يا امام معصوم يا جانشينان آنان در عصر غيبت، وجود ندارد.
بنابراين، حكومت اسلامى هيچگاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمىشود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومتهاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مىپذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهرهمندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفقتر است و هيچگاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مىدارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مىرسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (29) و نيز خداوند، نعمتحكومتشايسته اسلامى را از ملتى بىجهت نمىگيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم»
20. سوره توبه، آيه 40.
21. سوره هود (ع)، آيه 17.
22. سوره نساء، آيه 82.
23. سوره انفال، آيه 63.
24. سوره بقره، آيه 249.
25. سوره قصص، آيه 40.
26. همان، آيه 81.
27. سوره حاقه، آيه 7.
28. سوره نور، آيه 62.
29. سوره رعد، آيه 11
بنظر من
غير خداى سبحان، احدى ولى ديگرى نيست و هيچ فردى چنين حقى را ندارد كه خود را والى ديگرى بپندارد و ديگرى را تحت ولايتخويش، وادار به پذيرش دستور نمايد.
ولايت هر انسانى بر انسان ديگر، «عدم» است و هيچ انسانى حق ولايتبر جامعه بشرى ندارد
خداوند انسان را آزاد آفريده است و تنها كسى كه بر انسان ولايت دارد، خالق و پرورشدهنده او يعنى ذات اقدس اله است و نيز گفته شد كه ولايتخداوند بر انسان، به معناى جبر و تحميل دين بر او نيست: «لا اكراه فى الدين
دين، تنها عهدهدار بيان رابطه فردى خدا و خلق(عبادات) و روابط اخلاقى افراد با يكديگر(اخلاقيات) است; اما مسائل سياسى، حقوقى، و حكومتى، از دائره دين خارج بوده، به تشخيص افراد و تصميم عقلى انديشوران جامعه بستگى دارد.
. بدترين زنجيرها، زنجير جهل و نادانى يا زنجير بردگى و بندگى است كه انسان گرفتار آنها، نمىتواند حقايق را بشناسد و يا پس از شناختن، به سبب اسارت، نمىتواند نظر خود را بيان كند
اولين و اساسىترين حق انسانها، حق حيات سالم است كه از آزادى فطرت پاك انسانى سرچشمه مىگيرد
انسان، وقتى به كمال مىرسد كه بر اساس حسن اختيار خود، حق
را بپذيرد. اكراه و اجبار، اختيار را از انسان مىگيردو به همين دليل، خداوند
درباره انديشه و عقيده، آزادى را محور قرار داده و اكراه در دين را جايز نمىداند و
وظيفه انبياء را عرضه و ابلاغ دين مىداند و خداوند به پيعمبر خود ميفرمائيد
گويا تو قالب تهى مىكنى بر اين اندوه كه چرا اينان ايمان نمىآورند; اگر ما بخواهيم، چيزى را از آسمان نازل مىكنيم تا ايشان براى آن خاضع و فروتن شوند. پس خداوند ، ايمان اجبارى را سعادت نمىداند و براى آن، اثرى در كمال انسان قائل نيست
به اميد ديدار شما حبيب