ما ميخواهيم که دوستمان بدارند.؛خواستن؛ در اين جمله زيادی است.بهتر است بگوييم
:در ارزوی آن هستيم که دوست مان

 بدارند.صميمانه و ساده لوحانه در آرزوی آن هستيم که دوستمان بدارند.
اما در باور و رويايمان اشتباه می کنيم.چه در واقع آرزو يی که

 داريم اينست که ما را ترجيح دهند -دوست بدارند بلی ،ولی کمی بيش تر از ؛ديگری؛.
ترجيحمان دهند.يک کودک دو ساله به راحتی

 اين را در می يابد.ما چه بيشتر از يک کودک دو ساله داريم؟
ما عشق و ترجيح را با هم اشتباه ميگيريم.عشق و تعالی را ،عشق و

 آرامش
را.برای کاستن از اين اشتباه بايد انديشه مان را زير دوش مرگ بگيريم،
 در کسانی که دوست ميداريم بايد به آن چيزی

 دست يابيم که پس از مرگ شان باقی می ماند-به نام خالص شان.
قلب بر باد رفته شان.زندگی شان را که با ما يکی نيست که از

 ما جداست،که به ما بستگی ندارد.عشق هم مانند مرگ همه چيز را ساده ميکند.
نام حقيقی عشق سادگی است

از فرا تر از بودن

اثر کريستيان بوبن

 

خداوندا ،مرا وسيله صلح خويش قرار ده
.
آنجا که کين است،بادا که صلح آورم
.
آنجا که تقصير است،بادا که بخشايش آورم
.
آنجا که تفرقه است،بادا که يگانگی آورم
.
آنجا که خطا است،بادا که راستی آورم
.
آنجا که شک است ،بادا که ايمان آورم
.
آنجا که نوميدی است ،بادا که اميد آورم
.
آنجا که ظلمات است،بادا که نور آورم
.
آنجا که غمناکی است،بادا که شادمانی آورم
.
خداوندا ،بادا که بيشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی يافتن
،
در پی فهميدن باشم تا فهميده شدن
،
در پی دوست باشم تا دوست داشته شدن
،
چه با دادن است که ميگيريم

با فراموشی خويش است که خويشتن را باز می يابيم
.
با بخشودن است که بخشايش بکف می اوريم
.
با مردن است که به زندگی بر انگيخته ميشويم.

سه قطره نيايش برای صلح

اثر:کريستيان بوبن

 

 

گزيدهای از سخنرانی سيد مرتضی مرديها در جمع دانشجويان
دنياي مدرن، دنيايي است فاقد قهرمان. دنيايي که در آن آزادي به جاي زورگويي، و انتخاب به جاي اجبار، و عقلانيت به جاي ايدئولوژی بنشيند، ديگر دنيايي حماسي نيست و وقتي حماسه نباشد، قهرمان هم نيست.
جامعه ما در حال گذر از فئوداليته به بورژوازي، از دنياي ارباب و رعيتي به دنياي شهروندي است؛ اما حکومت ما در حال گذار از دنياي شهروندي به دنياي ارباب و رعيتي و از دنياي بورژوازي به دنياي فئودالي است. اگر اين درست باشد، معناي آن اين است که اگر از منظر اجتماعي، قهرماني و حماسه رو به مردن است، از منظر سياسي رو به زنده شدن است. معناي آن اين است که برخلاف دنياي مدرن که به انسانهاي معمولي و متوسط - مثل من- نياز دارد، ما امروز - معالاسف- به انسانهاي بزرگ نياز داريم، و آقاجري يکي از آن مردان است.
کمدي نيست آيا؟ تعزيهگردانهاي اصلي به صراحت مسؤوليت خود را در اين کار به عهده ميگيرند ولي ما دايماً آنها را مبرا ميکنيم. کي بود، کي بود، من نبودم؛ اين بازي آنها نيست، بازي ما است!
يکي از برجستهترين عناصر اصلاحطلب ميگويد، "اين حکم را از نظام ندانيد". ياللعجب! ممکن است بفرماييد نظام چيست يا کيست؟ مسلماً ما که نيستيم، حريف ما هم که نيست، پس بفرماييد دعوا بر سر لحاف ملا است.
قوة قضاييه به صراحت مسؤوليت ماجرا را به عهده ميگيرد و دنکيشوتهاي اصلاحطلب از خودِ آن ميخواهند که قاضي خاطي را تأديب کند. من که نميفهمم، اگر شما ميفهميد، براي من هم توضيح دهيد.
عالمان هتّاک و جاهلان نساک، مؤمن باشند و دکتر آقاجري کافر، قطعاً ما به قرون وسطي بازگشتهايم، زماني که به تعبير ويل دورانت "دوزاده دختر لخت ميز شام پاپ را ميچيدند"، ولي منتقدان آن وضعيت به جرم ارتداد، زنده به شعلههاي آتش سپرده ميشدند؛ در چنين دوراني ما البته به شؤاليههاي شجاع نيازمنديم.
پرسشي که از خود ميکنم اين است که: بالاخره کي اين بغض معصومانه ما خواهد ترکيد؟

 

بنظر من دردناكترين موضوع براي انسان عصر حاضر اين است كه فقط در مورد
آنچه اجازه صادر مي شود بينديشد.
و از اين مصيبت بالاتر اينكه بعضي حق تفكر و انديشه هم براي خود قائل نباشند
و نگاهشان بدهان ديگري باشد تا هرچه او مي گويد با صداي بلندتري تكرار كنند.
توضيح اول در مورد هموطناني آمد كه خود را ولايتمدار معرفي مي كنند و
توضيح دوم درباب ذوب شدگان در ولايت است.
براستي ايدئولوژي چه بر سر انسانها آورده است كه بفردي از هر حيث مثل خودشان اجازه مي دهند
بر جان و مال و ناموسشان ولايت داشته باشد.
در اين كشور به عقل خيلي ظلم مي شود.اينطور نيست؟

 

عشق در دريا غرق شدن است
و دوست داشتن در دريا شنا کردن
دکتر علی شريعتی

مذهب از ديد کارل مارکس

اين انسان است که مذهب را می آفريند و مذهب نيست که انسان را می آفريند. و در واقع مذهب خود آگاهی و عاطفه
 انسانی است که يا هنوز خود را نيافته و يا آنکه تاکنون خود را دوباره گم کرده است. البته انسان، موجودی انتزاعی
 نيست که خارج از جهان لميده باشد. بلکه انسان در رابطه با جهان بشر، حکومت و جامعه است. اين حکومت و اين
 جامعه است که مذهب (يعنی) جهان آگاهی وارونه را می سازد. زيرا که جهان وارونه است و مذهب، تئوری عمومی
 اين جهانست، خلاصه ای از دائره المعارف آنست، شکل عامه پسند منطق آنست، جوهر شرف معنوی آنست، شور و
 حرارت آنست، تائيد اخلاقی آنست، مکمل تشريفاتی آنست، بنيان کلی تسلی و توجيه آنست. مذهب تحقق افسانه ای
 ذات انسانی است زيرا سرشت بشری دارای واقعيت حقيقی نيست.
بنابراين مبارزه عليه مذهب، مبارزه مستقيم عليه آن جهانی است که عطر معنوی آن، مذهب می باشد.
 فقر مذهب ضمن آنکه بيان فقر واقعی است، در عين حال اعتراض عليه فقر واقعی نيز می باشد. مذهب
 آه و فغان مخلوق در تنگنا افناده است،
 احساس به يک جهان بی احساس است، همانطور که روح يک کيفيت بی روح است.
 مذهب ترياک مردم است.
مذهب به مثابه خوشبختی تخيلی مردم است و از بين بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست.
مطالبه کنار گذاشتن خيال پردازيها در مورد کيفيت آنست، مطالبه کنار گذاشتن کيفيتی است که به خيالبافی ها
احتياج دارد. بنابراين نقد بر مذهب، نطفه نقد برزخي است که جلوه قدس آن، مذهب است.
نقد، گلهای سيالی زنجيرها را پر پر کرده است، نه به خاطر آنکه انسان زنجير خشک و کسل کننده ای را حمل کند
بلکه به خاطر آنکه زنجير را به دور افکند و گلهای زنده را بچيند. نقد بر مذهب، انسان را از اشتباه بيرون می آورد تا به
 اين ترتيب فکر کند، عمل نمايد، واقعيت خود را همچون انسان از اشتباه بيرون آمده و بر سر عقل آمده ای، ترسيم نمايد
 و به اين ترتيب بگرد خود و بگرد خورشيد واقعی خويش بچرخد. تا زمانيکه انسان بگرد خود بچرخد،
مذهب فقط خورشيد تخيلی ايست که بگرد انسان می چرخد.
بنابراين وظيفه تاريخ است که بعد از آنکه حقيقت آخرت از ميان رفت، حقيقت دنيا را مطرح سازد.
 وظيفه فلسفه که در خدمت تاريخ قرار دارد اينست که بعد از بر ملا شدن اشکال مقدس از خودبيگانگی انسان،
در وهله اول از خود بيگانگی را در اشکال نا مقدس آن افشا نمايد. به اين ترتيب نقد به آسمان مبدل به نقد زمين،
نقد مذهب تبديل به نقد بر حقوق و نقد الهيات مبدل به نقد بر سياست می گردد.
 

لغت معني

تورات: قانون
 
انجيل: خبر خوش
 
قران: خواندني
 
ودا: دانش
 
زرتشت: شتر زرين ، روشن بين

اوستا : معرفت ، حكمت
 
اوپانيشاد : تعليم پنهان
 
سانسكريت : خالص ، كامل ، مقدس
 
جينا: پيروز
 
بودا : بيدار ، روشن شده

اسرائيل : دفاع كنندگان از خدا
 
تلمود : تعليم

شيطان : اسب سركش
 
شيوا : خجسته ، فرخنده

كاتوليك : عام
 
ارتودوكس : درست باور

پروتستان : ( از پروتست يعني اعتراض
)
پاپ : پدر
 
فريسيها : جدا شده ( از صدوقيه
 )
تائو: راه
 
يوگا : الحاق ، پيوستن
 
آريايي : نجيب و شريف ، كشاورز
 
هندوستان : سرزمين رودها
 
كره : سرزمين صبح آرام
 
سنگاپور : شهر شير
 
اورشليم : شهر سلام ( صلح
 

وتو : (لاتين) من مخالفم

دوما: محل تفكر
 
پارلمان : (از پارله فرانسوي به معني حرف زدن

بورو(كراسي) : دفتر كار

اتم : ( يوناني ) بخش ناپذير

پروتون : ( يوناني ) نخست
 
فيزيك : علم الاشيا
 
SS : مخفف گروهاي طوفان

UFO : unidentified flying object
 
آرشان : دلير
 
مكانيزم : سازوكار
 
دژبيم : ترس بيمارگونه
 
هژموني : گسترش طلبي

خرده بورژوازي : قشرهاي پائيني طبقات متوسط
 
اوبژكتيو : واقعيات ظاهري
 
كاپيتولاسيون : تسليم

راژمند : منظم
 

 

به پستي تن مدهيد

تنها دو چيز از تو خواهم خواست : اول اينكه از معجزه ي زاده شدن حداكثر بهره را
 
ببري و ديگر آنكه هرگز تن به پستي ندهي.


پستي جانور خونخواري است كه هميشه در كمين ماست چنگال هايش

 را هر روز به بهانه ي مصلحت و احتياط و گاهي

 عقل و كمال در بدن همه ي انسان ها فرو مي كند و كمتر كسي در مقابلش تاب

 مقاومت دارد. آدم ها وقتي در معرض

 خطري قرار ميگيرند پست مي شوند و وقتي خطر گذشت آدم مي شوند
.
هرگز نبايد در مقابل خطر خودت را گم کنی...

( اوريانا فالاچي ، نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد )
 

 

شايد بتوان عده ای را برای هميشه، يا همگان را برای مدتی فريفت.
اما هرگز نمی توان همگان را برای هميشه فريب داد

 

فلسفه آموختن انديشيدن است نه انديشه ها.امانوئل کانت

 

تفاوت من با ديگران  در اين است که چون درباره جهان ديگر  هيچ نمی دانم
 خود را نمی فريبم
و گمان نمی برم  که می دانم و تنها در اين نکته است که
:از ديگران داناترم من تنها از چيزهايي 
می هراسم که می دانم  به راستی زيان آورند *** سقراط **

 

قلمی از قلمدان قاضی يی افتاد. شخصی که در آن جا حاضر بود گفت: جناب قاضي كلنگ خود را برداريد.


قاضي گفت:مردك اين قلم است نه كلنگ ، تو فرق بين قلم و كلنگ را نميداني.


مرد گفت: هرچه هست ، مي دانم كه تو خانه ي مرا با آن خراب كردي.
 

 

خشكيد كويــــر و لوت شد دريـــامان امــــروز بد و از آن بتر فــــــردامان


زين تيره دل ديو صفت مشتي شمر چون آخـــرت يــزيـد شد دنيــامان



م-اميد ( زنده ياد مهدي اخوان ثالث)

 

هرگز از مرگ نهراسيده ام ،


اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.


باري هراس من از مرگ در سرزميني ست كه:


مزد گور كن افزون از بهاي زندگي آدمي باشد!!!


احمد شاملو

 

گر بدين سان زيست بايد پست.


من چه بي شرمم اگرفانوس عمرم را نياويزم،


بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست.


...........
گر بدانسان مرد بايد پاك.


من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه،


يادگاري جاودانه، برتراز اين بي بهاي خاك.


احمد شاملو

 

شرمنده از آنيم كه در روز قيامت


اندر خور عفو تو نكرديم گناهي


قاآني

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمي خواهم بدانم كوزه گر،

از خاك اندامم چه خواهد ساخت.

ولي بسيار مشتاقم،

كه از خاك گلويم سوتكي سازد.

گلويم سوتكي باشد،

به دست كودكي گستاخ و بازيگوش.

و او...

يكريز و پي در پي،

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدين سان بشكند در من،

سكوت مرگبارم را....

((معلم شهيد دكتر علي شريعتي ))

 

تنها
انكه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره مي تواند داشت
ان كه جاي كافي براي ديگران دارد
صميمانه تر مي تواند
با ديگران بخندد
با ديگران بگريد.

(از كتاب چيدن سپيده دم-ترجمه شاملو)
 


خدايا مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مكشان
(دكتر علي شريعتي)
 

 

٭ دکتر شريعتی يه جا می گه :
"من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند ،فلسفه و شعر است و آنچه حقيقت دارد جز اين نيست که انسان تنها
آزادی است و شرافت و آگاهی .
 و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد.
حتی در راه خدا"          گفتگوهای تنهايی
 

 

آدمهايی که به آزادی خودشون می نازند و به بهونه استفاده از اين حق طبيعی خودشون عنصر آگاهی رو ناديده می گيرند
 ،منو ياد اون پرنده ای می ندازند که از جنس قو بود ،ولی تخمش اشتباهی افتاده بود تو بين
 جوجه اردک ها.روزها می گذشتند و اون اردک وار تربيت می شد .اون هيچ وقت خودش رو تو آب نديد و يا اگه هم ديد ،نخواست باور کنه که يک قوی تيز پروازه نه يه جوجه اردک تنبل.و اين جهلش اون رو از چه پريدن ها و سرکشيدن ها به اوج آسمونها بازمی داشت.
هميشه رو زمين موند و يه روز گوشه يه مرداب مرد. دلش به اين خوش بود که آزاد زندگی کرد و آزادانه مرد.
 

آدمهايي که يه مشت فرمول و تکنينک تو ذهنشون انباشته شده و می تونند تئوری های شيکی واسه زندگی رو کاغذ بيارند ،
 ولی نمی تونند آزادانه از اونا استفاده کنند منو ياد اون سگ های دست آموز ارباب تو شعر "آواز سگها و گرگها"ی اخوان ثالث می ندازند.
سگهايي که می تونند مثل گرگها تو صحرا زندگی کنند و خودشون شکارشون رو از بين وحشی ترين طعمه ها انتخاب کنند
 و مجبور نباشند واسه يه تيکه استخون يا ته مونده غذايي که ارباب جلوشون می ندازه ،
کاسه ليسيش رو بکنند.ولی از ترس سوز زمستون و گشنه موندن تو صحرا می رند زير بيرق اربابشون.
اونها هيچ وقت نمی فهمند که می شه آغاز کرد و به پايان رسوند. چرا که آغاز و پايان همه کارهاشون
با حرکت دست های ارباب هماهنگ شده. و بالاخره يک روز که ارباب تشخيص می ده که به اندازه استخونهايی
که شبها جلوشون می ندازه نمی تونند کار کنند، گوشه لونه شون از گرسنگی می ميرند.دلشون به اين خوشه
 که بلد بودند مثل گرگهای وحشی صحرا ،آزادانه زندگی کنند.
 

و شرافت ،چيزی که نه می شه حذفش کرد و نه می شه تعريفش کرد.با همه نسبيتهايی که اخلاقيات
 رو اسير کردند ،هر آدمی هميشه يه من رو تو وجودش احساس می کنه که کارهاش رو ارزش گذاری می کنه.اگ
ه بتونه از دادگاه عرف و قانون فرار کنه ،هيج وقت نمی تونه از دادگاه وجدانش فرار کنه.
 

و اينها چيزهايی نيست که بتوان فدا کرد. حتی در راه خدا.
هرآدمی در خوردن اون ميوه ممنوعه سهمی داشته .
 

يکی فقط يه کم از اون رو چشيده و بقيه اش رو تف کرده بيرون و زود دهنش رو آب کشيده که طعمش از دهنش بره بيرون.
 

يکی تا ته حلقش فرو برده ،ولی همونجا سرفه ش گرفته و از همون راهی که خورده بوده ،برگردونده بيرون.
ولی طعمش رو به خاطر می سپاره که دفعه بعد تا مزه اش رو حس کرد ،زود تفش کنه.
 

يکی هم اون رو قورت می ده .ولی می ترسیده که اگه هضمش کنه ، زخم معده بگيره.از يه طرف
نمی خواسته از همون راه دهنش برگردونه که ضايع شه. عقلش به سراغش مياد و يه شاهراه بهش نشون می ده
 که از راه دهنش عريض تره و خوبيش اينه که چون به پشتش وا می شه ،کسی نمی بينه که داره چی کار می کنه
.بدون اينکه هضمش کنه ،از در پشتی دفعش می کنه.
 

و کسی که می گه اينها رو نمی شه حتی در راه خدا فدا کرد ، اون ميوه رو تا ته خورده و هضمش کرده و با پوست
 و گوشت و خونش آميخته شده.تازه کلی زير زبونش مزه کرده. دربدر دنبال اين می گرده که از اين ميوه ها پيدا کنه و باز هم ازشون بچشه.

 

 

 

حضرت علی  : هيچ جامعه و امتی مقدس نمي‌شود مگر آنكه ضعيفان بتوانند حق خود را از قوي‌ترها بدون لنكت زبان بگيرند.

مذاق گندم ممنوع مانده در كامم 
تهي نگشته از عصيان آدمي جامم
هنوز در پي هابيل خويش مي گردم
هنوز در پي پور پريش ميگردم.....

 

 

لعنت به قاجار، درود بر کورش، سلام بر نادر
سلام بر مردم شريف ايران!درود بر ملت نجيب ايران. آفرين بر ملتي که وارد
 دروازه هاي تمدن بزرگ بشري شده ايد.ملتي که تا ابر قدرتها اسم شما را مي شنود،
پشتشان مي لرزد

بردن همه چيز نيست
اما تلاش برای بردن چرا.
از ونيس لومباردی

 

من با عقيده تو مخالفم. اما جانم را مي دهم تا تو عقيده ات را اظهار کني.
( ولتر )

منظومهء آرش كمانگيراز سياوش كسرائي.


"... گفته بودم زندگي زيباست .
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست .
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشتهاي بي در و پيكر

سر برون آوردن گل از درون برف
ناب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمهء مهتاب
 

آمدن ، رفتن ، دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن ، كار كردن
آرميدن
 

چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هائي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
 

گاه گاهي ،
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن
بي تكان گهوارهء رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتشها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن....
 

آري آري ، زندگي زيباست .
زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست .
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست .
ورنه ، خاموش است و خاموشي گناه ماست


و اما منوچهر آتشي...
بهش بگو:نمي توانم
...
بهش بگو اسبم مرده.
وايستگاه قطار ولايتمان را شورشي نوميدي/در اختيار گرفته
كه دستها وآهن هارا به گروگان دارد.
و در برابر،((اصل درخت انجير اجداديش )) را مي خواهد
كه،آنچنان كه خودش مي گويد،هم كليد سبز بهشتش بوده
هم ستر عورت روحش
هم ناشتاي دل وحشي اش
هم نام خانوادگي زن ويران شده اش زير دست و پاي ((مجريان پروژه))
***
...
بهش بگو: نمي تواند .
اسبش مرده،فرودگاه ولايتشان بسته
وآسمانشان را
جفتي پرنده ءتاريك غول آسا
(كه بيشتر به شكل سايه يا شبح پرنده اند) قرق كرده اند
(انگار، از قرار، در سفر قبل، شكارچي ناداني جوجه ء نوبالي را
با تيركمان قديمي اش زده بود)
بهش بگو،به هر حال فرودگاه بسته
پرواز
تعطيل است
و او نمي تواند...
***
بهش بگو: نميتوانم .
اسبم مرده ، زنم طلاق گرفته و
نرفته
(چون از قرار حضانت روح مهجور مرا
به او سپرده اند)
وايستگاه وفرودگاه...
***
بهش بگو
اصلا نميتواند .
بندي كه اورا به اينجا طويله كرده
از جنس ريسمان و حلقه ء زنجير نيست
از نوع ريشه هاي آتش فشان هاي سرد اعماق است، كه او را
-شايد- به ريشه هاي جهنم سردي ، گره زده اند
و او، اگر بخواهم
بايد تمام جهنم را بردارد با خود و
راه بيفتد .
اصلا بگو دروغ مي گويد اين شياد ، و
اين ها همه بهانه است
بگو از كجا معلوم
كه آن شورشي نوميد و آن پرنده هاي تاريك
و آن جهنم سرد، خود او نيستند ؟
...
بهش بگو !

 

هميشه اينو به خاطر داشته باش موقعيتت هر جوري که باشه هميشه يه انتخاب داري 

هر  روزت رو بهتر از بهترين روز ممکن بکن 

Always remember, no matter the situation...you ALWAYS
have a choice. Make each and every day a better than terrific
day!!
--Kathy Hagenbuch

 

-بهترين هديه اي که مي توني به کسي بدي- مخصوصا اوني که دوسش داري 

اينه که سعي کني هر روز آدمه بهتر و بهتري بشي و بزرگ بشي 

: هميشه مي گفتم 

اگر هواي منو داشته باشي منم هواي تو رو دارم

: حالا مي گم 

به خاطر تو هواي خودمو دارم اگر توام به خاطر من هواي خودتو داشته باشي 

The greatest gift you can give to somebody is your own
personal development.  I used to say, 'If you will take care
of me, I will take care of you.'  Now I say, 'I will take care
of me for you if you will take care of you for me.'
-- Jim Rohn

تنها سكوت بود كه مي آمد....
نه نكته اي ز دوست ، نه لبخندي
اي روزگار، بهر من تنها
هر لحظه صورت دگري بندي...

 

 

اگه مي خواي بري اون بالاها از همين پايينا بايد شروع کني 

If you wish to reach the highest, begin at the lowest.
--Publilius Syrus

ازهمونجايي که هستي و با همون چيزي که داري شروع کن 

Start from wherever you are and with whatever you've got.
--Jim Rohn

 

ممکنه اون چيزي که بهشون گفتي فراموش کنن ولي اون لذتي که
توي زندگيشون بردي هيچ وقت فراموش نمي کنن

They may forget what you said, but they will never forget how you
made them feel. 

 -- Carl W. Buechner

 

در ذهن الهي از دست دادن معني ندارد.

 خداوند هرگز شكست نمي خورد. پس من هم كه جزئي از او هستم، نمي توانم شكست بخورم.

 چون با خدا همراهم، زماني وجود ندارد كه تنها باشم.

 من مشتاقانه هر تغييري را مي پذيرم. مانند قايقي روي آب.

 نعمتهاي خداوندي براي همه فراوان است. از جمله من.

 دست به هر كاري بزنم يك موفقيت كامل است.

 من در افكار گذشته ام هرگز زنداني نمي شوم.

 ظاهر امور مرا تكان نخواهد داد. خوب مي دانم كه باطن تمام امور برنگ آرزوهاي من هستند.

 در ذهن خدا مانع وجود ندارد.

 من ارزش دوست داشته شدن را بحد كمال دارم.

 من مي توانم خاطرات گذشته را بصورت نقاط قوت زندگي ام تعبير كنم.

بينوايان !.....
ويكتور هوگو ،نويسنده ى بينوايان ،در سال 1862 ، در پاسخ به خرده گيرى هاى
 آلفونس دو لامارتين ،مى نويسد :
جامعه اى كه به فقر تن دهد ، دينى كه به دوزخ باور كند ،
 وكشورى كه از جنگ روى بر نگرداند ،
جامعه ، دين ، و كشورى فرومايه اند . من جوياى جامعه اى بدون پادشاه ،
 دينى بدون كتاب ، و كشورى بدون مرز خواهم بود .
 من اينم ، و به اين خاطر است كه بينوايان را نوشتم .....


و آلبر كامو نويسنده ى كتاب بيگانه مى گويد : انسان مي تواند وبايد عليه سرنوشت خويش شورش كند ....


و ابوالعلا معرى ، انديشمند تازى مي گويد : مردم دنيا دو گروه اند :آنها كه عقل دارند
 ودين ندارند و آنها كه دين دارند و عقل ندارند !!!

بعضي ها در اثر گلوله مي ميرند●
وجمعي ديگردرشعله هاي آتش مي سوزند
اما اغلب آنها اينچ اينچ در كارهاي بي اهميت محو مي شوند.
 رابرت آبراهامز

● در جنگ فاتحين و شكست خوردگان هردو بازنده اند.
بوداجون

يك انسان مي تواند آزاد باشد، بي بزرگ بودن
اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد، بي آزاد بودن

داشتم فكر ميكردم ابران عزيز ما در حال حاضر كه بدترين دوران زندگيشو ميگزرونه (منهاي آخراي زمان حكومت يزدگرد)
 داره چي ميكشه. پرچم قشنگمون كه يه زماني با افتخار خود را به نسيم مهربان ميسپرد حالا در ميان پرچم ديگر
 كشورها از خجالت سر بلند نميكند و پرچمي كه زماني پرچم اسيا بود حالا در زير پرچم بحرين و
 عربستان ......... چه حال و روزي دارد. هميشه وقتي تاريخ ميخوتدم به اين فكر ميكردم چطور مردم
 ما حكومتي مثل قاجارو تحمل ميكردند؟ حالا فكرشو ميكنم ميبينم ما كه براي اونا پدر بيامرزي درست كرديم،
يعني فردا بچه هاي ما ميگويند باز خدا پدر بزرگامونو بيامرز كه پدرامون خيلي خراب كردن.

عشق چيزي نيست جزدريايي ازغم پشت يك لبخند
تا كه هر كس آفتابي حس كند حال و هوايت را

 

 

● آيا امكان دارد؟
ايران فلسطين ديگري بشود؟ ميدانيد چرا؟

ميگويند (من نميگويم) اسراييلي ها اول با نفوذ در حاكميت فلسطين

 زمينهاي آنها را خريدند و از ملاكين شدند
،
 سپس به كمك ملاكين و سرمايه به پستهاي مهم دست پيدا كردن و
 ....... .
آيا اعراب در حال انجام چنين كاري در ايران نيستند؟

عراقي هاي به ظاهر رانده شده از عراق در بالاترين پستهاي

 حكومتي هستند!! عربهاي لبناني، سوري و فلسطيني
 
به همراه افاغنه در خيابانهاي تهران دانشجوها را كتك ميزنند
 
(به اسم انصارو.........با حمايت قوه قضاييه) !!!
به بهانه قران خواني ( كه پدران بي سواد ما از حفط ميخوانند
)
زبان عربي را كه هيچ ارزشي ندارد از بچه گي
به بچه ها يمان تحميل ميكنند!! اسامي اصيل فارسي به عنوان دزد

 و نقش منفي در تلويزيون شب و روز تبليغ ميشود
!!
اعراب همگي با اسراييل رابطه دارند و هر روز مارا
تشويق ميكنند به جنگ با اسراييل
!!!!!
امارات ادعاي سه جزيره را دارد!! خليج فارس را عربي ميدانند
!!
صدام ادعاي نجات مردم
 
ايران را دارد با مقام معظم رهبري (رجوي

آيا ميدانيد آقاي شاهرودي روزي چند نفر عراقي را زيارت ميكند؟
!
من فكر ميكنم به ما از درون و بيرون حمله شده و منتطر يك فرصت

 مناسب هستند شما چه فكر ميكتيد؟

  آريوبرزن ايراني

 

:: سرنوشت
هميشه در پشت درهاي بسته مي مانديم و
از سوراخ كليد در بدنبال روزنه اميدي بوديم
اما هيچگاه آزاد نشديم
و سرانجام در پشت همان درهاي بسته جان داديم

اين بود سرنوشت ما ،

انسانهاي با ايمان

 

 

:: گر حكم شود كه مست گيرند ، در شهر هر آنكه هست گيرند
صبر كن ا در بازپسين روز ، اسرافيل ، در صور خود بدمد و رستاخيز بزرگ برپا گردد ، من آنگاه ، با اين طومار "اعترافات" خويش در دست ، به پيشگاه پرشكوه عدل داور داوران ، حاضر خواهم گشت ، و با صدايي رسا خواهم گفت :
اينست آنچه كه من كرده ام ، انديشيده ام ، بوده ام ، نيك و بدم را به صراحت گفته ام. از بديهاي خود ، كمترين ذره اي نكاسته ام . و بر نيكي هايم ، هرگز چيزي نيفزوده ام ...
اي ذات سرمدي آفريدگاران بي شمار خويشتن را فراگرد من فروخوان تا تا اين اعترافات من را بنيوشند از كرده هاي ناشايست من ، از خشم ، خروش آيند و از گناهان ننگين من ، از شرم سرخ گون گردنند ! فرمان ده تا هركس به نوبه ي خويش راز نهانش را در برابر اريكه جلالت ، با بي پروايي ، و صداقتي اين چنين برملا سازد . تا اگر كسي را ياراي آن هست بگويد
"من از اين مخلوق ، بهتر بوده ام ... "

بخشي از اعترافات ژان ژاك روسو

 

حكيم عمر خيام ::

از آوردن من نبود گردون را سود
و ز بردن من به عز و جاهش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كاوردن و بردن من از بهر چه بود

+

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يك دم نقد را غنيمت شمريم
فردا كه از اين دير كهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سربه سريم